rss feed

08 دی 1397 | بازدید: 2176

خاطرات یک دوست قسمت دوم

نوشته شده توسط یک دوست

محیط میدان شوش مستعد کارهایی مثل دزدی، مواد مخدر (‌تازگی‌ها هروئین هم پیدا شده بود) الکلیسم و خیلی نابهنجاری‌های دیگر بود. اما کتاب‌خوانی مسیر زندگی مرا عوض کرد. مادر بدون آن‌که در حمایتش از کتاب خوانی من خللی پیدا شود تا سال‌ها زندان و دربدری­هایی که به‌روزش آمد، هم‌چنان حامی من ماند. البته همین خصلت حمایت‌گری را با شیوه‌ی وجودی خودش به‌من هم آموخت!

دوست عزیزم!

محیط میدان شوش مستعد کارهایی مثل دزدی، مواد مخدر (‌تازگی‌ها هروئین هم پیدا شده بود) الکلیسم و خیلی نابهنجاری‌های دیگر بود. اما کتاب‌خوانی مسیر زندگی مرا عوض کرد. مادر بدون آن‌که در حمایتش از کتاب خوانی من خللی پیدا شود تا سال‌ها زندان و دربدری­ هایی که به‌روزش آمد، هم‌چنان حامی من ماند. البته همین خصلت حمایت‌گری را با شیوه‌ی وجودی خودش به‌من هم آموخت!

کتاب‌خوانی تفریح، سرگرمی، و آموزشگاه من شد. خیلی زود بود که، آموخته­ هایم مرا به‌بخش‌های دیگر انسانی و اجتماعی متصل کرد. دوستان من دیگر از گروه بچه محل‌های «بی‌کار و بی‌عار» نبودند.

پدر نمازخوان و روزه‌بگیر و روضه و مسجد برو نبود. اما مادر برعکس، نمازش را می‌خواند، روزه‌اش را می‌گرفت و به‌هر روضه‌ای که در آن دوروبر بود، می‌رفت. در همه‌ی روضه‌خوانی‌ها هم گریه می‌کرد. در مجالس روضه‌خوانی گپ‌وگفت‌های «خاله­ زنکی» معمول و مرسوم بود. اما مادر مشارکت نمی­ کرد. فقط گاهی می‌گفت گناه داره پشت سر مردم حرف زدن. بعدها به‌او می‌گفتم مادرجان پشت سر مؤمنین و مؤمنات گناه داره که حرف بزنیم. می‌گفت همه مؤمن­ اند ننه جان! برای خودش این جور تفسیر می‌کرد.

نماز خواندن مادر سریع بود، خیلی طول نمی­ کشید. پشتِ‌سر کسی هم نماز نمی­ خواند. کارهای دیگرش را همین‌طور انجام می‌داد. هیچ‌وقت هم بی‌کار نبود. میل و قلاب بافتنی­ش همیشه دم دست بود. ساکت می­ نشست و می­ بافت. گویا رنج­ های درون ذهن را این‌طور التیام می‌داد. قرآن و کتاب دعا را هم بلد نبود. هیچ‌وقت هم نخواست خواندن و نوشتن یاد بگیرد. بعدها که برایش کتاب می‌خواندم دوست داشت و با حالتی توأم با تعجب و حیرت گوش می‌داد. برایش درون دنیای کتاب‌ها گنگ و ناشناخته بود. در میان کتاب‌ها از قصه و رمان خوشش می‌آمد.

مادر خودش قصه‌گوی خوبی بود. قبل از رسیدن به‌سن مدرسه برای ما قصه می­ گفت. قدرت داستان‌پردازی داشت و از آن لذت می­ برد. هیچ‌وقت خواسته‌ی ما را برای قصه‌گفتن رد نمی­ کرد. البته همیشه به‌موقع خوابِ شب موکول می­ کرد. هرچقدر هم که خسته بود، سرهم‌بندی نمی­ کرد و قصه­ اش را کامل می­ گفت. بعد برای­مان آرزو می‌کرد خواب‌های خوش ببینیم. آرزویی که بیاد نمی­ آورم برآورده شده باشد.

مادر عمه­ ای داشت که من او را بیاد می‌آورم. پیرزنی با موی بافته‌ی سفید، بسیار خوش سخن، و به‌غایت مهربان با زمین و زمان. عمه مویش را حنا (رنگ موی اغلب پیرزنان آن موقع) نمی­ گذاشت. با شانه‌ی چوبی مویش را شانه می‌کردند و می‌بافتند. دختران و نوه‌های دختریش برای این مهم رقابت داشتند. حدود سال‌های سی­ وسه-چهار به‌وسیله یکی از دخترعمه‌ها خانواده‌ی ما را پیدا کردند و به‌وسیله همان دخترعمه مارا نزد عمه‌خانم بردند. خانه‌شان از ما دور بود. درخانه خیلی بزرگی که دو حیاط درونی و بیرونی داشت، زندگی می کردند. چندین خانواده در قسمت­ های مختلف این خانه ساکن بودند. به‌نظرم (تا آن‌جاکه بیاد دارم) عمه دو پسر داشت و سه دختر. دو تا از دخترها با خانواده‌شان در همین خانه زندگی می‌کردند. یکی از پسرهای عمه خلبان بود و در هواپیمایی کار می‌کرد. یکی دیگر از پسران عمه‌خانم داروساز بود و داروخانه داشت. کوچک‌ترین دخترعمه همسر مرد تاجری در بازار تهران بود. دختر وسطی همسر مرد صنعت‌گری بود که می‌گفتند ورشکسته شده است. و دختر بزرگ شویش مرده بود. این خانم همان دختر عمه خانمی بود که مارا جُسته و یافته بود. نامش مریم خانم بود. مریم خانم معلم مدرسه کرولال­ های باغچه­ بان واقع در یوسف­ آباد تهران بود. او دو فرزند داشت؛ یک پسر و یک دختر. پسرش تراشکار بود. کاملاً از تیپ خانواده مادری جدا. او اسکندر صادقی­ نژاد بود. حتما به‌تفصیل درباره خانواده­اش می‌نویسم.

می­ گفتند شوهر عمه­ ی مادرم و برادرش (پدرِ مادرم) با قفقاز تجارت می‌کردند. و هر دو با فرقه‌ی اجتماعیون در رابطه بودند. عمه نقل کرده بود که برادرش را سربه­ نیست کردند. روایت رسمی این بود که در تصادف قطارِ آن‌ طرفِ مرز از دنیا رفته و مرگش طبیعی بود. خانواده‌ی عمه‌ی مادرم وقتی درباره­‌ی پدر بزرگ حرف می‌زدند صدای‌شان را پائین می‌آوردند. و من نمی­ فهمیدم چرا؟ زیرا کسی آن‌جا نبود که بشنود. بعدها مریم خانم مادر اسکندر از قول پدرش این امر را صحه می­ گذاشت.

***

کوچه اکبر شیراز:

در سال 1305 از میدان شوش که به‌سمت شرق [تیر دوقلو] که می‌رفتی، به‌چهارراه درخشنده می‌رسیدی. بعد، چهارتا کوچه به‌شکل موازی هم به‌سمت جنوب قد کشیده بود. سنگ تراش‌ها، محمدی، شیرازی و کسری. بعدش هم لب خط. خط آهن یا همان ماشین دودی که از ری (سرِ «خیابون خُراسون»)، می‌رفت تا شابدل­عظیم (در شهرری).

کوچه ­ی ما، کوچه اکبر شیرازی بود. هفده سال اول زندگی من در همین کوچه سپری شد. از زمستان سال 1329 تا بهار 1346. اولین محله‌ی زندگی ما بچه‌های اوس­ علی و فاطمه خانوم در همین کوچه شروع شد.

خانه‌ی مش ممدکبابی :

کوچه اکبر شیرازی را که از سر خیابان شوش به‌سمت جنوب می­ آمدی، هشت یا نهمین خانه‌ی سمتِ چپ، خانه‌ی مش ممدکبابی بود. این خانه حدود دویست و پنجاه متر مساحت داشت. درب ورودی درست وسط ضلع غربی به‌داخل باز می‌شد. کوچه چهار پنج‌تا پله از حیاط خانه بالاتر بود. از  درِ ورودی که می‌آمدی داخلْ یک پله پائین می‌آمدی تا  وارد راهرویی به‌عرض نزدیک به‌دو متر بشوی. دو طرف راهرو اتاق بود. یک اتاق چپ . یکی هم راست.

اتاق با درِ دولِنگه‌ی چوبی در درگاهی‌ای به‌ضخامت یک لِنگه‌ی در به‌بیرون باز می­ شد. بعد وارد صحن اتاق می­ شدی. دیوار روبرو یک صفحه‌ی گچی بیرون آمده داشت که به‌آن پیش‌بخاری می‌گفتند. پیش بخاری طاقچه­ای با سی­ چهل سانت عرض بود. با طول نزدیک به‌یک متر و در ارتفاع بیش از یک متر. جوری که بچه‌های زیر هفت­ هشت سال سرشان به­ زیر پیش­ بخاری نمی­ خورد. معمولاً پیش‌بخاری با­یک پارچه گل­دوزی شده که قدری به‌پائین آویزان می­شد، پوشیده بود. روی پیش­بخاری ساعت ­شماته­ دار، آینه و شانه از وسایل معمول بود. چراغ فتیله­ای لامپا را هم روز روی همین‌جا می‌گذاشتند. شب­ها جایش عوض می­ شد. چون نور مستقیم­ش را از دست می‌داد و سایه زیادی درست می‌کرد.

یک انباری (یا ­مطبخ) در انتهای سمت راست  در صحن حیاط وجود داشت. حوضی با تلمبه در وسط، و کنار انبارْ تنها موال (توالت) خانه­ ی پنج اتاقه قرار داشت. توی مطبخ جای پیت نفت و لگن لباس­شویی و گونی ذغال و پاروی برف‌روبی و جعبه‌ی خاکه­ ذغال بود که ساکنین متعدد در آن وسیله داشتند. متصل با ساختمانْ از سمت چپ، یک پله‌ی آجری با نرده‌ی چوبی به‌طور سیخکی به‌ایوان طبقه‌ی دوم می­رفت (طبقه بالای هم‌کف). این ایوان عرض خانه را طی می­ کرد و در آخرش نرده‌بامی بود که به‌خر­پشته‌ی بام کاه گلی می‌رفت. این طبقه سه اتاق داشت که با دری به‌راهرو وصل بود و با پنجره‌ی نسبتاً کوتاهی از کوچه نور می‌گرفت. اتاق‌های بالا کوچک‌تر از پائین بودند.

پدر و مادر من بعد از ازدواج در مشهد به‌تهران آمدند و با عمه بتول (خواهر کوچک پدرم) و شویش و یک خانواده­ای به‌نام عموحبیب در این خانه ساکن شدند. هریک، یک اتاقِ تقریباً نوساز این بالاخانه را اجاره می‌کنند. دو‌ـ‌­سه سال بعد، من در اتاق میانی به‌دنیا می‌آیم. پدر استادِ بنا بود. حبیب­ اله کارگر تأسیسات مکانیکی بود و در کارخانه‌ی چیت‌سازی ری مشغول به‌کار می‌شود. و شوهر عمه که اصلاً مشهدی بود، طلاساز بود که در بازار مشغول کار شده بود. زن‌های این مردان هم در خانه کار می‌کردند و لیدر این کارکنان خانگی عمه بتول خانم بود که برای تاجری در بازار حضرتی تهران باچرخ جوراب‌بافی جوراب می‌بافت. چرخ جوراب‌بافی در قد و اندازه چرخ خیاطی صنعتی بود. 

...........

 

یادداشت‌ها

خاطرات یک دوست ـ قسمت چهلم‌ویکم

چند پاراگرافِ آخر از قسمت چهلم

نزدیک به چهار سال آشنایی و دوستی های مان بعنوان هم زندانی از عشرت آباد تا بندهای چهار و پنج و شش زندان شماره یک قصر، گستره متنوعی از تجارب را با هم داشتیم. بدون آنکه اختلافات مان در درک و چند و چون مبارزات را در یک کلاسور مشترک ریخته باشیم، اما همواره حسی مثبت و دوستانه را بین مان برقرار کرده بودیم.

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست ـ قسمت چهلم

چند پاراگرافِ آخر از قسمت سی‌ونهم

زندان شماره یک قصر سال های 53-54 را در دو مسیر موازی می توانم تصویر کنم؛ یکی تلاشی که می کوشید بهر صورتی شده یک گذشته «شکسته-بسته»از تشکیلات درون زندان را«احیا» کرده و بازسازی کند. بدون آنکه به لحاظ فکری بار تازه ای داشته باشد یا به مسائل تازه طرح شده در جنبش پاسخی روشن و کارآمد بدهد. این بیشتر بیک فرمالیسم «تشکیلاتی»می مانست تا یک جریان با درون مایه ای از اندیشه، نقد، و خلاصه درس گرفتن از ضعف و قوت های جریانات طی شده. همه ی آنهایی که به نوعی هویت طلبی تشکیلاتی مبتلا شده بودند و انقلاب را نه فرآیندی استعلایی نمی دیدند بلکه؛ مسیری تعریف شده یکبار برای همیشه می پنداشتند.

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست ـ قسمت سی ونهم

چند پاراگرافِ آخر از قسمت سی‌وهشتم

در جستجوگری و صحبت با افراد بندهای چهارو پنج­و شش تا زمانیکه یکی­دو ماه اول در راهرو بند چهار بودم و بعد به یکی از اتاقهای بند پنج منتقل شدم. در ظهرهای چند روز متوالی که فرصتی بعداز غذا داشتیم و می­شد وقت صحبت کردن داشت، مسعود رجوی با من وقت گذاشت و مفصل از وقایع و تحلیل ها و اشتراک مواضع و رویدادهای منتهی به سرکوب پلیس و موضع شخصی خودش صحبت کرد. میزان علاقه اش به تفصیل این موضوع برایم جای شگفتی داشت. او در جاهایی شروع به انتقاد از خودش بعنوان «رهبری» جریان کرد. گفته های او بیشتر از هر چیزی مرا دچار شگفتی می کرد و درک و جذب مطالبش را برایم سخت می کرد. من هنوز هم نمی فهمم چطور می شود اینقدر راحت راه و روش خطا رفت و بعد نشست و به آن انتقاد کرد و باز هم همان روال را ادامه داد !

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست ـ قسمت سی‌وهشتم

چند پاراگرافِ آخر از قسمت سی‌وهفتم

با رسیدن به تهران مسافرین در ترمینال پیاده شدند و ما را با همان اتوبوس به داخل زندان قصر و درآنجا هم یکسره تا جلوی «ندامتگاه شماره یک» یا همان زندان شماره یک بردند. و آنجا با اندک وسایل شخصی پیاده مان کردند. و شروعی تازه با افسران زندان جدید و بازدید و لخت شدن و تندی متداول را تجربه کردیم و با حوصله از سر گذراندیم.

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست ـ قسمت سی‌وهفتم

چند پاراگرافِ آخر از قسمت سی‌وششم

در زندان بسرعت با بزرگان جنبش چریکی از نزدیک محشور شدم. اولین چیزهایی که آموختم مسائل «سازمانی» بود. جنبش چریکی در نوباوگی عملی خودش سخت تحت ضربات سرکوب قرار گرفته و نیروهایش را به نوعی می­شود گفت«تلفات» داده بود. کثرت دستگیریها، علیرقم مقاومت­های ستایش انگیز بسیاری در بازجویی­ها؛ مانع از هدر دهی نیروهایی نشد که قرار بود رهبری و استخوانبندی این جنبش را حفظ و صیانت کنند. در تحلیل­های بعدی؛ چه در زندان و چه در درون گروههای چریکی انجام شده توجه کمی را به نقش ضعف­های سازمان نیافتگی و خلع­های آسیب پذیر آن کردند. در حالیکه هر چقدر مبارزه سهمگین­تر و هرچقدر سرکوب­ها سبوئانه­تر باشد اهمیت سازمان­یافتگی دم افزون تر می­شود. در حقیقت اگر سلاح درک حقایق مبارزات انقلابی فلسفه و منطق «ماتریالیستی-دیالکتیکی» است؛ سلاح مقابله با نظام­های سرکوبگر و پلیسی «سازمان» است. آن هم از منظر «سازمان پذیری» نیروهای انقلابی. درباره این مقوله در جاهای دیگری به قوت پرداخته ­ایم.

ادامه مطلب...

* مبارزات کارگری در ایران:

* کتاب و داستان کوتاه:

* ترجمه:


* گروندریسه

کالاها همه پول گذرا هستند. پول، کالای ماندنی است. هر چه تقسیم کار بیشتر شود، فراوردۀ بی واسطه، خاصیت میانجی بودن خود را در مبادلات بیشتر از دست می دهد. ضرورت یک وسیلۀ عام برای مبادله، وسیله ای مستقل از تولیدات خاص منفرد، بیشتر احساس میشود. وجود پول مستلزم تصور جدائی ارزش چیزها از جوهر مادی آنهاست.

* دست نوشته های اقتصادی و فلسفی

اگر محصول کار به کارگر تعلق نداشته باشد، اگر این محصول چون نیروئی بیگانه در برابر او قد علم میکند، فقط از آن جهت است که به آدم دیگری غیر از کارگر تعلق دارد. اگر فعالیت کارگر مایه عذاب و شکنجۀ اوست، پس باید برای دیگری منبع لذت و شادمانی زندگی اش باشد. نه خدا، نه طبیعت، بلکه فقط خود آدمی است که میتواند این نیروی بیگانه بر آدمی باشد.

* سرمایه (کاپیتال)

بمحض آنکه ابزار از آلتی در دست انسان مبدل به جزئی از یک دستگاه مکانیکى، مبدل به جزئی از یک ماشین شد، مکانیزم محرک نیز شکل مستقلی یافت که از قید محدودیت‌های نیروی انسانی بکلى آزاد بود. و همین که چنین شد، یک تک ماشین، که تا اینجا مورد بررسى ما بوده است، به مرتبۀ جزئى از اجزای یک سیستم تولید ماشینى سقوط کرد.

top