rss feed

18 مرداد 1393 | بازدید: 3727

داستان کوتاه: قایق های رودخانه هودسون

نوشته: بابک پایور

از آن طرف تابستان سال 1988،  تا این طرف خیابان آ9 وست استریت چند قدم بیشتر نبود. همانطور که رستوران پالم، بر تقاطع خیابانهای وست استریت و چمبرز استریت، هنوز «فیش اند چیپس» ارزان میفروخت.

تنها تفاوتش با سال 1988 ، قوطی های کوکاکولائی بودند که امروزه به طرز عجیب و غریبی اسامی افراد ناشناخته ای را به جای اسم آشنای کوکاکولا روی برچسب هایشان داشتند. به نظر می آمد هیچ چیز دیگری عوض نشده است. مدرسۀ استویوسانت در آنطرف خیابان چمبرز، آنتن رادیوی تریبکا بریج تاور، تاکسی های زرد رنگ خسته و منظرۀ سبز ریورتراس به آنسوی آبی رودخانه هودسون.

حتی اگر در هوای مه آلود دقت میکردی، میتوانستی ساختمان اکسچنج پالاس در آنسوی رودخانه را ببینی. چند قایق بادبانی متعلق به کلوپ قایقرانی هودسون Husdon Yacht Club HYC بر روی رودخانه ول میگشتند و از ریورتراس دیده میشدند. دختری با موهائی بسته و دامن بنفش، با کفشهای چرخدار رولراسکیت در پیاده روی ریورتراس بالا و پائین میرفت.

***

آنطرف خیابان، در مدرسه استویوسانت، اول  تابستان سال 1988، وقتی مدیر مدرسه کارنامۀ فارغ التحصیلی آن جوان لاغر اندام، «جد ساندن»  را به دستش داد، جد از خوشحالی در پوستش نمی گنجید. به هیچ چیز جز تعطیلات گرم در کنار ریورتراس با دوست دخترش «ملانی» فکر نمیکرد. ریاضیات را دوست داشت و از خانواده ثروتمندی هم بود. آیندۀ چندان پرماجرائی را برای خودش پیش بینی نمیکرد. به زودی پدرش چند کارخانه قایق سازی و وسایل موتوری را در اختیارش می گذاشت و در مجموع میدانست که از زندگی چه میخواهد؛ قرار دادن سرمایه اش در خیابانهای گرم و امن هودسون، ازدواج با ملانی و داشتن چند تا بچۀ مامانی و سفرهای زیبا به همه کشورهای دیدنی.

روی نیمکتی در پیاده روی ریورتراس یک پیرزن کولی نشسته بود و با سنگهای ریز فال میگرفت. جد از کنار او بی خیال رد شد. پیرزن کولی سرش را بالا آورد و به او نگاهی وحشت زده کرد. چنان وحشتی در نگاهش بود که گویا دارد به یک حیوان درنده نگاه میکند. جد از کنار پیرزن چندان دور نشده بود که پیرزن با صدائی بلند، شبیه فریاد، گفت: صد و شانزده!

جد برگشت و گفت: چی گفتی؟

پیرزن گفت: صد و شانزده نفر بودند! صد و شانزده نفر! و سپس با تمام سرعتی که بدن نحیفش اجازه میداد در مسیر مخالف جد شروع به راه رفتن کرد، لحظه ای میدوید و لحظه ای راه میرفت. پیرزن کولی فرار کرد و در تقاطع خیابان چمبرز ناپدید شد.

جد زیر لب گفت: پیرزن احمق! و روی یکی از نیمکت ها نشست و زانویش را که مورچه ها گاز گرفته بودند با دست خاراند، زیر لب غرغر کرد: از مورچه ها متنفرم.

زیر پایش، کنار پایه نیمکت یک لانۀ خاکی بود که مورچه ها داشتند در آن غذای زمستانی جمع می کردند. جد همیشه در جیبش یک فندک بنزینی داشت. دستش را در جیب کرد و قوطی بنزین فندکی را که همین امروز خریده بود، درآورد. در قوطی را باز کرد و مقداری از بنزین را روی لانه مورچه ها خالی کرد. بعد فندکش را در آورد و بنزین را آتش زد. مورچه ها نمیتوانستند بلند فریاد بزنند. صدای ضجه آنان در میان آتش، هیچ جا شنیده نمیشد. دختری که با رولراسکیت بازی میکرد یک لحظه ایستاد و شعلۀ آتش کوچک را کنار پایه نیمکت نگاه کرد، اما چیزی نگفت و دوباره راهش را گرفت و رفت.

در میان جهنم لانه مورچه ها، درمیان صدای دلخراش ضجۀ وحشتناکشان، صد و شانزده مورچه در آتش سوختند.

جد ساندن دستش را در جیبش کرد و دیپلم فارغ التحصیلی از مدرسۀ استویوسانت را دوباره لمس کرد. یک ورق کاغذ بود به همراه کلی تعریف و تمجید و اظهار امیدواری به آینده ای نامعلوم. مدرسه اش تمام شده بود؛ کلاس 88 به پایان رسیده بود. لبخندی زد و پاشد و به سمت خانه راه افتاد.

***

حدود یک ربع قرن بعد، و حدود یک کیلومتر دورتر از مدرسۀ استویوسانت، و حدود ساعت یک و ربع بعد ازظهر، سایبان های سبز کافه 1668 در شماره 275 گرینویچ استریت، نزدیک تقاطع خیابان مورای، از تابیدن مستقیم آفتاب ظهر روی سر مهمان کافه جلوگیری میکردند. مردی با پیراهن آبی زیر سایبان نشسته بود. صندلی آهنی کنار پیاده رو، در کنار میزی آهنی با یک رومیزی سبز که رویش نوشته شده بود: «از سال 1668 همیشه در خدمت شما هستیم!» مشغول پذیرائی از مهمانی بودند که ظاهری چنان عادی داشت که توجه هیج رهگذری را حتی یک لحظه هم جلب نمیکرد. جد ساندن فنجان قهوه را سر کشید و یک پنج دلاری زیر آن گذاشت. چشمهای عبوس آبراهام لینکلن از روی اسکناس پنج دلاری به سایبان سبزرنگ زل زده بود. جد ساندن با صدای بلند گفت: «زود میبینمت»

صاحب کافه، بوریان کووالنکو، از آن سوی پیشخوان داد زد: «بعداً میبینمت!»

بعد بلند شد و سوئیچ را از روی موتورسیکلتش برداشت و پیاده به سوی تقاطع خیابان مورای قدم زد. از گرینویچ استریت گذشت و در آنسوی خیابان، از روی چهارپله مرمری ساختمان بانک آمریکا Bank of Americaکه آنقدر براق بودند که قرمزی پرچم و نشان بانک آمریکا را در خود منعکس می کردند، بالا رفت.

گذر رهگذران در خیابان به قدری عادی بود که هیچکس به یاد نمی آورد که در 15 مارس 2012 جماعت خشمگین «اشغال کنندگان وال استریت» درست روی همان پله هائی که جد ساندن از آن بالا می رفت، با تلاشی طولانی در شکستن شیشه های بانک آمریکا، همۀ جهان را با شعارهای «رادیکال»شان لرزانده بودند که: «کاپیتالیسم اصلاً خوب کار نمیکند! کاپیتالیسم خیلی بد شده است! لطفا خشونت این بانکها را ذره ای کمتر کنید تا شاید ما هم بتوانیم بعضی وقتها نفس بکشیم!»

اما کدام خشونت؟

دختری دورگه و بسیار زیبا پشت میز خوشامد بانک آمریکا، با لبخندی جذاب، ملیح و مهربان به مرد گفت: بفرمائید؟ (هیچ خشونتی هم در پوست قهوه ای، موهای روشن و باقته و چشمان آبی اش نبود.)

جد ساندن گفت: سلام عزیزم، جد ساندن، شماره 344744866522

مهربانی در چشمان دختر با شنیدن ردیف شماره های دورقمی 44، 44، 66و 22 به اندکی احتیاط و نگرانی گرائید (اما خشونت نه) گفت: خوش آمدید آقا! و سپس یک کارت دیجیتال شبیه به همه کارت های اعتباری بانک را روی میز گذاشت. با این تفاوت که هیچ چیز روی کارت نوشته نشده بود، کارت سفید سفید بود.

جد کارت را برداشت و بدون گفتن حتی یک کلمه به طرف آسانسور راه افتاد. دکمه «بالا» را زد و منتظر شد. دفعه اول که آسانسور رسید، سوار نشد زیرا شخص دیگری هم در کنار او منتظر آسانسور بود. دوباره دکمه «بالا» را زد.

دفعه بعد تنها بود. بعد از باز شدن در آسانسور، چهار انگشت دست چپش را روی صفحه بیومتریک کنترل گذاشت و با صدای آرامی گفت: جد ساندن، 44446622

آسانسور به جای حرکت به سمت بالا یا پائین، به طور افقی به سمت جلو حرکت کرد و حدود پنج متر جلوتر از حرکت ایستاد و در باز شد.

جد وارد اتاق کوچک دو در سه شد، که تنها یک میز تحریر و یک صندلی چوبی قدیمی در آن بود. هیچ نقاشی یا وسایل تزئینی روی دیوار نبود. دیوارها به رنگ سبز روشن بودند. فقط روی دیوار یک صفحه دیگر برای بیومتریک کنترل به چشم میخورد. جد دستش را روی صفحه گذاشت و اینبار چیزی نگفت. سپس تکه باریک مقوائی را که مانند همان مقواهائی است که برای تست عطر و ادکلن استفاده میشود، روی زبانش گذاشت و آنرا خیس کرد و سپس مقوا را در شیار باریکی در کنار صفحه بیومتریک کنترل فرو کرد.

بازگشت و روی صندلی نشست.

سه دقیقه طول کشید تا سیستم کنترل بیومتریک اثر همه انگشتان او را با آزمایش آب دهان او (گروه خونی و دی ان آ) تطبیق دهد و سپس بازوی روبوت درون گاوصندوق، جعبه ای را در کنار کانال پشت صفحه بیومتریک قرار داد. صفحه باز شد و صندوق تا نیمه بیرون آمد. صندوق کوچکی بود مانند همه صندوقهای فلزی وسایل شخصی در بانکها و هیچ ویژگی دیگری نداشت.

جد در صندوق را باز کرد و تنها شیئی را که در صندوق بود، یعنی یک پوشه ضخیم مقوائی، بیرون آورد. روی پوشه سفیدرنگ با خط ریزی نوشته بود: عملیات شرق.

بسیاری از صفحات پرونده را میشناخت و چندتایشان را نه. میدانست که فقط سه نفر به این پرونده دسترسی دارند و کنجکاو بود که بداند چه صفحاتی دیروز به پرونده اضافه شده است: چند صفحه راجع به نقشه های عملیات مختلف خیابانی، ترانسپورت اسلحه (که با کمی مشکل مالی مواجه شده بود)، محل های ملاقات افراد (بدون تغییر)، تاریخ بمب گذاری ها و آتش سوزی ها و محل های آنها (یکی از این تاریخ ها تغییر کرده بود) و سایر صفحات مربوط به استخدام افراد و غیره.

صفحات مربوط به استخدام را باید سریع مرور میکرد. امروز بعد از ظهر با شخصی قرار ملاقات داشت و تصمیم درباره کاندیداهای فعلی اجتناب ناپذیر بود:

روی مقوای بخش استخدام پرونده، با خط نه چندان درشتی تایپ شده بود: فمن. وسپس یکی از شعارهای سازمان فمن با خط ریزتری زیرش نوشته شده بود: «اساس فمن انسان عریان است. فمن جنبش بازگرداندن اختیار برهنگی به انسان است.»

پوشه را ورق زد و اسامی کاندیداهای استخدام برای فمن را بازبینی کرد:

لنا شوچنکو از اوکراین (معروف به لنا گرگه)

کریتسینا ایتوشنکو از اوکراین (معروف به کریستال)

ماریا از ایران (معروف به ماریا سیب زمینی)

سوسلیاکوا آکسینیا والیموفنا از روسیه (معروف به آکسین خوشرقص)

جیجی از ایران (معروف به جیجی)

لیکا بوکانیسو از لیتوانی (معروف به لیکا کتابخون)

صفحات مربوط به ایران و اوکراین را ورق زد و در پروندۀ هر کاندیدای استخدام، سؤال مربوط به «انگیزه» آنها را خواند. لنا شوچنکو به سادگی انگیزه اش را نوشته بود: «پول، من برای دستمزد لخت میشوم و هر کار دیگری هم میکنم، قیمتش را با صحبت و توافق تعیین میکنیم.» هیج نکته سیاسی در این انگیزه نبود.

زیر لب گفت: روی این زنهای احمق چگونه میتوانم سرمایه گذاری سیاسی کنم؟

انگیزه سوسلیاکوا علاوه بر پول، انتقام از دولت زن ستیز پوتین بود. انگیزه جیجی پس انداز پول کافی برای عمل جراحی زیبائی گونه و سینه بود. و انگیزه ماریا «از بین بردن شوونیست ها» بود...

شوونیست ها؟!

این دیگر چه انگیزه ای است؟ جد با دقت شروع به خواندن جزئیات کرد:

«من یک زن ایرانی آتئیست هستم. از شوونیست ها متنفرم. شووینیست ها همه جا هستند. مرا اذیت میکنند و میخواهند سازمان ما را هم اذیت کنند. پدر و مادرم مسلمانند. مسلمان خوب هست و مسلمان بد هم هست. اسلام سیاسی بد هست. اسلام غیرسیاسی خوب هست. اگر شوونیست ها را دانه دانه پیدا نکنیم و از بین نبریم دیگر نمیشود جلویشان را گرفت. جدیداَ حتی جرأت کرده اند که شعارهائی را که صد سال کهنه شده را هم دوباره تکرار کنند، مثل شووینیست های همه کشورها متحد شوید. یا حتی بدتر از آن: برقرار باد دیکتاتوری شوونیست ها! اینها خطرناک هستند. من میخواهم عریان بشوم. از لباس پوشیدن خسته شده ام. لباس کلافه ام میکند. می خواهم آزاد باشم. من میخواهم شوونیست هائی را که همیشه لباس کثیف میپوشند و حتی بعضیشان کلاه ایمنی هم بر سرشان میگذارند افشا کنم. من میخواهم به چالش بکشم. من میخواهم با برهنه شدن خودم، همه شوونیست ها را از مخفی گاهشان بیرون بیاورم تا شناسائی بشوند.» و غیره...

جد ساندن سرش را با کسالت تکان داد و خواندن انگیزۀ استخدامی کاندیدها را متوقف کرد. دیگر به اندازه کافی خوانده بود. پوشه را در صندوق گذاشت...  ده دقیقه بعد از پله های براق بانک آمریکا به طرف موتورسیکلتش که روبروی کافه 1668 پارک شده بود، قدم میزد.

***

رستوران پالم، شماره 206 وست استریت، نوسازی سال 2009 را که به دلیل بحران اقتصادی ناتمام گذاشته بود، دوباره در سال 2014 از سر گرفته بود. روی بعضی از پنجره هایش داربست زده بودند و چند کارگر مشغول رنگ آمیزی چهارچوب پنجره ها، به موسیقی رادیو مانهاتان اف ام گوش می دادند. جد ساندن،  برای اینکه زیاد توی چشم مردم نباشد، همیشه در خیابان شلوار جین و یک پیراهن آبی آستین کوتاه معمولی و نه چندان گرانقیمت می پوشید و از موتورسیکلت به عنوان وسیلۀ نقلیه اش استفاده می کرد (به رانندگان تاکسی هیچ اطمینانی نداشت) موتورش را کنار پنجره های رستوران پالم در پیاده رو پارک کرد و به داخل رستوران رفت. ده دقیقه زودتر از قرارش با ویکتور سیلاتسکی به رستوران رسیده بود و عمداً اینکار را کرده بود.

روی صندلی ای در کنار یکی از پنجره ها نشست و در پاسخ لبخند دختر خدمتکار گفت: لطفا یک فنجان قهوه، بدون شکر و یک کیک سیب.

ظاهر معمولی اش، رستوران درجه دوئی که در آن بود و موتورسیکلتش هیچ شکی برای کسی ایجاد نمیکرد که شاید این ملاقات، جزئی از مهمترین سرمایه گذاری های سیاسی ایالات متحده بعد از سقوط رایش سوم را تشکیل می دهد.

ده دقیقه به خود فرصت داد تا قهوه خوب و کیک سیب را تمام کند و از همه جوانب به دستوراتی که به سیلاتسکی خواهد داد، مطمئن شود. 

با شنیدن صدای در رستوران به سمت در نگاه کرد و ویکتور سیلاتسکی را دید که وارد رستوران پالم شد.

ویکتور جد را شناخت و مستقیم به سوی میز او رفت. جد دستش را دراز کرد و ویکتور گفت: سلام آقای من! و دولا شد که دست جد ساندن را ببوسد. جد فوراً دستش را پس کشید و با عصبانیت گفت: اینجا نه، مرتیکه احمق!

ویکتور با حالتی از احترام و ترس شدید از مخاطبش، روی صندلی مقابل جد نشست و سؤال کرد: چه خدمتی میتوانم بکنم آقا؟

جد گفت: طرح عملیات اودسا را با خودت آورده ای؟

ویکتور گفت: بله آقای من. و یک پوشه معمولی را که در هر شرکتی مانند آن پیدا میشود از کیفش درآورد. یک کلید یو اس بی را هم روی آن گذاشت و گفت: اینهم نسخۀ دیجیتال آن است.

جد گفت: نسخۀ کاغذی اش را نابود کن. و کلید یو اس بی را برداشت و توی جیبش گذاشت و گفت: کی دخترهایت را حاضر میکنی؟

ویکتور گفت: طرح عملیات دوم ماه مه است آقا. دخترها هم در همان تاریخ حاضر خواهند بود آقا.

ناگهان در ذهن جد ساندن، خاطره بسیار دوری از سال 1988 زنده شد: پیرزنی کولی در ریورتراس که با وحشت میگفت: صد و شانزده! صد و شانزده نفر بودند!

صورتش را در هم کشید.

ویکتور گفت: چیزی شده آقا؟ دوم ماه مه خوب نیست؟ اگر امر بفرمائید میتوانیم تاریخ را عوض کنیم.

جد گفت: لازم تاریخ را عوض کنید. با لنا، ماریا، کریستینا و لیکا موافقم. درباره بقیه شان هم میتوانی خودت فکر کنی. به نظر من بقیه شان به درد نمیخورند.

- چشم آقا!

- یک عملیات کاملاً حرفه ای. این چیزی است که از تو توقع دارم. باید مراقب هرگونه زیاده روی باشی.

- آیا مقصودتان اینست که بخش خشونت آمیز عملیات میدان کولیکوو را متوقف کنیم؟

- ابله! دارم به تو میگویم یک عملیات کاملاً حرفه ای. ما چنان مردانی را استخدام نمیکنیم که به مردم دسته گل تعارف کنند. اما از زیاده روی هائی که در نهایت باعث لو رفتن افراد میشوند باید پرهیز کنی.

- آقا، ساختمان اتحادیه چی؟

- همانطوری که قبلاً گفتم. باید درسی بگیرند که به یادشان بماند. مسئولیت طراحی جزئیاتش با خودت است. از همه قوۀ تخیلت استفاده کن.

- حتما آقا، پس یادتان نرود که اخبار روز دوم مه را نگاه کنید.

جد در پاسخ این شوخی بی مزه، به سوی پنجره نگاه کرد و گفت: من دیگر میروم. این قهوه را تو حساب کن. بعداً بهت پس میدهم.

ویکتور چهارده میلیون دلار سرمایه عملیات اودسا را که هفته پیش نیمی از آنرا دریافت کرده بود با چهارده دلار صورت حساب قهوه و کیک سیب مقایسه کرد و گفت:

آقای من! لازم نیست آنرا به من برگردانید. مهمان من باشید.

جد گفت: چقدر سخاوتمند هستی. ممنون.

بدون خداحافظی از در رستوران بیرون آمد و سوار موتورسیکلتش شد. استارت زد. وقتی موتور روشن شد لحظه ای به موضوعی حاشیه ای فکر کرد: «شوونیست ها؟ این شوونیست ها دیگر چه سکت حاشیه ای هستند؟ اینها کی هستند؟ آیا باید در طرح عملیات تهران مزاحمت اینها را هم به حساب بیاورم یا نه؟»

شانه اش را بالا انداخت و زیر لب گفت: موقع آنهم میرسد.

موتورسیکلت به راه افتاد و از آ9 وست استریت به خیابان چمبرز پیچید. جد ساندن امروز با یک دوست قدیمی هم قرار ملاقات داشت... یک دوست خیلی قدیمی.

قایق های بادبانی کلوپ قایقرانی هودسون روی رودخانه چرخ میزدند تا بهترین جهت باد را پیدا کنند.

باد رودخانه هودسون از سوی شمال غربی می وزید.

ده روز بعد، هنوز دود از پنجره های ساختمان اتحادیه های کارگری در اودسا، در کنار میدان کولیکوو،  بیرون می زد و باد شمال غربی به همراه دود سیاه و خاکستر پریشان لباسها و بدنهای سوختۀ زنان و مردان، امواج کهنۀ صدای پیرزنی کولی را، از دوردستهای سال 1988،  با خود به اینطرف و آنطرف دنیا می برد:

صد و شانزده!

صد و شانزده!

صد و شانزده نفر بودند!!

 

بابک پایور

ژوئن 2014، خرداد 1393


 

جد ساندن، فارغ التحصیل کلاس 88 مدرسه استویوسانت در خیابان چمبرز در مانهاتان. صاحب و سرمایه گذار اصلی سازمان فمن و صاحب نشریه دست راستی کی یف پست

 

 

مدرسه استووسانت بر روی رودخانه هودسون – چمبرز استریت شماره 345

 

 

منوی قهوۀ کافه 1668

 

 

ریورتراس – خیایان چمبر – رستوران پالم – مدرسه استووسانت – خیابان آ9 وست استریت

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

یادداشت‌ها

حقیقت تلخ

توی جنبش کارگری ایران، ما مبارزه واقعی بنام اخص کلمه نداریم. کسانیکه دارای افق طبقاتی مشخص و معینی باشند. ثابت قدم و دارای اخلاق وپرنسیب کارگری، بلکه بیشتر آدمهایی که نگاه بجاها دیگری دارند. یا درین وادی گیر امده اند یا از این جنبش سکوی پرش ساخته اند.

ادامه مطلب...

از ژن برتر تا بابای بند باز

در وجود تو هیچ ژن خوب وخاصی وجود ندارد که هیچ، تازه از خیلی ها هم کمتری. اگر بابات پول دار است و موقعیت آن چنانی دارد، باید در هنرهای دیگری جست که بهترین هنرش، بندبازی در بین دو جریان رقیب سیاسی، یعنی اصلاح‌طلبان واصول گرایان است

ادامه مطلب...

تسلیت به کارگران، تبریک به سرمایه داران

ایجاد شغل بهانه است شغلی که در آن یک سوم حقوق ثابت به کارورز پرداخت شود وهیچ تضمینی در رابطه با کارفرما و پس از پایان دوره کارورزی وجود نداشته باشد تا فرد مذکور را جذب نماید شغل نیست، بلکه بردگی و تحقیر آدمیت است.

ادامه مطلب...

کنفرانس سالانه سازمان جهانی کار زمانی برای ارزیابی عملکرد و سنجش ادعاها

 

[این درست است‌‌که] سعیدی و من در زمان سندیکا به‌عنوان کسانی که از طرف سندیکا برای رسیدگی و اخراج فعالین کارگری از محیط کار انتخاب شدیم، اما من هیچ‌گاه به‌خودم این اجازه را ندادم که از کارگران پولی دریافت کنم و خودم کار می‌کردم و نیازی نمی‌دیدم از کارگری که بیکار شده برای بازگشت به‌کارش پول بگیرم و هیچ‌گاه ادعای حقوقی و وکالت هم نداشتم.

ادامه مطلب...

و این حکایت همچنان ادامه دارد

مشکلات کارگران شرکت نیشکر هفت تپه پایانی ندارد. این هم میوه خصوصی سازی و تحول اقتصادی که برای ما چیزی بجز، فقر وبلاتکلیفی، تهدید و اخراج دستاوردی نداشته است.

ادامه مطلب...

* مبارزات کارگری در ایران:

* ترجمه:


* گروندریسه

کالاها همه پول گذرا هستند. پول، کالای ماندنی است. هر چه تقسیم کار بیشتر شود، فراوردۀ بی واسطه، خاصیت میانجی بودن خود را در مبادلات بیشتر از دست می دهد. ضرورت یک وسیلۀ عام برای مبادله، وسیله ای مستقل از تولیدات خاص منفرد، بیشتر احساس میشود. وجود پول مستلزم تصور جدائی ارزش چیزها از جوهر مادی آنهاست.

* دست نوشته های اقتصادی و فلسفی

اگر محصول کار به کارگر تعلق نداشته باشد، اگر این محصول چون نیروئی بیگانه در برابر او قد علم میکند، فقط از آن جهت است که به آدم دیگری غیر از کارگر تعلق دارد. اگر فعالیت کارگر مایه عذاب و شکنجۀ اوست، پس باید برای دیگری منبع لذت و شادمانی زندگی اش باشد. نه خدا، نه طبیعت، بلکه فقط خود آدمی است که میتواند این نیروی بیگانه بر آدمی باشد.

* سرمایه (کاپیتال)

بمحض آنکه ابزار از آلتی در دست انسان مبدل به جزئی از یک دستگاه مکانیکى، مبدل به جزئی از یک ماشین شد، مکانیزم محرک نیز شکل مستقلی یافت که از قید محدودیت‌های نیروی انسانی بکلى آزاد بود. و همین که چنین شد، یک تک ماشین، که تا اینجا مورد بررسى ما بوده است، به مرتبۀ جزئى از اجزای یک سیستم تولید ماشینى سقوط کرد.

top