rss feed

07 ارديبهشت 1397 | بازدید: 488

ملاحظاتی درباره‌ی تاریخ حزب بلشویک

نوشته: پویان فرد

969d7875e364a27a5cf2e6ab8f75f3c2هرچقدرهم که تشابهات تاریخی خود را از پس حوادث 1956 لهستان و مجارستان در برابر مورخان امروزی به‌نمایش بگذارند، اما آیا این مورخان نباید درحالی که با دقت به‌مدافعان شورش کرونشتات و طرف‌داران ماخنو Makhno [و جنبش او در سال‌های 1918 تا 1921] گوش فرامی‌دهند، سعی در درک مجموعه‌ای از شرایط اقتصادی و اجتماعی، و ‌پیامد آن شرایط سیاسی داشته باشند که بلشویک‌ها را اولاً مجبور به‌پذیرفتن انحصار سیاسی حزب‌شان کرد (که خود آن‌ها با چنین انحصاری در اصل مخالف بودند) و نهایتاً منجر به‌خفه کردن دموکراسی درونی حزب گردید؟ 

                                              

                                                   ***************************************************

 نوشته‌ی: پی‌یر بورُوِی Pierre Broué

ترجمه: پویان فرد

ویرایش: سایت رفاقت کارگری

منبع:https://www.marxists.org/archive/broue/1962/xx/bolshparty.html

 

چند نکته‌ی مقدماتی از ویراستار:

گرچه ترجمه و انتشار این مقاله به‌معنی تأیید پاسخ‌هایی نیست که نویسنده به‌چرایی و چیستیِ فراز و نشیب حزب بلشویک می‌دهد؛ اما پُرسش و کنکاش او در این مورد قابل تقدیر است. پی‌یر بورُو به‌درستی با دو نظریه نهایت‌گرا به‌مخالفت برمی‌خیزد و در رابطه با حزب بلشویک اصل را بر تحقیق و تفحص هرچه ‌بیش‌تر و گسترده‌تر می‌گذارد. او در این رابطه می‌نویسد: برای تحقیق در مورد حزب بلشویک «... شرایطی لازم است: انتخاب خلاقانه‌ترین فرضیه‌ها که [دست‌یابی] به‌هیچ‌ امکانی را [برای تحقیق] مسدود نکنند، و امتناع از پذیرش شرایطی که این مطالعه را به‌امری بی‌فایده تقلیل بدهد؛ مثلاً این باور که حزب استالینیستی حزبی بود که «‌به‌طور ضمنی» در گروه کوچک انقلابیون حرفه‌ایِ دوران لنین وجود داشت، و هم‌چنین امتناع از این فرض که تاریخ نمی‌توانست مسیر دیگری را به‌غیر از آن مسیری که از آن پیروی کرده است، بپیماید و این مسیر تنها راه پیروزی بود».

حزب بلشویک علی‌رغم همه‌ی صداقت‌ها، درایت‌های انقلابی و نیز کنش‌های جانب‌دارانه‌ی کارگری‌‌اش، و هم‌چنین علی‌رغم تلاش‌های بسیار برای جذب کارگران به‌درون حزب و آموزش آن‌ها (به‌ویژه از سوی لنین)؛ اما هیچ‌وقت حزبی عمدتاً متشکل از کارگران نبود و عنوان کارگری‌اش بیش‌تر ناشی از نمایندگی‌ سیاسی‌اش از سوی طبقه کارگر بود که به‌واسطه‌ی کمیت بسیار ناچیزی از کارگرانِ متمایل به‌بلشویسم معنی پیدا می‌کرد. از دلایل چنین امری که بگذریم، سخنرانی رادک در برابر آکادمی ارتش در شب شورش کرونشتات بیان همین حقیقت است: «حزبْ پیش‌تازِ آگاهِ طبقه‌ی کارگر است. دوران خستگی اکثریت توده‌ی کارگران فرارسیده است و آن‌ها تمایلی به‌پیروی از پیش‌قراولانی ندارند که هم‌چنان آن‌ها را در مسیر مبارزه و فداکاری هدایت می‌کنند. آیا ما باید دربرابر کارگرانی که نیروی جسمانی و صبرشان به‌سر رسیده است تسلیم شویم، کارگرانی که آگاهی‌شان نسبت به‌منافع عمومی خود کم‌تر از آن‌چیزی است که ما به‌آن آگاهیم؟ گاهی اوقات تفکرات آن‌ها آشکارا ارتجاعی می‌شود. حزب براین باور است که نمی‌تواند در برابر [این کارگران] تسلیم شود و باید اراده‌ی خود را برای پیروزی بر کارگران خسته‌ای که به‌وادادگی‌ تمایل دارند، تحمیل کند». چنین به‌نظر می‌رسد که زمانه‌ و مناسبات فی‌الحال موجود سازمان‌یابی به‌شیوه‌ی عیناً بلشویکی را پذیرا نیست؛ و تحقیق گسترده‌ای که در ارتباط مستقیم با مبارزات کارگری و مردمی باشد، امری ضروری و طبعاً انقلابی است.

از عدم دسترسی به‌منابعی که بعد از فروپاشی شوروی و باز شدن بعضی آرشیوهای حزبی و دولتی در دسترس قرار گرفته‌اند، به‌این دلیل بگذریم که در مورد پی‌یر بورُو اجباری بوده است؛ اما این مقاله از این نظر نیز ضعیف به‌حساب می‌آید که رشد کمی بوروکراسی و قدرت‌یابی روزافزون آن را اساساً از زاویه سیاسی و نه اقتصادی‌ـ‌سیاسی مورد بررسی قرار می‌دهد. او از یک‌طرف آمار می‌آورد که تعداد کارمندان حرفه‌ای و تمام وقت که در سال 1919 هشتاد نفر بودند، در سال 1922 به 15.325 افزایش یافتند؛ و از طرف دیگر، می‌نویسد: همه‌ی این کارمندان «مشمولِ برنامه‌ی "حداکثر کمونیستی" می‌شدند و دستمزد‌ آن‌ها در سطح دستمزد کارگران ماهر بود»[همه‌ی تأیید از ماست]. حقیقت این است‌که افزایش کمی و قدرت‌یابی روزافزون بوروکرات‌ها و بوروکراسی به‌طورکلی (که نشانه‌ی جامعه‌ی طبقاتی است) تنها درصورتی با امتیازات مالی و اقتصادی همراه نخواهد بود که این بوروکرات‌ها از سرشتی دیگرگون و آسمانی باشند!؟ به‌این عبارت نگاه کنیم که پی‌یر بورُو ‌بلافاصله پس از حکمی که نقل شد، می‌نویسد: «با این‌حال، در همین زمان اعتراضات برعلیه "سلسله‌مراتب دبیران" در حال افزایش بود؛ سلسله‌مراتبی که خود را هرچه بیش‌تر جای‌گزین کنفرانس‌ها و کنگره‌ها می‌کرد. اما [این سلسله‌مراتب] هنوز براساس امتیازات مادی نبود»!

صرف‌نظر از تناقضی که بین افزایش کمی بوروکرات‌ها و صعود سیاسی بوروکراسی (از یک‌طرف) و تمکین همین بوروکرات‌ها و بوروکراسی به‌حقوق کارگر ماهر (از طرف دیگر) وجود دارد که عقلاً قابل دریافت است، و نیز صرف نظر از عدم بیان چرایی «اعتراضات برعلیه "سلسله‌مراتب دبیران"»؛ اما واقعیت این است‌که جنبش برابری سهمیه‌هایی که به‌طور نابرابر تقسیم می‌شد در سال 1920 یکی از چشم‌گیرترین مبارزات کارگری آن زمان است که اساساً اقتصادی بود. منهای بیان گسترده‌ی این مسئله که در کتاب سایمون پیرانی{1} آمده است، برای اثبات گسترش شتاب‌یابنده‌ی امتیازات مادیِ سرآمدان حزب و دولت به‌یک نقل‌قول از کتاب سایمون پیرانی بسنده می‌کنیم: برابری اقتصادی «... درسال 1920 اصلی بسیار مهم برای بسیاری از اعضای حزب بود. برابری شعاری بود که بدنه‌ی حزب بی‌اعتمادی و نارضایتی خود را با سرآمدان حزب به‌واسطه‌ی آنْ بیان می‌‌کردند؛ فعالین مذکر و اغلب جوانی که در جبهه‌ خدمت کرده و این زمان به‌کارخانه‌ها ویا سمت‌های مدیریتی بازمی‌گشتند. شیوه‌ای که این‌گونه مسائلْ ‌منازعات سیاسی را دامن می‌زد، در نامه‌ا‌‌ی که توسط فرمانده‌ی ارتش سرخ، آنتون ولاسوف Anton Vlasov، به‌لنین نوشته شده و در آن امتیازهای مادی در میان مسئولان ارشد حزبی را محکوم می‌کند، آشکار است. ولاسف در سپتامبر 1920 به‌مسکو برگشت؛ مشاهده‌ی تخالف بین انسجام درونی‌ای که کمونیست‌ها در جبهه دربین خود برقرار کرده بودند و نبود آن در شهر، موجب به‌هم ریختن و آشفتگی او شد. ولاسف چنین نوشت:

در دل هر رفیق آگاهی از جبهه، که در جبهه به‌برابری تقریباً کامل عادت کرده و از هرنوع بندگی و لاقیدی و تجمل گسسته است، تنفر و ناباوری جوش می‌زند: [تنفر] از مسائلی که رفقای حزبی [در شهر] پیرامون خود فراوان دارند. سلیقه‌ی بعضی رهبران حزبی برای زندگی خوب و به‌طور چشم‌گیرتری همسران آنان [تنفربرانگیز است][*].

[*] A.Vlasov, 'My vse vidim i vse znaem: krik dushi krasnogo komandira', Istochnik 1, 1998: 85–87.

چنین می‌نماید که یکی از عوامل پراکندگی جهانی نیروهایی که خودرا کمونیست می‌نامند، نبود تحلیل جامعی از فراز و فرود انقلاب اکتبر و شوروی سابق است. براساس همین برداشت است‌که سایت رفاقت کارگری دوستان و فعالین خود را تشویق می‌کند که نظرگاه‌های متفاوت و البته غیرارتدوکس در این زمینه را ترجمه کنند تا ضمن این‌که امکانی برای تربیت و بازتربیت ذهنی خودمان فراهم می‌کنیم، با انتشار این‌گونه مطالب امکانی هم برای کسانی فراهم کنیم که اندیشه و انیشیدن را در بسته‌های معین و انواع نقل‌قول‌ها به‌قفسه کتاب‌خانه واگذار نکرده‌اند.

                                                                                          ***************************************************************************************

                                                                     ملاحظاتی درباره‌ی تاریخ حزب بلشویک

 

مطالعه‌ی تاریخ حزب بلشویک یکی از مطالعات ضروری برای مبارزانی است که مسئله‌ی آن‌ها معضلات گذشته و حال طبقه‌ی کارگر، و به‌ویژه برای آن کسانی است که به‌دنبال پاسخ به‌سئوال هنوز حل نشده‌ی نقش و جایگاه حزب هستند. این کار آسانی نیست. برای پذیرفتن عملِ انجام شده به‌شیوه‌ای جبرگرایانه، مغشوش کردن توضیح و توجیه، جای‌گزین کردن زندگی واقعی با فرمول‌ها و تقسیم‌بندی تاریخ به‌علل و پیامدهایی که به‌طور مکانیکی به‌یکدیگر متصل شده‌اند، وسوسه‌ی بزرگی وجود دارد. بنابراین، برای انجام چنین کاری شرایطی لازم است: انتخاب خلاقانه‌ترین فرضیه‌ها که [دست‌یابی] به‌هیچ‌ امکانی را [برای تحقیق] مسدود نکنند، و امتناع از پذیرش شرایطی که این مطالعه را به‌امری بی‌فایده تقلیل بدهد؛ مثلاً این باور که حزب استالینیستی حزبی بود که «‌به‌طور ضمنی» در گروه کوچک انقلابیون حرفه‌ایِ دوران لنین وجود داشت، و هم‌چنین امتناع از این فرض که تاریخ نمی‌توانست مسیر دیگری را به‌غیر از آن مسیری که از آن پیروی کرده است، بپیماید و این مسیر تنها راه پیروزی بود. حتی اگر کسی یکایکِ وقایع و ایده‌ها را به‌دقت پیش ببرد، [بازهم] می‌بایست از طبقه‌بندی آن‌‌ها به‌‌شیوه‌‌ی ایده‌آلیستی و باور به‌علل نهایی پرهیز کرده و [هریک از وقایع و ایده‌ها را] همان‌طور از هم تفکیک کند که مورخ جدیِ آمریکایی، روبرت دانیلز Robert V. Daniels[1]، در رابطه با لنین کرده است؛ او بین لنین «واقعی» و «تصویر دروغین» برآمده از سخنان و اقدامات ویْ تمایز قائل شده است. مقاله‌ی حاضر هدفی جز این ندارد که به‌مسیرهای ممکن برای مطالعه‌ی [تاریخ حزب بلشویک] اشاره کند، برخی از دیدگاه‌های روشن‌گرانه را پیش‌نهاد کند، و سرانجامْ همان معضلاتی را پیش بکشد که به‌نظر ما هم‌چنان برای طبقه‌ی کارگر معاصر مطرح است.

****

آن‌چه سازای اصالت این حزب بود، و پاره‌ای هم از عظمت آن سخن می‌گویند، تنها این بود که در میان دیگر احزاب کارگری که تصرف قدرت را هدف خود قرار داده بودند، بدون زیرپا گذاشتن پرنسیب‌های اساسی خود، موفق [به‌کسب قدرت] شد، و از سازگار کردن روش‌های خود با شرایط نیز امتناع نورزید. این واقعیت که چنین قدرتی متعاقباً به‌تولد جامعه‌ای راهبر گردید که با هدف اولیه‌اش‌ بسیار متفاوت بود، اغلب خودِ این واقعیت [یعنی: حزب بلشویک] را به‌ابهام می‌کشاند؛ واقعیتی که علی‌رغم همه‌ی این مسائلْ بنیادی است. در این‌جا لازم است که وجود تناقضی را به‌رسمیت بشناسیم که مورخ حزب بلشویک نباید بدون اشاره از آن بگذرد. با این حال، باید بپذیریم که مفسران و مورخان تمایل دارند که به‌طرف ‌دیدگاه دوم بچرخند، و بیش‌تر به‌این تمایل داشته‌اند که به‌مطالعه‌ی جداییِ بین اهداف و دست‌آورد‌ها بپردازند تا دست‌آوردهای هدف نخست را [مورد بررسی قرار دهند]. با این‌حال یک ابزار اساسی ناپیداست: با اشاره به«انحطاط» حزبِ در قدرتْ هیچ مقایسه‌ای ممکن نیست،در صورتی که نمونه‌های فراوانی از احزاب طبقه‌ی کارگر وجود دارند که در آستانه‌ی تصرف قدرت اهداف خود را رها کرده‌اند.

 

مفهومِ ساختمان حزب طبقه‌ی کارگر

تمام مورخان به‌منظور درک مفهوم حزبی که به‌اولین حزب طبقه‌ی کارگر تبدیل شد و در انقلاب نیز به‌پیروزی دست یافت، به‌درستی به‌اثر لنین ـ«چه‌ باید کرد؟»ـ‌ مراجعه می‌کنند. با وجود این، ‌نقش ایسکرا Iskra[2]، تشکیلات آن، و مداخله‌ی لنین در تیم ایسکرا اهمیتِ چندان کم‌تری ندارد. این مفهوم جدیدی بود که در روسیه آن زمان به‌عنوان ساختمان حزب طبقه کارگری پذیرفته شده بود، و لنین آن را معادل روسیِ سوسیال دموکراسی آلمان می‌فهمید. هم‌اکنون حتی یک سطر از کتاب «چه‌باید کرد؟» با این تعبیر‌ [یعنی: معادل بودن حزب طبقه کارگر در روسیه با سوسیال دموکراسیِ آلمان] که توسط مطالعه‌ی بسیاری از متون بعدیِ تأیید شده است، متناقض نیست. به‌همین دلیل است‌که لنین در سال 1907 در مقدمه‌ی نسخه‌ی جدید «چه باید کرد؟»، منتقدان را ملامت می‌کند که: «حالا که مدت طولانی‌ای از آن موقع گذشته، و زمانِ توسعه‌ی حزب‌ ما فرارسیده است، این جزوه‌ را جدا از ارتباط انضمامی و مشخصِ وضعیت تاریخی‌اش بررسی می‌کنند». او به‌طور مشخص می‌نویسد: «در شرایط تاریخی‌ای که بر روسیه‌ سال‌های 1905-1900 حاکم بود، هیچ سازمان دیگری به‌غیر از ایسکرا نمی‌توانست حزب کارگریِ سوسیال دموکراتیکی را بنا کند که هم‌اکنون داریم... «چه باید کرد؟» خلاصه‌ای از تاکتیک‌ها و سیاست‌های سازمانیِ ایسکرا در سال 1901 و 1902 است. دقیقاً "خلاصه‌ای" است، نه کم‌تر و نه بیش‌تر»[3].

در مطالعه‌ی نگارشات لنین جهت‌گیری مشابهی را نسبت به‌معضلات سوسیال‌ دموکراسی بین‌المللی مشاهده می‌کنیم، و این نشان می‌دهد که ما مایل به‌پذیرش او در کلامش هستیم، اما در سیاستْ آن‌چه را محرک‌های پنهانی (یا بعدی) است، نه به‌او، بلکه به‌شرایط نسبت می‌دهیم. او، قبل از جنگ در سال 1914 در فرصت‌های مختلفی اظهار داشت که جریان کنونی بلشویکْ جریانی صرفاٌ روسی است، ‌که آرزوی آن را نداشتند که جریان مستقل [و بدون زمان و مکانی] باشد؛ بلکه صرفاً جریان سوسیال دموکراتیک طبقه‌ی کارگر است که بنا بر الزام‌ها و شرایط خاص روسیه بنا شده است. او در دو تاکتیکِ سوسیال دموکراسی در انقلاب دموکراتیک می‌نوسید: «کی و کجا ادعا کرده‌ام که گرایش ویژه‌ای را در سوسیال ‌دموکراسی بین‌المللی ایجاد کرده‌ام که با گرایش ببل و کائوتسکی منطبق نیست؟ کی و کجا تفاوت‌های بین من از یک سو و ببل و کائوتوسکی از سوی دیگر روشن شده است»[4]؟ تنها پس از سرسپردگی سوسیال دموکراسی آلمان [به‌بورژوازی آلمان] بود که او نسبت به‌‌برآوردش از جریان ببل و کائوتسکی تجدیدنظر کرد، و پس از این رویداد بود که درستیِ نظر روزا لوکزامبورگ در این باره را تصدیق نمود. لازم به‌یادآوری است‌که او براین باور بود که آن نسخه‌ از روزنامه‌ی «به‌پیش» [روزنامه‌ی سوسیال دمکرات‌های آلمان] که بیانیه‌ی میهن‌پرستانه‌ی جناح سوسیال دموکراتیک Reichstag رایش‌تاگ[5] را منتشر ‌کرد، توسط ستاد ارتش آلمان جعل شده بود. همین دریافتْ آشکارا در سال 1920، هنگامی‌که از روزا لوکزامبورگ سخن می‌گفت، دوباره تکرار شد. به‌نظر روزا نه تنها در آن زمان، بلکه هرگز و هیچ‌کس با [استفاده از] عنوان بلشویسم هویت پیدا نمی‌کند؛ به‌همین‌دلیل، لنین اصرار داشت که روزا «نماینده‌ی برجسته... پرولتاریای انقلابی و مارکسیسم غیرقانونی [و زیرزمینی] است»[6].

 

مفهوم حزب کارگری

لنین در آوریل 1917 تنها نماینده در کنگره‌ی حزب بلشویک بود که به‌پیش‌نهاد خود مبنی‌بر حذف کلمه‌ی «سوسیال دموکرات» از نام رسمی حزب رأی داد. این امر بدون ‌تردید به‌تنهایی مؤید این واقعیت است که او هیچ‌گونه واهمه‌ای از این‌که در سازمان خودش منزوی شود، نداشت؛ و اگر این پیش‌نهاد را پیش‌تر ارائه نداد، به‌این دلیل بود که چنین پیش‌نهادی را تا آن زمان ضروری نمی‌دانست. در واقع سه‌ سازمان کلاً مجزا، اما مرتبط با یک‌دیگر «حزب بلشویک» نامیده می‌شوند:

1- حزب کارگری سوسیال دموکرات روسیه بین‌ سال‌های 1903 و 1911 که جناح‌های مختلفی برای رهبری آن تلاش می‌کردند؛

2- جناح بلشویکی در همان حزب؛

3- حزب کارگران سوسیال دموکرات روسیه (بلشویک) که بالاخره در سال 1912 تأسیس شد. این حزب قبل از پیروزی در انقلاب اکتبر و تبدیل شدنش به‌حزب بلشویک، نیروهای تقویتی قابل توجهی دریافت می‌کرد؛ از این نیروها به‌ویژه می‌توان از مِژرایونتسی پتروگراد Petrograd Mezhraiontsy[7] نام برد که تروتسکی هم جزو آن بود.

حتی اگر لنین را در انشعاب 1903 حزب به‌دلیل اتخاذ تصمیم‌اش برای اِعمال خطِ خود در سازمانی که طرف‌های مقابلْ شرایطی را به‌چالش می‌کشیدند که وی را در جناح «اکثریت» (بلشویک) قرار داده بود مسئول بدانیم، [بازهم] طرح قصد عمدی او [در چنین عمل‌کردی]غیرممکن است. در واقع، به‌نظر می‌رسد که او حتی انتظار خطر را نداشت و آن را پیش‌بینی نکرده بود. و همین امر ضربه‌ی دردناکی به‌او وارد آورد. تاوان این ضربه‌ی شوک‌آور و نومیدکننده برای او فروپاشی عصبی و تضعیف روحیه به‌گونه‌ای غیرقابل توصیف بود. اگر او و جناح وی، کنگره‌ی 1905 لندن را براساس پایه‌های انحصاراً بلشویکی سازمان‌دهی کردند، و اگر او جناح خود را با استفاده از عنوان حزب تقویت کرد؛ معهذا او [درعین‌حال] نویسنده‌ی قطع‌نامه‌ی مشترکی برای کمیته‌ی مرکزی بود که [نام نویسنده‌اش] در آن زمان مخفی نگه‌داشته شد؛ این قطع‌نامه کمیته‌ی مرکزی را برای اتحاد دوباره‌ی منشویک‌ها متعهد می‌کرد. هیچ‌یک از ما، مانند بسیاری از مورخان، حق نداریم بگوییم که لنین اتحاد مجدد 1906 را به‌مثابه‌ی «تحمیلی» به‌خود نگاه می‌کرد: درخواست او برای انتخاب هیئت‌های رهبری براساس پلاتفرم سیاسی، حداقل نشان دهنده‌ی تعلق خاطر وی برای ساختن سازمانی جدی و پایدار بود، که شاید جناح او هم فرصت پشتیبانی [دیگران] را به‌دست می‌آورد. او برای پیش‌برد [هدف خویش] در این دوران به‌این طرح می‌اندیشید که «حزب کارگران سوسیال دموکرات» حزبی است که انقلابیون و اپورتونیست‌ها باید در کنار یکدیگر باشند. وی در تاریخ 7 دسامبر 1906 چنین اظهار داشت: «درست تا لحظه‌ی انقلاب اجتماعی، همیشه و به‌طور اجتناب‌ناپذیری یک جناح اپورتونیستی و یک جناح انقلابیِ سوسیال دموکرات وجود خواهد داشت»[8]. این متن نشان می‌دهد که تصور وی از ناپدید شدن جناح «اپورتونیست» در اثبات پیروزمندانه‌ی انقلاب، به‌واسطه‌ی متقاعد کردن، و نه از طریق اخراج و یا انشعاب است. ما حق نداریم بیانیه‌ی 26 نماینده‌ی بلشویک به‌کنگره‌ی استکهلم که خصومت خود را نسبت به‌هرگونه شکافی اعلام می‌داشتند، و هم‌چنین تصمیم‌ آن‌ها در ادامه‌ی تلاش‌ برای متقاعد کردن کلیت حزب برای دست‌یابی به‌مواضع [وحدت‌طلبانه‌ی]شان را صرفاً به‌عنوان یک ترفند سیاسی‌‌ برآورد کنیم. سازمان‌‌یابی بلشویک‌ها به‌عنوان یک جناح، و احتمالاً استمرار آن‌ از همان لحظه‌ی اتحاد مجدد، و هم‌چنین ایجاد مرکزیت مخفی بلشویکی در حزب کارگری سوسیال دموکرات به‌هیچ‌وجه با بیانیه [26 نماینده‌ی بلشویک] متناقض نیست. از دیدگاه بلشویک‌ها ـ‌و از نظر مورخان نیز باید پذیرفته باشد‌ـ که این شکل از یک سازمان‌‌دهی، مؤثرترین ابزار برای جذبِ اکثریت میلیتانت [موجود در حزب] بود. قبل از 1912، هنگامی که لنین با پلخانف آشتی کرد و «بلوک» حزب سوسیال دموکرات را با «حزبی‌های منشویک‌« برعلیه «انحلال‌طلبان» تشکیل داد، همین خط را دنبال می‌کرد. آن‌چه در این‌جا به‌مخاطره افتاده بود، حفاظت ازدستگاه مخفی‌ای بود که بلشویک‌ها آن را ضروری می‌دانستند، و انحلال‌طلبان می‌خواستند از آن خلاص شوند. برهمین اساس بود که «حزب کارگریِ سوسیال دموکراتیکِ روسیه (بلشویک‌)» با جناح «انقلابی» و هم‌چنین با جناح منشویکیِ «اپورتونیست» پدید آمد...

 

دستگاه مخفی و بوروکرات

برخلاف هژیوگرافی hagiography [شرح زندگی مقدسان] ویا [برعکس] تفسیرهای خصمانه‌ و سیستماتیک، [اما] تاریخ اندیشه‌ی بلشویکی، تاریخی نسبتاً قابل درک و قابل بازشناسی است. همین امر در مورد زندگی و کشمکش‌های گرو‌های مهاجر صادق است. تحقیق [در مورد بلشویک‌ها] آن‌جایی سخت‌تر می‌شود که با ابزار اساسی حزب در روسیه، ساختار و عمل‌کرد آن سروکار پیدا می‌کنیم. بعد از دهه‌ها سلطه‌ی استالین، مقدم برهرچیز می‌توانیم حدس بزنیم که تا چه‌اندازه این امر امکان‌پذیر است؛ خاطرات بلشویک‌ها که در سال‌های بعد از انقلاب منتشر شدند و بخشی از آرشیو‌ اوخرانا[9] منابع نادری هستند که فقط طرح کلی را ممکن می‌سازند{1}. معهذا براساس واقعیت‌های این دوران، [می‌توان گفت] آن‌هایی که تصویری تقریرگرایانه و جبری ترسیم می‌کنند، اساساً خودشان را توضیح می‌دهند.

نمایندگان مخفی ایسکرادر ابتدا 10 نفر، در سال 1903 حداکثر 30 نفر و در دوره‌های بعدی برای بلشویک‌ها حدود 100 نفر می‌شدند؛ این نمایندگان یک «دستگاه» مخفی را تشکیل می‌دادند که عرصه‌ی فعالیت آن جنبش طبقه‌ی بود. آن‌ها کارگران میلیتانت را انتخاب می‌کردند تا از محیط اصلی کار‌شان خارج کرده و به«انقلابیون حرفه‌ای» تبدیل کنند. آیا انقلابیون حرفه‌ایِ قبل از 1917 نیایِ مستقیم رهبران یا بوروکرات‌های بعد از انقلاب نبودند؟ آیا اعضای حرفه‌ایِ کمیته‌ها Komitetchiki))، پیش‌زمینه‌ی کارکنان دولتی apparatchiks بعداز انقلاب نبودند{2}؟ محققان جدی‌ مانند مِرله فاین‌زُدMerle Fainsod[10] به‌مسئله این‌طور نگاه می‌کنند: آیا قبل از 1930، 60 درصد از رؤسای مناطق مختلفْ از «بلشویک‌های قدیمی» و از دوران مخفیِ حزب نبودند؟ آیا استالین از نمونه‌‌های بارز این «انقلابیون حرفه‌ای» نبود که بعدها به‌یک بوروکرات تبدیل شد؟ علی‌رغم شباهت‌های ظاهری، [اما] ارتباط مستقیمی بین دستگاه حزبیِ مخفی و دستگاه حزبیِ در قدرت وجود نداشت؛ [درعین‌حال] این‌طور هم نیست که بگوییم هیچ‌گونه ارتباطی بین این دو [وضعیت] وجود نداشت. لنین در کنگره‌یِ 1905 لندن مبارزه‌‌ای را در دفاع از عضوگیریِ کارگرانی آغاز کرد که «انقلابیون حرفه‌ای» نبودند ویا نمی‌توانستند باشند، بلکه صرفاً عناصر میلیتانت طبقه کارگر بودند؛ این موضوع نشانه‌ی اختلاف نظر درباره‌ی اعضای حرفه‌ایِ (Committeeman) [در میان بلشویک‌ها] است. کروپسکایا در خاطرات خود کشمکش بین لنین و ریکوف Rykov (سخن‌گوی فعالین مخفی) را چنین شرح می‌دهد[11]: «اعضای حرفه‌ای معمولاَ آدم‌های نسبتاً اعتماد به‌نفس بودند... آن‌ها هیچ‌گونه دموکراسی درونی حزب را به‌رسمیت نمی‌شناختند... ضمناً با نوآوری نیز میانه‌ خوبی نداشتند»[12]. بنا به‌گفته‌ی کروپاسکایا، هنگامی که لنین مجبور به«‌شنیدن سخنان آ‌ن‌ها می‌شد که می‌گفتند هیچ کارگری شایستگی عضویت در کمیته‌ها‌ را ندارد»، به‌سختی ‌می‌توانست جلوی خود را بگیرد[13]. نظر لنین این بود که اکثریت اعضای تشکیل دهنده‌ی کمیته‌‌ها الزاماً باید کارگر باشند؛ پاسخ دستگاه [حزبی] همانند قبل بود و پیش‌نهاد لنین در این کنگره شکست خورد. با همه‌ی این احوال، دستگاه [حزبی] پیروز نشد: از سال 1905 تا ارتجاع استولپینی[14] در 1907، عمل‌کرد حزب تغییر کرد و درها به‌روی [کارگران] باز شد. از این تاریخ به‌بعد رهبران توسط بدنه‌ی حزب‌ انتخاب می‌شدند، روحیه‌ی بوروکراتیک درحال عقب‌گرد بود، افراد جدید (سخن‌ران‌ها، مبلغین و مردان عمل که حرفه‌ای نبودند) استقرار خود را شروع کردند. با این حال، روحیه‌ی فرقه‌گراییْ بلشویک‌ها را از اولین شوراها دور نگه‌داشت، جایی که بسیاری از آن‌ها از شورا به‌مثابه‌ی سازمانی رقیب واهمه داشتند. سال‌ها قبل از لنین و بلشویک‌ها، تروتسکیِ ایزوله شدهْ از ماهیت [طبقاتی] شوراها آگاه بود: سازمان طبقه‌ برای تصرف قدرت. بوخارین جوان نیز این موضوع [یعنی: شورا به‌مثابه‌ی «سازمان طبقه‌ برای تصرف قدرت»] را در بسیاری از جنبه‌ها پیش‌بینی کرده بود، و لنین آن را در کتاب دولت و انقلاب تجزیه و تحلیل کرد. اما آیا تعجب‌آور نیست که این تجزیه‌ و تحلیل‌ها (که راهنمای اقدامات 1917 بودند)، تنها بعضاً به‌اجرا درآمدند و هرگز به‌واقع چه از درون و چه از بیرون [حزب] تقویت نشدند؟ از درون این حزب متحد [تنها] جناح بلشویک‌ بارها و بارها خواهان تجزیه و تحلیل مباحث نظری شد؛ موضوعی که با روحیه‌ی بوروکراتیک کاملا بیگانه بود. [از طرف دیگر] این منشویک‌ها بودند که بلشویک‌ها را به‌تبدیل کردن حزب به‌محفل بحث ویا «باشگاه جامعه‌شناسی» متهم می‌کردند، و آن‌ها بودند که «تزها و رساله‌ها» را به‌نفع «وظایف عملی» یا «وظایف عملی واقعی» رد می‌کردند؛ موضعی که هر بوروکراتی در آن پیشرفت می‌کند. حزب بلشویک، حزبی برای نبرد ، اما هم‌چنین حزبی از اندیشه‌ها نیز بود.

 

حزب بلشویک و انقلاب

حزبی که در اکتبر 1917 قدرت را در دست گرفت، ادامه‌ی همان حزبی بود که در 1912 تأسیس شد و همان جناحی بود که از سال 1903 وجود داشت. با این حال، این حزبْ حزبی کاملاً متفاوت بود. تنها ظرف چند ماه، به‌طور گسترده‌ای نسل جوانِ کارگران، دهقانان و سربازان را به‌خود جذب کرد. در ژانویه‌ی 1917 [که هنوز] یک سازمان‌ مخفی بود، در بیش‌ترین برآورد 25 هزار عضو داشت که ارتباط و تعیین هویت آن‌ها با بلشویک‌ها نامشخص بود. این حزب در کنفرانس آوریل 80 هزار، و در ششمین کنفرانس در آگوست 200 هزار عضو داشت؛ بلشویک‌های قدیمی و به‌طور مستدل‌تر اعضای حرفه‌ایْ اقلیتی کم‌تر از یک‌دَهم را تشکیل می‌دادند. همه‌یاعضا به‌طور انفرادی به‌حزب نمی‌پیوستند؛ [اغلبِ] آن‌ها کارگرانی بودند که خود را در رابطه با جناح‌های پیش از جنگ و اختلافات آن‌ها تعریف نمی‌کردند. مژاریونیتسی Mezhraiontsy که به‌سختی 4 هزار عضو در پتروگراد داشت، شاهد انتخاب شدنِ سه تن از اعضای خود در کمیته‌ی مرکزی بود که تروتسکی را نیز شامل می‌شد. بلشویک‌ها از گرایش‌های دیگری که به‌سازمان‌شان می‌پیوستند، استقبال می‌کردند. این حقیقت دارد که آن‌ها یک بلوک واحد را تشکیل نمی‌دادند: از میان 15 عضوِ تمام‌وقت کمیته‌ی مرکزی که به‌معنای دقیق کلام از بلشویک‌ها بودند، حداقل هفت نفرشان با لنین در مورد یک یا چندین موضوع اختلاف نظر داشتند. رابرت وی دانیلز Robert V. Daniels در این مورد تصدیق می‌کند که «رهبری جدید هرچیز که بود، اما مجموعه‌ای متشکل از افراد بی‌هوده و تحت انظباط نبود». حزب بلشویک ـ‌حتی‌ـ شبکه‌ی ارتباطی خود را در سرتاسر روسیه به‌گونه‌ای یک‌دست و یک‌سان گسترش نداده بود. شاخه‌ی پتروگرادِ سازمان در آوریل به‌تنهایی 15 هزار عضو داشت که 18 درصد کل حزب را شامل می‌شد، و در ماه اوت 40 هزار عضو داشت که 22 درصد کل حزب را تشکیل می‌داد. نیمی از کل اعضای حزب در پتروگراد و مسکو بودند و مابقی اعضا بین چندین منطقه‌ی دیگر در مراکز پرولتری [مانند] آبگیرِ دونتز Donetz ، ناوگان‌ بالتیک Baltic و کرونشتات تقسیم شده بودند. بلشویک‌ها در مناطق دیگر در اقلیت بودند، گاهی ‌اوقات اقلیتی بسیار کوچک در میان طبقه‌ی کارگری که خود در جامعه در اقلیت قرار داشت. مطمئناً سرشت توده‌ایِ حزب در مراکز صنعتی و اعتمادی که اکثریتِ کارگران آگاه به‌حزب داشتند، نمایان‌گر فضای بسیار دموکراتیک در میان صفوف آنْ طیِ ماه‌های قبل و بلافاصله پس از در دست گرفتن قدرت است. این را باید قبول کرد که حزب بلشویک با بی‌نظمی آشنا بود و آن را می‌پذیرفت؛ حتی اگر با کاریکاتوری [که از آن ساخته‌اند] در تناقض باشد. زینوویف و کامنوف تصمیم پیش‌روی به‌سوی قیام را رد کرده و آن را علنی ساختند: کمیته‌ی مرکزی به‌آن‌ها دستور داد... که این کار را دیگر تکرار نکنند. اما آن‌ها دوباره این کار انجام دادند، و کامنف چندی بعدْ اپوزسیون گسترده‌ای را برعیله تصمیم تشکیلِ دولتی کاملاً بلشویکی رهبری کرد. کمیساریای خلق و اعضای کمیته‌ی مرکزی در کنگره‌ی شوراها برعلیه موضعِ اکثریت و حزب رأی دادند. تنها پس از این دوره است که کمیته‌ی مرکزی اقدام به‌جای‌گزینی کامنف با سوردلوف Sverdlov به‌عنوان رئیس کمیته‌ی اجرایی کرد. خشن‌ترین تعرضِ لنین برعلیه «فراری‌ها» بود، آن‌هایی که استعفا دادند. خروج از حزب اهمیتی نداشت، بلکه جلب دوباره‌ی رفقای بی‌انضباط حائز اهمیت بود. همین پدیده در هنگام مذاکرات صلح برست-لیتوفسک در سال 1918 تکرار شد. دفتر مرکزی مسکو و روزنامه‌ی آن‌ با موضع دولت مخالفت می‌کردند، و بوخارین به‌همراه گروهش به‌نام «کمونیست‌های چپ» روزنامه‌ای را به‌طور روزانه منتشر ‌می‌کردند که دربردارنده‌ی حملات شدیدی به‌دولت بود. کمیته‌ی مرکزی آزادی بیان در درون حزب را برای آن‌ها تضمین می‌کرد؛ و انتظار داشت که مخالفین oppositionists بدون اعلام هرگونه تحریمی، به‌طور آزادانه ابتکارات خود را بیرون از حزب منتشر کنند و سعی در متقاعد کردن کمیته‌ی مرکزی داشته باشند.

در واقع، سیاست بلشویکی در این دوره‌ی انقلابیْ تسلیم شدن در مقابل انتقاد کارگران، سربازان و دهقانان در جلسات توده‌ای و فراخواندن اتحادیه‌ها و شوراها و جلب‌ آن‌ها به‌جلسات بود. کارگران پتروگراد سخنان تروتسکی را (که در مقابل ‌آن‌ها از ضرورت دفاع در برابر کراسنوف Krasnov[15] سخن می‌گفت)، قطع کرده و با تندی بر سرِ وی فریاد کشیدند، بهتر است که او به‌جای تبدیل شدن به‌یک موعظه‌گر، به‌جبهه برود. او بدون هیچ مقاومتی حرف‌ آن‌ها را شنید، و خود وی بود که این صحنه را بازگو می‌کرد. گواهی معاصران بیش از هرگونه تحلیلی نشان می‌دهد که حزب بلشویک چرا و چگونه حزبی به‌شمار می‌رفت که حقیقتاً دموکراسی در آن حکمفرما بود. برای مثال، جان رید John Reed گزارش فراموش نشدنی‌ای از جلسه‌ی توده‌ایِ هنگ زره‌پوش‌ها برجای گذاشته است: دفاع از دیدگاه بلشویکیْ در این جلسه توسط کریلنکو Krylenko صورت می‌گرفت، و نظرات او تنها پس از بحث و گفتگویی طولانی مورد تأیید قرار گرفت[16]. در نهایت، تمام سربازان موضعی موافق یا مخالف گرفته و اکثریت قاطع آن‌ها از موضعی حمایت کردند که سخن‌گوی بلشویک‌ها از آن دفاع ‌کرده بود. سوخانوفِSukhanov[17] منشویک نیز گزارش‌های بسیاری از این نوع [برخوردها] به‌جای گذاشته است؛ او نتیجه می‌گیرد که: «زندگی و قدرت را در حزب بلشویک جاری توده‌ها می‌کردند، و آن‌ها تماماً در اختیار حزبِ لنین و تروتسکی بودند»[18]. این‌که توده‌ها در اختیار لنین و تروتسکی بودند، صحت ندارد. زینویف و کامنوف در مخالفت با تصمیمات کمیته‌ی مرکزی به‌‌[کلیت] حزب متوسل شدند، اما از طرف سازمان‌ها و مجامع کارگریِ سراسر کشور به‌درخواست‌ها آن‌ها اعتراض شد و مخالفت آن‌ها به‌کل حذف گردید.

 

ظهور دستگاه [حزبی]

تفاوت قابل توجهی بین بحث‌های 1917 و 1923 وجود دارد، یعنی زمانی که عمل‌کردهای استالینیستی و قدرت دستگاه [بوروکراتیک] براین مباحث غالب گردید. اکثر مورخانی که به‌بلشویک‌ها گرایش دارند، علت این تغییر را از الزامات تحمیلیِ جنگ داخلی و اتخاذ روش‌های اقتداگرانه‌ای می‌دانند که ضمن کارآیی بیش‌تر، اما غیردموکراتیک بودند. چنین دیدگاهی بی‌تردید درست است، اما چه رابطه‌ی مستقیمی بین روش‌های اتخاذ شده در جنگ داخلی و روش رژیم حزبی وجود دارد؟ این مسئله بیش‌تر بحث‌برانگیز است. در طول اولین سال جنگ داخلی چنین به‌نظر می‌رسید که حزب به‌معنای واقعی کلام در شوراها حل شده است. هیچ نوع دستگاه [اجرایی] نداشت و به‌سختی می‌توانست از پس مخارج مالی خود برآید. دبیر آن، اسوردلوف، هم‌زمان رئیس «کمیته‌ی اجرایی» شوراها نیز بود و جای‌گاه دوم را برای ارسال رهنمودهای سیاسی ترجیح می‌داد.

کمونیست‌ها براساس سیاست‌های «کمیته‌ی مرکزیْ» شوراهای مختلف را رهبری می‌کردند، اما هیچ واسطه‌ای برای انتقال رهنمود‌ها و دستورالعمل‌ها وجود نداشت، هیچ مأمور تمام وقتی حتی در سطوح محلی [نیز] وجود نداشت. تنها 15 تن از رفقای [حزبی] به‌عنوان هیئت کاری در اطراف اسوردلوف بودند. بلشویک‌هایی مانند پرئوبژنسکی Preobazhensky[19] می‌توانستند ناپدید شدن چنین حزبی را بدون برانگیختن ‌هرگونه خشمی پیش‌نهاد کنند. به‌نظر آن‌ها حزب بی‌فایده بود، چراکه کمونیست‌ها الهام‌بخش شوراها بودند و به‌آن‌ها زندگی می‌بخشیدند. دیگران پیش‌نهاد ادغام رهبری حزب و شوراها را به‌منظور اتحاد در سطوح بالا را می‌دادند که عملاً در سطوح پایین وجود داشت. [اما] وضعیت غالب [در حزب] به‌گونه‌ی دیگری بود: شهرها، کارخانه‌ها و ایالت‌ها می‌خواستند [کنترل] رزمندگان‌شان در دست خود‌شان باشد؛ [بنابراین] ضروری بود که از ملاحظات محلی فراتر می‌رفتند. نیروهای حزبی می‌بایست برای رویارویی با خطرهای فوریْ نیروهای پراکنده در سراسر کشور را [به‌طور متمرکز] «بسیج» می‌کردند و سازمان می‌دادند. با توجه به‌این ملاحظات بود که کنگره‌ی هشتم تلاش کرد تا حزب از شورا و هم‌چنین شورا از حزب استقلال خودرا حفظ کنند. کرستینسکی Krestinsky[20] دبیر جدید کمیته‌مرکزی ـسوردلوف به‌دلیل ابتلا به‌تیفوس مرده بودـ پنج «دستیار فنی» داشت که دبیرخانه و اداره‌ی مرکزی حزب را ایجاد کرد که این دبیرخانه در سال 1919 هشتاد کارمند تمام‌وقت داشت. این تعداد در 1920 به 150 و در ماه مارس 1921 به 600 کارمند افزایش یافت. بالاخره، دبیرخانه در سال 1922 برای تمام اعضا کارت عضویت صادر کرد، ابزاری که برای «بسیج» از پیش‌تعیین شده ضروری بود. در همین زمان بود که دستگاه [حزبی] متولد شد: حزب در این تاریخ 15.325 کارکن تمام‌وقت داشت که 5.000 هزار نفر در سطح محلی و کارخانه‌جات بودند و بسیاری از کارکنان دیگر در سطوح متوسط قرار داشتند. همه‌ی آن‌ها مشمولِ برنامه‌ی «حداکثر کمونیستی» می‌شدند و دستمزد‌ آن‌ها در سطح دستمزد کارگران ماهر بود. با این‌حال، در همین زمان اعتراضات برعلیه «سلسله‌مراتب دبیران» در حال افزایش بود؛ سلسله‌مراتبی که خود را هرچه بیش‌تر جای‌گزین کنفرانس‌ها و کنگره‌ها می‌کرد. اما [این سلسله‌مراتب] هنوز براساس امتیازات مادی نبود: کودکِ خردسالِ یکی از رهبران پتروگراد (برادر زن زینویف) در همین دوره از گرسنگی مرد. اما این سلسله‌مراتب به‌واسطه‌ی قدرتی که به‌اعضا واگذار می‌شد، تثبیت شده بود. برخی از نهادها، غالباً نهادهای تازه تأسیس، قدرت‌ متمرکز مخصوصی را برای خود بنا نهادند؛ برای اولین‌بار در تاریخِ حزبْ اعضای حرفه‌ای منطقه‌ای (مانند: کاگانویچKaganovich[21]، کویبیچف Kuibyshev[22]، رود‌زوتاک Rudzutak[23] و میکویان Mikoyan[24]) به‌طور چشم‌گیری پدید آمدند. [گرچه] آن‌ها تحت نظارت تشکیلات دبیرخانه (Orgburo) بودند، اما به‌ویژه زیر نظارت دبیرِ سازمان‌دهی و آموزشِ کمیته مرکزی قرار داشتند که از سال 1922 تحت ‌رهبری لازار کاگانویچ بود. با استفاده از «مسئولیت‌ آموزشی» و [عضو] «تام‌الاختیار کمیته‌ی مرکزی» بودن، یعنی سازمان‌هایی که حق وتوی تصمیمات نهادهای محلی را داشتند، قدرت چندین نفر افزایش یافت. دفتر نام‌نویسی نامزد‌های انتخاباتی، به‌طور نامحسوسی از «بسیج توده‌ایِ» اعضا به‌توصیه‌کننده به‌آن‌ها تغییرشکل داد؛ بعد از آنْ مستقیماً انتصاب رهبری در سطوح مختلفِ منطقه‌ای و بیش از هرچیز انتصاب رهبری در درون حزب و متعاقباً انتصاب رهبریِ بیرون از حزب را نیز دراختیار گرفت. «کمیساریای بازرسیِ مردمی کارگران و دهقانان» که توسط لنین به‌عنوان ابزاری برای کنترل بوروکراسی بنا شده بود، در دست استالین به‌ابزاری تبدیل شد که بوروکراسی حزب را تحت کنترل می‌گرفت. «کمیسیون مرکزیِ کنترل» نیر که به‌درخواست «اپوزیسیون کارگری» ایجاد شده بود، به‌دستگاهی مواری تبدیل گردید. دبیرخانه‌ی حزب در سال 1922 در استالین خلاصه می‌شد، یعنی کسی که دبیرکلِ کمیته‌ی مرکزی شده بود. همراه با او [اشخاصی مانند]، مولوتوف Molotov که از سال 1921 وزیر [امور خارجه] بود، کاگانویچ رئیس بخش سازمان‌دهی و آموزش، کوبیشف Kuibyshev رئیس «کمیسیون کنترل مرکزی»، و رهبران کارآمد و متعهدی (مانند اورژونیکیدزه Ordjonikidze[25]، میکویان، رودزوتاک و ژدانوف Zhdanov [به‌قدرت دست یافتند]... [به‌این‌ترتیب] بود که «تیمِ» استالینیستی تشکیل شد. این تیم در همان سال 1923 توانایی «تعیین» نمایندگان برای کنفرانس‌ها و کنگره‌ها، و نیز حذف مخالفان در انتخابات ‌غیرمستقیم{3} را داشت: اتحادی با حضور فادارانه و محتاطانه‌ی زینویف و کامنف که می‌بایست تروتسکی را هدف می‌گرفت.

 

پیش‌قراولان و طبقه‌ی کارگر

چنین خفقانی را چگونه می‌توان توضیح داد؟ به«رژیم حزبی» به‌عنوان توضیح نمی‌توان بسنده کرد، چراکه این رژیم تغییر کرده بود. بایستی به‌توضیحات وسیع‌تر تاریخی بپردازیم، حتیباید از چارچوب صرفاً حزبی بسیار فراتر رفت تا بتوان توضیح داد که چرا همان مردمی که در سال‌های 18-1917 با خواست‌های عمیقاً دموکراتیکِ طبقه‌ی کارگر عمل ‌می‌کردند، [بعداً] در برابر اقتدار نوظهور دفترخانه‌ای در اکثریتی قاطع ‌تسلیم شدند. قبل از هرچیز این‌که دیگر پیش‌قراولان طبقه‌ی کارگر وجود نداشتند؛ بلشویک‌هایی که ستاد کل نیروهای طبقه‌ی کارگر در شهرهای بزرگی [مانند] پتروگراد و مسکو، و در کرونشتات و حوزه‌ی‌ رودخانه‌ی دونتز را تشکیل می‌دادند، هم‌اکنون پراکنده شده بودند. ملوانان کرونشتات در موقعیت‌های متنوع و مسئولیت‌های مختلفی قرار گرفته بودند: دیبنکو Dybenko[26] در رأس ارتش سرخ قرار داشت، روشال Roshal[27]در رومانی (که بعدها در همان‌جا مُرد)، راسکولینکوف Raskolnikov[28] در شرق[استقرار یافته بودند]، مارکین Markin[29] رهبری ناوگان کوچکی در وُلگا Volga را به‌عهده داشت و پانکراتف Pankratov[30] در رأس چکا در ترانسکوکِیزیا Transcaucasia[31] قرار داشت. کارگران پتروگراد و مسکو اولین واحد‌های ارتش سرخ (یعنی: اولین نیروی مسلح قدرت شوروی) را تدارک دیدند. آن‌ها بخش عظیمی از کمیساریایی را تشکیل می‌دادند که تروتسکی برای نظارت بر افسران حرفه‌ای در ارتش سرخ خواستار آن بود، هم‌چنین تشکیل‌دهنده‌ی کادرهای شوراها در مناطق دورافتاده و یا جا‌هایی بودند که از ارتش سرخ پس‌گرفته می‌شد. فالک Valek یکی از کارگران مهندسیِ کارخانه‌ی پوتیلوف Putilovرهبر شورای اُمسک Omskبود[32]. کارگر دیگری، بوردف‌ Bodrov[33]، یکی از رهبران ستاد سیاسی سواره‌ نظام بودی‌نی Budienny[34] بود. این کارگرانِ قبلاً پیش‌قراول، [بعداً] چکا را رهبری می‌کردند و به‌عنوان کمیسر [در رأس] گردان‌ها و لشکرها قرار گرفته بودند. این‌ها کسانی بودند که رهبری کارگران و دهقانان را در سراسر قلمرو [روسیه] تأمین می‌کردند، و[با ترک محیط زندگی و مبارزه‌ی خود] کارگران را در مراکز بزرگ از عناصر فعال و آگاهِ خویش محروم ‌کرده بودند.

طبقه کارگر که از پیش‌قراولان خویش (به‌دلیل انتقال به‌کارهای دولتی و اداری) محروم شده بود،و جنگ داخلی نیز نیروی‌ بسیاری را از او گرفته بود، دیگر [نمی‌توانست] همانند سال‌های 1918-1917 به‌صورت توده‌ی عظیمی در صحنه حضور داشته باشد. درحالی که در سال 1917 سه میلیون کارگر صنعتی وجود داشت، در سال 1920 تنها 1.5 میلیون و در سال 1921 تنها 1.25 میلیون کارگر صنعتی باقی مانده بود.

علاوه براین، آشفتگی اقتصادی چنان بود که به‌ندرت کسی می‌توانست از «شغل‌» واقعی صحبت کند؛ غیبت در کارخانه‌ها به‌طور «عادی» به 50 درصد می‌رسید، و اغلب اوقات تفاوتِ بینِ دستمزد و حقوق بی‌کاری امری صرفاً روی کاغذ بود. اتحادیه‌های کارگری تخمین می‌زدند که در برخی از کارخانه‌جات نیمی از محصولات تولیدی به‌سرقت می‌رفت و توسط خود تولیدکنندگان فروخته می‌شدند. قحطی در سال 1921 تهدیدی بسیار واقعی بود، گزارش‌هایی طنزگونه و تلخ از موارد آدم‌خواری وجود داشت، و بیش‌ترین ابتکاراتِ تمامیِ آن‌ افرادی که در کارخانه‌ها باقی مانده بودند، به‌قیمت نابه‌سامانی و ناامیدی بسیار وسیع، تلاش برای زنده ماندن بود.احتمالاً لنین در چنین وضعیتی ‌گفت که در این مقطع سخن گفتن از «طبقه‌ی کارگر» با آن تعریفی که مارکسیست‌ها از این واژه کرده‌اند، غیرممکن است؛ و یا بوخارین[35] از «فروپاشی پرولتاریا» سخن می‌گفت. این وضعیتی بود که به‌بحران 1921 انجامید که [شورش] کرونشتات نمایان‌ترین بخش از پیامدهای آن بود.

هرچقدرهم که تشابهات تاریخی خود را از پس حوادث 1956 لهستان و مجارستان در برابر مورخان امروزی به‌نمایش بگذارند، اما آیا این مورخان نباید درحالی که با دقت به‌مدافعان شورش کرونشتات و طرف‌داران ماخنو Makhno [و جنبش او در سال‌های 1918 تا 1921]{4} گوش فرامی‌دهند، سعی در درک مجموعه‌ای از شرایط اقتصادی و اجتماعی، و ‌پیامد آن شرایط سیاسی داشته باشند که بلشویک‌ها را اولاً مجبور به‌پذیرفتن انحصار سیاسی حزب‌شان کرد (که خود آن‌ها با چنین انحصاری در اصل مخالف بودند) و نهایتاً منجر به‌خفه کردن دموکراسی درونی حزب گردید؟ آیا کلِ این معضل در سخرانی رادک در برابر آکادمی ارتش در شب شورش کرونشتات خلاصه نمی‌شود: «حزبْ پیش‌تازِ آگاهِ طبقه‌ی کارگر است. دوران خستگی اکثریت توده‌ی کارگران فرارسیده است و آن‌ها تمایلی به‌پیروی از پیش‌قراولانی ندارند که هم‌چنان آن‌ها را در مسیر مبارزه و فداکاری هدایت می‌کنند. آیا ما باید دربرابر کارگرانی که نیروی جسمانی و صبرشان به‌سر رسیده است تسلیم شویم، کارگرانی که آگاهی‌شان نسبت به‌منافع عمومی خود کم‌تر از آن‌چیزی است که ما به‌آن آگاهیم؟ گاهی اوقات تفکرات آن‌ها آشکارا ارتجاعی می‌شود. حزب براین باور است که نمی‌تواند در برابر [این کارگران] تسلیم شود و باید اراده‌ی خود را برای پیروزی بر کارگران خسته‌ای که به‌وادادگی‌ تمایل دارند، تحمیل کند».

*****

تناقضاتی که حزب بلشویکِ در قدرت را می‌گسلد در سخن‌رانی رادک مشهود است. چه در آینده‌ و هم‌چنین در گذشته؛ حزب آگاه و «پیش‌تازِ» کارگران به‌علاوه‌ی حزب بوروکرات استالینیستی که خود را به‌این دلیل که «آگاه‌تر است»، جای‌گزین طبقه کارگر می‌کند.

در این‌جا مطمئناً یادآوری پیش‌بینی‌های تروتسکی و پُلمیکِ وی برعلیه ژاکوبنیسم لنینی و بلشویک‌ها کار ساده‌ای خواهد بود، سخن معروف وی درباره‌ی «دیکتاتوری پرولتاریا» که به‌عنوان «دیکتاتوری بر پرولتاریا» فهمیده می‌شد[36]. و اکثر مفسران از این فرصت استفاده کرده‌اند.

با این‌حال این ساده‌سازی‌ای است که تا مرز تحریف پیش‌ می‌رود: «بلشویسم» به‌مثابه‌ی شکلی از یک سازمان‌یابی، قطعاَ از بین می‌رود، و از سال 1923 به‌بعد به‌مثابه‌ی دیکتاتوریِ حزبی، یعنی، بوروکراسی بر پرولتاریا حاکم گردید. اما آیا به‌جد می‌توان ادعا کرد که در سال‌های 1917 و 1918 نیز چنین بود.

آیا مسائلی مانند عقب‌ماندگی فرهنگی، انفعال و نادیده‌گرفتن [انقلاب] از طرف توده‌های دهقان، فروپاشی پرولتاریا و ایزوله شدن انقلاب روسیه را می‌توان به‌مثابه‌ی مسائل صرفاً ثانویه به‌شمار آورد؟ آیا می‌توان ادعا کرد که این تغییر و تحولات نتیجه‌‌ی ضمنی شرایطی بود که بلشویک‌ها به‌دلیل تحمیل همین شرایط، خود را به‌عنوان تنها مدافعان قدرت شوروی دریافتند و به‌طور گریزناپذیری مجبور به‌سرکوب گرایش‌های دیگر طبقه‌ی کارگر (یعنی: منشویک‌ها و آنارشیست‌ها) شدند؟ در قضاوت‌‌هایی که مورخان در مورد انحطاط حزب بلشویکِ در قدرت انجام داده‌اند، پیش‌داوری سیستماتیکی در بررسی حزب به‌عنوان یک فاکتور تاریخی کاملاً مستقل از دیگر عوامل بنیادین تاریخ بشر وجود دارد. اگر بگوییم که ضدانقلابِ استالینیستی ضمناً در کتاب دولت و انقلاب [لنین] وجود داشت، و یا محاکمات مسکو به‌طور تلویحی در جریان ممنوعیت جناح‌های حزب شکل گرفت، به‌این معنی است که [دو رویداد را] یکی مداخله‌ی خارجی در برابر جمهوری جوانِ شوروی و دیگری اتحاد سوسیال دموکراسی آلمان با ستاد ارتش آن کشور را نادیده بگیریم، و اشاره‌ای هم به‌مسئولیت خودِ نظام سرمایه‌داری در جنگ‌ جهانی نکرده باشیم. چنین تفکری به‌این معنی است که مداخله‌‌ی تاریخی را به‌مثابه‌ اراده‌ی آگاهانه در شکل اساسی سازمان‌[یابی] انکار کنیم، موعظه‌ی چشم پوشی بخواینم، کناره‌گیری کرده، و مبارزه و حتی پیروزی‌های جزیی را نیز محکوم نماییم. به‌نظر می‌رسد که مبارزینْ موضع روزا لوکزامبورگ را ترجیح می‌دهند که در پایان جزوه‌ای در رابطه با سیاست بلشویک‌ها که به‌شدت انتقادی است، می‌نویسد:

«در دوره‌ی کنونی، یعنی در زمانی که با مبارزات قاطعی در سراسر جهان مواجه‌ایم، مهم‌ترین مسئله‌ی سوسیالیسم (چه در گذشته و چه در حال حاضر)، چیزی جز اشتیاق زمانه‌ی ما [نبوده و] نیست. موضوع در این‌جا این یا آن مسئله‌ی تاکتیکی نیست، بلکه ظرفیتِ عمل‌کرد پرولتاریا و قدرت عمل آن‌هاست؛ چنان که خواهان قدرت سوسیالیستی باشند. در چنین دیدگاهی لنین و تروتسکی و رفقای آن‌ها اولین گام‌ها را برداشتند، کسانی که مثابه‌ی نمونه‌ای برای پرولتاریای سراسر جهان عمل کردند، و آن‌ها تاکنون نیز تنها کسانی بوده‌اند که هم‌چنان می‌توانند به‌هوتن Hutten فریاد بزنند: «من جرأت کردم!».

این امر در سیاست بلشویکی اساسی و پایدار است. به‌این معنی‌که، خدمت جاودانه‌ی تاریخی بلشویک‌ها در پیش‌گامیِ حرکت پرولتاریای بین‌المللی در تسخیر قدرت سیاسی، در تحقق عملی مسئله‌ی سوسیالیسم، و پیش‌رفت قدرتمند در توازن بین کار و سرمایه [به‌نفع کار] در همه‌ی جهان است. این مسئله در روسیه تنها می‌توانست آغاز شود. اما در روسیه قابل حل نبود. و به‌این معنی، آینده در همه‌جا به‌»بلشویسم» تعلق دارد[37].

از این نقطه نظر است که در میان نظرات متفاوت باید اهدافِ مطالعه‌ی تاریخی را حزب بلشویک تعیین کرد.

روش‌های مورد استفاده درصورتی یک‌سان نخواهند بود که ذائقه‌ی افراطی نسبت به‌مسائل انتزاعی و نیز تمایل به‌اثبات این‌که هیچ‌ تلاشی در راستای تغییر جهان انجام شدنی نیست، انگیزه‌ی نویسندگان نباشد؛ ویا متناوباً در جستحوی ابزارهای تاریخیِ الزاماً محدودی باشد که می‌توانند جهان را دگرگون کنند. پی‌گیری دیدگاه دوم تسهیل‌کننده خواهد؛ چراکه به‌سوی تاریخ واقعی راهبر می‌گردد، به‌عوامل معتبر و انضمامی طبقات و توده‌ها وفادار می‌ماند، و استحکام تضادهای زنده را در مقابل نمودارهای خشک منطقی برای ما بازمی‌آفریند.

 

پانوشت‌ها

[1] نویسنده‌ی کتاب‌های بسیاری درباره‌ی روسیه و کمونیسم.

[2] ایسکرا (اخگر) در سال 1900 توسط لنین به‌عنوان روزنامه‌ای برای حزب کارگری سوسیال دموکرات روسیه پایه‌گذاری شد؛ در اروپای غربی منتشر و به‌روسیه قاچاق می‌شد؛ بعد از 1903 این روزنامه از آنِ منشویک‌ها شد.

[3] ولادیمیر ایلیچ لنین، مقدمه‌ای بر مجموعه‌ی دوازده ساله (1907).

[4] ولادیمیر ایلیچ لنین، «دو تاکتیک سوسیال دمکراسی در انقلاب دموکراتیک»، بخش هشتم، پانوشت یکم.

[5] ساختمان پارلمان آلمان که سوسیال دموکرات‌ها در آگوست 1914 در آن‌جا به‌اعتبارات جنگی رأی دادند.

[7] سازمان بین منطقه‌ای.

[8] ولادیمیر ایلیچ لنین، بحران منشویسم.

[9] پلیس مخفی تزار.

[10] مرله فین‌سُت Merle Fainsod (1907 تا 1972): نویسنده‌ی کتاب‌های بسیاری درباره‌ی روسیه و کمونیسم، به‌ویژه درباره‌ی چگونگی حکومت روسیه (1953).

[11] الکسی ایوانویچ ریکوف، A.I. Rykov (1881-1938): بلشویک قدیمی، سال‌ها را در حبس با اعمال شاقه گذراند، معاون ریاست شورای کمیساریای خلق در دوران لنین.

[12] نادژدا کنستانتیونوا کروپسکایا، N. Krupskaya خاطرات لنین (لندن 1970)، ص 11۵ـ114

[13] خاطرات لنین، ص 116.

[14] پیوتر استولیپینPyotr Stolypin (1911-1862) نخست‌وزیر روسیه از سال 1906، سرکوب 190۵ را سازمان‌دهی کرد.

[15] ژنرال کراسنوف P.N. Krasnov، زمانی توسط بلشویک‌ها آزاد شد که قول داد دیگر اسلحه برندارد؛ او خیزش قزاق‌های دُن را سازمان داد؛ بعدها برای ایجاد دولت قزاق‌ها به‌خدمت هیتلر درآمد؛ در سال 1945 به‌شوروی تحویل داده شده و حلق‌آوریز گردید.

[16] این موضوع در فصل پنجم کتاب «ده روزی که دنیا را لرزاند» به‌نام (کمیته‌ی رهایی) شرح داده شده است.  

[17] نیکولای سوخانف Nikolai Sukhanov (1882 تا 1939): از جوانی انقلابی فعالی بود که در انقلاب 1905 نقش ایفا کرد؛ عضو شورای پتروگراد در سال 1917، اما منتقد سرخت بلشویک‌های در قدرت بود؛ کتاب انقلاب روسیه را در سال 1922 منتشر کرد؛ در سال 1931 به‌جرم منشویک بودن دستگیر و محکوم شد و در سال 1939 تیرباران گردید.

[18] نیکولای سوخانف، کتاب «انقلاب روسیه‌یِ 1917»، (پیرنستون، 1984)، ص 490. {نویسنده‌ی مقاله: این اثر یک ترجمه‌ی مختصر است و تنها نیمه‌ی اول نقل‌قول در متن انگلیسی آمده است}.

[19] پرئوبژنسکی E.A. Preobrazhensky (1886 تا 1937): از 1903عضو حزب بود، بین‌ سال‌های 1920 تا 1921دبیر حزب بود؛ در 1927 از حزب اخراج شد و در سال 1929 دستگیر، و بدون محاکه اعدام شد.

[20] کرستینسکی N.N. Krestinsky (1883 تا 1938): از سال 1903 فعال بود؛ معاون کمیساریای امور خارجه، سپس سفیر در برلین؛ اواخر نیز به‌»اپوزسیون» نزدیک بود؛ پس از سومین محاکمات مسکو اعدام شد.

[21] لازار کاگانویچ (1893-1991): از سال 1911 بلشویک بود، متحدِ استالین از دهه‌ی 1930، او به«لازار آهنین» معروف بود، پس از مرگ استالین نفوذ خود را از دست داد و در سال 1961 از حزب اخراج شد.

[22] کوئیبیشف V.V. Kuibyshev (1888 تا 1935): از نظامیانِ مخفی بلشویک، کمیساریای ارتش سرخ؛ و از سال 1927 عضو پولیت‌بورو بود.

[23] رودزوتاک J.E. Rudzutak (1887 تا 1938): کارگر بلشویکِ لتونیایی [اهل لتونی] در سال 1906؛ رهبر اتحادیه‌ی کارگری.

[24] آناستاس میکویان Anastas Mikoyan (1895 تا 1978): بلشویک قدیمی، متحدِ نزدیک استالین؛ پست‌های ارشدی تحت حکومت‌های خروشچف Khrushchev و برژنف Brezhnev داشت.

[25] گریگوری اورژونیکیدزه Grigory Ordjonikidze (1886 تا 1937): بلشویک قدیمی؛ از اعضای کمیته‌ی مرکزی در سال 1921، عضور پولیت‌بورو در سال 1930؛ متحد استالین، ولی در برخی تصمیمات از او فاصله می‌گرفت؛ چگونگی مرگ وی مبهم باقی مانده است.

[26] دیبنکو P.E. Dybenko (1889 تا 1938): در سال 1912 به‌حزب پیوست، در 1917 رئیس شورای ملوانان بالتیک شد؛ جدایی کرونشتات را در سال 1921 رهبری کرد، در سال 1938 تیرباران شد.

[27] روشالEnsign S.G. Roshal : یکی از شورشیان بلشویک در جریان ناوگان بالتیک در سال 1917 بود.

[28] فئودور راسکولنیکف Fedor F. Raskolnikov (1892 تا 1939): از سال 1910 بلشویک بود، فرمانده ناوگان ولگا Volga، سپس سفیر شد؛ از فراخوان مجدد سرباز زد.

[29] مارکین N.G. Markin (1893 تا 1918): ملوان، سازمان‌ده حزب در کرونشتات، دوست فرزندان تروتسکی، فرمانده‌ی ناوگان ولگا، در حادثه‌ای کشته شد.

[30] پانکراتف V.F. Pankratov: ملوان کرونشتات، پس از آن عضو چکا، در سال 1928 تبعید شد.

[31] شعبه‌ی کمسیون فوق‌العاده‌ی سراسر روسیه برای مبارزه با ضدانقلاب و خراب‌کاری.

[32] آنتون فالک Anton Valek (1887 تا 1919): از 17 سالگی انقلابی بود، دو دفعه تبعید شد و هر دو دفعه فرار کرد؛ سپس در جبهه‌ی سیبری جنگید، در اثر شکنجه و شلاق مُرد. شرح کوتاهی از زندگی او در کتاب «زندگی انقلابیون» (1930) ویکتور سرژ موجود است. تجدید انتشار این مطلب در «خاطرات یک انقلابی» (پاریس 2001)، ص 297.

[33] احتمالاً میخائیل بودروف Mikhail Bodrov، فلزکار در مسکو، بعد‌ها در اپوزیسیون قرار گرفت و در سال 1928 اسناد با ارزشی را به سِدوف (ناوگان سدوف) Sedovدر آلماـ‌آتا Alma-Ataبرد.

[34] بودی‌نی S.M. Budienny (1883 تا 1973): رهبر سواره ‌نظام جنگ داخلی، بعدها مارشال شد، از تصفیه‌ حساب‌ها جان سالم به‌در بُرد و در جنگ جهانی دوم خدمت کرد.

[35] برای مثال، «جمع‌بندی سخن‌رانی او در کنگره‌ی دهم حزب کمونیست روسیه RCP در مارس 1921» ویا «سیاست اقتصادی نوین و وظایف ادارات آموزش سیاسی در اکتبر» نگاه کنید.

[36] لئون تروتسکی، وظایف سیاسی ما (1904).

[37] روزا لوگزامبورگ، انقلاب روسیه (1918).

 

پانوشت‌های مترجم

{1} باز شدن آرشیوهای دولتی و حزبی پس از فروپاشی شوروی منابع گسترده‌ای را برای تحقیق در اختیار محققین گذاشته است. سایمون پیرانی Simon Pirani به‌گستردگی از این منابع استفاده کرده است [این‌جا] و [این‌جا]. او مقالات و کتاب‌های متعددی در باره‌ی دگردیسی انقلاب در روسیه دارد که یکی از آن‌ها به‌نام The Russian Revolution in Retreat, 1920-24توسط سایت رفاقت کارگری در دست ترجمه است.

{2} apparatchiks: عضو بلندپایه‌ی (به‌ویژه در حزب کمونیست)؛ کارمند حرفه‌ای و تمام ‌وقت حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی یا اداره‌‌های دولتی شوروی سابق.

{3} انتخابات غیرمستقیم شیوه‌ای است که رأی‌دهنده‌ها نامزدهای دفاتر را انتخاب نمی‌کنند، بلکه افرادی را انتخاب می‌کنند که آن‌ها نامزدها را انتخاب می‌کنند. این نوع از انتخابات یکی از قدیمی‌ترین اشکال انتخابات است که امروزه در بسیاری از کشورها برای انتخابات «اتاق‌های اول» استفاده می‌شود.

{4} جهت کسب اطلاع از موقع و موضع ماخنو می‌توان به[‌این‌جا] و [این‌جا] در تأیید او، و به‌کتاب «تاریخ روسیه شوروی» (از صفحه‌ی 353 تا 374، جلد یک)، نوشته‌ی جی‌اچ‌کار در بررسی او مراجعه کرد. اچ‌کار ضمن بررسی ‌انقلاب و ضدانقلاب در اوکراین بین سال‌های 1917 و 1921 به‌نکات قابل تأملی هم درباره‌ی ماخنو اشاره می‌کند.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

یادداشت‌ها

ارعاب و خشونت محصول نظام سرمایه‌داری است

ما معتقدیم کسی‌که دست به‌خشونت می‌برد، می‌ترسد. کسانی‌که در این دوره متوسل به‌اسلحه می‌شوند نه تنها مشروعیتی ندارند، بلكه مخالف آزادی و رسیدن زحمت‌كشان به‌حقوق خود [نیز] هستند. تفنگ در دستان سركوب‌گران است و زحمت‌كشان سلاح‌شان در كارهای جمعی و به‌طور مشخص اعتصاب و کارهای مدنی است. ادامه مطلب...

[پیش‌نهادی] به‌رضا رخشان:

درباره مبارزات کارگران هفت‌تپه پیش از این همه ما از لنین یاد گرفتیم که مبارزات کارگری در سه مرحله‌ی آگاهی تکوین و انکشاف می‌یابد:

ادامه مطلب...

دستمزدهای پایین‌تر از خط فقر تحقیر آدمیت است

در حالی‌که مذاکرات در کمیته‌ی دستمزد جهت تعیین میزان افزایش سالیانه حقوق کارگران، هم‌چنان ادامه دارد و هنوز توافقی هم حاصل نشده است، لازمست مطالبی را عنوان نماییم. اول این‌که، کارگران فاقد تشکل‌های مستقل کارگری هستند و قطعاً نمایندگانی که از طرف طبقه کارگر در ایران در کمیته‌ی دستمزد حضور دارند (منظور خانه کارگر و شورای اسلامی کار می‌باشد) به‌علت ساختار غیرمستقل خود به‌هیچ عنوان نماینده واقعی طبقه کارگر نیستند.

ادامه مطلب...

متأسفانه آقای ربیعی ماند

 

امروز جلسه‌ی استیضاح وزیرکار در مجلس برگذار شد که متأسفانه این استیضاح به‌جایی نرسید و سرانجام آقای ربیعی با اختلاف دو رأی هم‌چنان درین وزارتخانه ماند. وقتی عمل‌کرد پنج‌ساله‌ی آقای ربیعی را بررسی می‌کنیم، فقط می‌توانیم از کلماتی نظیر فاجعه و هولناک استفاده کنیم. مانند فاجعه کشتی سانچی و سقوط هواپیمای تهران یاسوج که هم کشتی سانچی وهم هواپیمای مسافربری جز زیرمجموعه‌های وزارت کار بودند. من نمی‌دانم درین مملکت چقدر باید ازین دست اتفاقات ناگوار بیافتد تا ببینیم مسئول مربوطه استعفا دهد ویا بر کنار گردد؟

ادامه مطلب...

فریدون نیکو‌فر ـ جهت اطلاع

باسلام و درود[*]

درخصوص انتخابات سندیکا به‌عرض می‌رساند که تنها یک مجمع در آبان ماه 87 برگزارشد که اولین مجمع سندیکا بود و در این مجمع عضوگیری اعضای سندیکا، تصویب اساسنامه و برگزاری انتخاباب انجام گرفت؛ وهمگان درجریان نتیجه‌ی آن هستند و از آن تاریخ تاکنون حتی یک نفرعضوگیری هم نشده است.

ادامه مطلب...

* مبارزات کارگری در ایران:

* ترجمه:


* گروندریسه

کالاها همه پول گذرا هستند. پول، کالای ماندنی است. هر چه تقسیم کار بیشتر شود، فراوردۀ بی واسطه، خاصیت میانجی بودن خود را در مبادلات بیشتر از دست می دهد. ضرورت یک وسیلۀ عام برای مبادله، وسیله ای مستقل از تولیدات خاص منفرد، بیشتر احساس میشود. وجود پول مستلزم تصور جدائی ارزش چیزها از جوهر مادی آنهاست.

* دست نوشته های اقتصادی و فلسفی

اگر محصول کار به کارگر تعلق نداشته باشد، اگر این محصول چون نیروئی بیگانه در برابر او قد علم میکند، فقط از آن جهت است که به آدم دیگری غیر از کارگر تعلق دارد. اگر فعالیت کارگر مایه عذاب و شکنجۀ اوست، پس باید برای دیگری منبع لذت و شادمانی زندگی اش باشد. نه خدا، نه طبیعت، بلکه فقط خود آدمی است که میتواند این نیروی بیگانه بر آدمی باشد.

* سرمایه (کاپیتال)

بمحض آنکه ابزار از آلتی در دست انسان مبدل به جزئی از یک دستگاه مکانیکى، مبدل به جزئی از یک ماشین شد، مکانیزم محرک نیز شکل مستقلی یافت که از قید محدودیت‌های نیروی انسانی بکلى آزاد بود. و همین که چنین شد، یک تک ماشین، که تا اینجا مورد بررسى ما بوده است، به مرتبۀ جزئى از اجزای یک سیستم تولید ماشینى سقوط کرد.

top