rss feed

22 شهریور 1394 | بازدید: 5186

در اندوه مرگ یک رفیق

نوشته: رفاقت کارگری

Shahrokh-zamani

مرگ شاهرخ زمانی برای جنبش کارگری فاجعه‌ای غیرقابل وصف است. این مرگ به‌هرصورتی که اتفاق افتاده باشد، تخمه‌ی وحشت مرگ و تردید را در میان فعالین کارگری دَه چندان می‌کند. به‌همین دلیل است‌که مرگ این رفیق کارگر، علی‌رغم شیوه‌ها‌ی غیرقابل قبولش (به ویژه نامه‌نگاری‌های حقوق‌بشری‌اش) برای ما، اندوه‌زاتر از مرگ هر برادری است. زنده باد کمونیسم. 

  

خبر کوتاه‌ بود

شاهرخ زمانی مُرد!

 

خروش‌ دخترش‌ برخاست‌

لبش‌ لرزید

دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پُر شد

گریه‌ را سر داد

 

و من‌ با کوششی‌ پر درد

اشکم‌ را نهان‌ کردم‌

 

چرا  مُرد؟ 

می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود

 

عزیزم‌، دخترم‌

آن‌جا شگفت‌انگیز دنیایی‌ست

دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروایی‌ می‌کند آن‌جا

طلا، این‌ کیمیای‌ خون‌ انسان‌ها

خدایی‌ می‌کند آن‌جا

در آن‌جا برابری‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهوده‌ست‌

در آن‌جا رهزنی‌، استثمار کار‌، خون‌ ریزی‌ آزادست

و دست‌ و پای‌ فعال رهایی کار در زنجیر

عزیزم‌، دخترم‌

آنان‌ برای‌ رفاقت‌ با من

‌برای‌ دوستی‌ با تو

برای‌ هم‌پیوندی کارگر می‌میرند

و هنگامی‌ که‌ این یاران

با سرود زندگی‌ بر لب‌

به‌‌سوی‌ مرگ‌ رانده می‌گردند

امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند

به‌‌شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند: تشکل، انقلاب، کمونیسم

و تا پایان‌ به‌راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند

 

عزیزم‌

پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز

تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو و همه در کار

و ما همانند طبقه‌ای دست در دست، هرگز نمی‌میریم‌

من‌ و تو با هزارانِ فعال دیگر

این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌

از آن‌ ماست‌ پیروزی

از آن‌ ماست‌ فردا

سروری کار بیهوده خیالی نیست

کمونیزم غم‌آلوده‌ رؤیایی نیست

با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌

 

عزیزم‌

کار دنیا رو به‌آبادی‌ست

و هر لاله‌ که‌ از خون‌ فعالین کارگری‌ می‌دمد امروز

نوید روزگار دیگری‌ست‌.

نوید روزگارِ انقلاب

روزگار حکایت‌های دیگر

حکایت از تشکل، طبقه، انقلاب و کارگر

حکایت از راهی دیگر

راهی به‌رهایی

راهی به‌گذر از آزادی

آزادی کار

آزادی قدرت

قدرت پرولتاریا در دولت

گذرگاهی به‌رهایی

نه رهایی از رهایی

رهایی از بندگیِ سرمایه  

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

یادداشت‌ها

شعری که شعر نیست!

می‌ترسم از این‌که شعرم توانمند نباشد؛

در حضور دیگران ارجمند نباشد؛

در بیان دردِ این توده‌ی عظیمِ فرودستانْ حقیقت‌مند نباشد؛

ترسم از آن است که،

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست ـ قسمت دهم

«مادرجون» همواره مرا و کنش­ هایم را ارج می­ نهاد. جوری بود که در تمام مقاطع زندگیم مرا از هر تائیدی بی ­نیاز می‌کرد. و در برابر هر صعوبت و دشواری‌ای توان پایمردی را در درون من بیدار و پایدار می‌کرد. او توانسته بود بدون این‌که آموزشی (سوادی) دیده باشد، مربی عواطف، حسیات، و وزنه­ هایی از کارکردهای تشخیصی و شخصیتی مرا هدایت و پرورده کند. او به‌غایت مهربان و باگذشت بود. در مهربانی‌اش حمایت ­گر و خدمت­ گذار بود.

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست ـ قسمت نهم

... دختر آخری اما خودش با پسری که هم مرام سیاسیش بود تصمیم به ازدواج گرفت. و من تائید ناگزیر پدر را شنیدم که «بهش گفتم زندگی خودته بابا جون اگه آدم خوبیه و دوستت داره من حرفی ندارم». میر عباس با این اظهار چشم به من دوخت و منتظر تائید من بود. این دختر به‌زعم پدرش «انقلابی» شده بود؛ به تظاهرات میرفت، کوه نورد بود. دوستان پسر داشت و از همه مهم تر خودش انتخاب همسر کرده بود....

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست ـ قسمت هشتم

آخرین پاراگراف قسمت هفتم

.... او که بی‌سامان بود، جستجوی سامان عاطفی را در بستری دیگر انتظار داشت. اما چنین نشده بود. این‌جا هم یک گریزگاهی بود که بر همه‌ ناتوانی­ ها و سستی­ های او در انتخاب، سرپوش می‌گذاشت.

یک‌بار از او پرسیدم چرا با این خانوم ازدواج کردی؟ گفت: «آقاجون و مامانم رفتن خواستگاری، فامیل بود. می‌گفتن دختر با کمالاتیه». پرسیدم پس چی شد؟ جواب داد «آخه من اسیر عشقم بودم». او اسیر ضعف نفس خودش شده بود. یک‌جای خیلی مهمی نتونسته بود اراده کنه، ولی آدرس غلط را به‌یاد سپرده بود.

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست ـ قسمت هفتم

آخرین پاراگراف قسمت ششم

... البته میزعباس خودش هم بعد مرگ محترم خانم، دوبار دیگر به‌همان سیاق ازدواج کرد. اما دیگر اولادی نیاورد و به‌همان چهار فرزند از همسر اول و پنج فرزند از محترم خانم اکتفا کرد. همسران بعد از محترم خانم هم از وجاهت‌های زنانه‌ی خوبی برخوردار بودند. میزعباس­ قا در مناسباتی بسیار احترام‌آمیز زندگی کرد و از تائید همه ـ‌جز نقد آقا مهدی‌ـ بهره‌مند بود.

ادامه مطلب...

* مبارزات کارگری در ایران:

* کتاب و داستان کوتاه:

* ترجمه:


* گروندریسه

کالاها همه پول گذرا هستند. پول، کالای ماندنی است. هر چه تقسیم کار بیشتر شود، فراوردۀ بی واسطه، خاصیت میانجی بودن خود را در مبادلات بیشتر از دست می دهد. ضرورت یک وسیلۀ عام برای مبادله، وسیله ای مستقل از تولیدات خاص منفرد، بیشتر احساس میشود. وجود پول مستلزم تصور جدائی ارزش چیزها از جوهر مادی آنهاست.

* دست نوشته های اقتصادی و فلسفی

اگر محصول کار به کارگر تعلق نداشته باشد، اگر این محصول چون نیروئی بیگانه در برابر او قد علم میکند، فقط از آن جهت است که به آدم دیگری غیر از کارگر تعلق دارد. اگر فعالیت کارگر مایه عذاب و شکنجۀ اوست، پس باید برای دیگری منبع لذت و شادمانی زندگی اش باشد. نه خدا، نه طبیعت، بلکه فقط خود آدمی است که میتواند این نیروی بیگانه بر آدمی باشد.

* سرمایه (کاپیتال)

بمحض آنکه ابزار از آلتی در دست انسان مبدل به جزئی از یک دستگاه مکانیکى، مبدل به جزئی از یک ماشین شد، مکانیزم محرک نیز شکل مستقلی یافت که از قید محدودیت‌های نیروی انسانی بکلى آزاد بود. و همین که چنین شد، یک تک ماشین، که تا اینجا مورد بررسى ما بوده است، به مرتبۀ جزئى از اجزای یک سیستم تولید ماشینى سقوط کرد.

top