چند مصاحبه با زنان طبقهی کارگر در غرب لندن- قسمت پنجم
مبارزه با نژادپرستی بهعلاوهی بدبختیهای معمولِ ناشی از بردهداری مزدی و فقر، زندگی طبقهی کارگر را بیش از بیش طاقتفرسا کرده است. از لحاظ تاریخی گرایش گروههای مهاجری که تازه پا بهلندن میگذارند، زندگی همگون در مناطق خاصی است. و این امر باعث حس تعلق بهاجتماعی [خاص] در شهری بزرگ، منکوبکننده و گاه خصمانه میشود. [اما] امروزه با افزایش کرایهخانهها و اعیانسازی برخی از محلهها، یافتن پیوندهای «اجتماعی» و کسب مزایایی از این پیوندها بیش از پیش دشوار شده است.
چند مثاحبه با زنان طبقهی کارگر
در غرب لندن- قسمت پنجم
ترجمهی: اکرم فائضیپور
منبع: https://libcom.org/blog/series-interviews-working-class-women-west-london-part-5-14042018
من در هلند متولد شدم. مادرم جاماکائی است و شانزده ساله بود که من را بهدنیا آورد. پدرم اهل نیجیریه است. بعد از تولدم همراهِ پدرم بهنیجریه نقل مکان کردیم. پدرم در نیجریه فرزندان دیگری از همسران مختلفی داشت. من 9 تن از برادران و خواهران ناتنی خود را میشناسم. پدرم بعد از نقل مکان بهنیجریه خانه را ترک گفت و من نزد نامادریم ماندم. از طرف نامادری مورد سوءاستفادهی دائم جسمی و فیزیکی قرار میگرفتم. بهعنوان یک کودک تقریباً اعتماد بهنفس خود را از دست داده بودم. درنتیجه ترجیحاً وقتم را بیرون از خانه میگذراندم تا این که در خانه بمانم.
دبیرستان را تمام کردم و بهدانشگاه رفتم. در رشته روابط صنعتی و مدیریت کارگزینی تحصیل کردم. این دورهی دانشگاهی 5 ساله بود، اما اتمامش برای من بهدلیل اعتصابات پیدرپیِ دانشگاه 7 سال طور کشید. در آن دوران اتاقی برای خود داشتم که خیلی هم بد نبود. وقتم را همیشه با دوستانم میگذراندم و جشن و مهمانی را دوست داشتم. من افکاری نسبتاً مستقل داشتم و نمیخواستم گرفتار شیوههای سنتی تفکر، بهویژه در مورد زنان شوم.
سعی آنچنانی برای پیدا کردن شغلی با مدرک تحصیلیام در نیجریه نکردم. چراکه شغلی که متناسب با مدرک تحصیلی من باشد، شغلی دفتری بود، و من علاقهای به شغل دفتری نداشتم. از طرفی هم بسیاری از مردم در نیجریه با وجود داشتن انواع و اقسام مدارک تحصیلی، کار پیدا نمیکنند. مشکلات در نیجریه فراوان است: فقر و فساد و... زندگی در نیجریه بسیار دشوار است. بهطور مثال، هر خانه یک ژنراتور دارد، در غیر این صورت برقی در کار نیست. و مردم از هیچگونه مزایایی برخوردار نیستند. اما آدم که با خوردن ماسه زنده نمیماند؟! اگر در نیجریه چیزی نداشته باشی، تنها راه گذران زندگی گدایی است. مردم در این کشور رنج میبرند. من سعی میکنم به آنها کمک کنم، اما زندگی در اینجا نیز سخت است.
من در آمریکا، کانادا و انگلستان خانواده دارم. تصمیم گرفتم بهانگلستان مهاجرت و شانس خودم را در آنجا امتحان کنم. این تصمیم هم از آنرو بود که باور داشتم در انگلستان زنستیزی، و بهطورکلی خشونت کمتر از آمریکای شمالی است؛ بهویژه نسبت بهآمریکا با اینهمه اسلحه و نژادپرستی عمیقی که بر جامعه حاکم است. بنابراین، بهانگلستان مهاجرت کردم و در ابتدا با خانواده زندگی میکردم. عموهای من در اینجا هستند. خانوادهی بزرگی داریم که هرکدام در نقطهای از جهان سکونت دارند. در آغاز در شهر اسکس Essex زندگی میکردم.
مدرک تحصیلی من در انگلستان فاقد هرگونه ارزشی بود و نمیخواستم دوباره تحصیل کنم. بنابراین، بهعنوان پرستار بچه شغلی پیدا کردم. بیش از یک سال برای خانوادهای کار کردم و در خانههای عمومی زندگی میکردم. در خانهای دو خوابه اتاقی پیدا کردم. صاحبخانه در اتاق دیگر زندگی میکرد. او مردی انگلیسی بود، مردی شصتساله و شکمی چاقی هم داشت. بهغیر از سلام و احوالپرسی معمولاً با او سروکاری نداشتم و یکراست بهاتاق خودم میرفتم. اما یک روز او از پاسخ من به«صبح بخیرش» خوشش نیامد و بهروی من چاقو کشید. خونسردی خودم را حفظ کردم. و این اولین تجربهی اقامت من بهدور از خانواده بود.
بعد از این ماجرا دوباره شغلی بهعنوان پرستار بچه پیدا کردم، با این تفاوت که درهمان خانهای اقامت گزیدم که از بچهها پرستاری میکردم. با این دو بچه در یک اتاق میخوابیدم. هفتهای تنها 100 پوند نقد بهعنوان دستمزد دریافت می کردم. با 100 پوند چهکار میتوان کرد؟ مطمئناً درست است که اجارهخانه نمیپرداختم، اما از طرفی هم دوست نداشتم که آخر هفتهها با دو بچه در خانه بمانم. در چنین شرایطی دیگر برای خودم زندگی نمیکردم.
سال 2014 بود که کار کمک بهافراد مسن را آغاز کردم. در یک دفتر کاریابی ثبتنام کرده و دستورالعملهای مختصری که شاید یک روز هم بهطول نینجامید را دریافت کردم. من کار مراقبت از افراد مسن را دوست داشتم. در آفریقا ما در خانوادههای متحد و صمیمی زندگی میکنیم. همیشه برادر وخواهرزادهای است که برای انجام کارهای خانواده فرستاده شود و یاری برساند، از اینرو ما همیشه از افراد پیر خانواده مراقبت و پرستاری میکنیم.
من در بخش مراقبتهای خانگی کار میکردم. جایی که شما باید یک ساعتونیم تا سهساعت در روز برای صبحانه، ناهار و عصر بهخانهی افراد مسن مراجعه کنید. شما باید همهی کارها را انجام دهید: لباسها را بشویید، آشپزی کنید، مطمئن شوید که این افراد داروهایشان را مصرف کردهاند و غیره. حقوق من حداقل دستمزد بود. مشکل دیگر ساعتهایی بود که کار میکردم، چراکه رفت و آمد بهخانهی این افراد جزئی از کار محسوب نمیشد و دستمزدی بابت آن دریافت نمیکردیم. بنابراین، اگر خوششانس بودی بهسختی میتوانستی 6 ساعت در روز کار کنی و دستمزدی دریافت کنی.
دوست نداشتم در خانهی سالمندان کار کنم. شغل پر اضطرابی است. سالمندان همگی در یک محل زندگی میکنند و مراقبت از آنها کار دشواری است. اگر دوباره بهشغل مراقبتهای خانگی بازگردم، چنان که بسیار محتمل است، دوست دارم کار حمایتی از افراد معلول را بهعهده بگیرم. روال کار از این قرار است که شما در خانهی فرد معلول مثلاً 12 ساعت متوالی میمانید و از او مراقبت میکنید. بنابراین با مشکل رفت و آمدی نیز که جزوی از کار محسوب نمیشود و دستمزدی بابت آن دریافت نمیکنید، روبرو نیستید.
اما بهطورکلی براین باورم که بابت کارهای مراقبتی باید دستمزد بیشتری پرداخت شود. چرا که کار بسیار دشواری است. ما باید همهی کارها را انجام دهیم. بعضی وقتها مجبوریم که مدفوع افراد را نیز تمیز کنیم. ما خودمان را در معرض انواع و اقسام بیماریها قرار میدهیم. گاهی اوقات نیز باید کارهای «پایان زندگی» را انجام دهیم. بهاین معنی که بهخانهی فرد در شرف مردن میرویم و تا لحظهی مرگ از او نگهداری میکنیم. کار سختی است. ما زندگی خود را بهخطر میاندازیم و آنها بهما بادام زمینی میپردازند.
از کار مراقبتهای خانگی و مراقبت از افراد مسن درآمد کافی برایم حاصل نمیشد. بنابراین، از طریق اینترنت در چندین شرکتهای کاریابی برای کارهای موقت ثبتنام کردم. من را بهیک کارخانهی تولید مواد غذایی در غرب لندن فرستادند. نخستینبار بود که در یک کارخانه کار میکردم و برایم سخت بود. قبل از هرچیز رفتوآمد برای من که در شرق لندن زندگی میکردم، بسیار دشوار بود. زمانی که شیفت دیروقت داشتم، یعنی از ساعت 5 بعد از ظهر تا 1 نیمهشب، از آنجا که اتوبوسهای شبانه را سوار میشدم، ساعتها طول میکشید تا بهخانه برسم. و اینهم شغلی بود با حداقل دستمزد. و سرانجام در این نوع کارها مجبور بهایستادن تمام وقت در خط تولید و یا بستهبندی هستید. و کاری است بسیار یکنواخت.
همچنین محیط کارخانه بسیار پرتنش بود. در واقع اولین روز کاری برایم جهنم بود. سر گروهها بیحوصله و بیادب بودند. چنان بهتو نگاه میکردند که انگار شغل اشتباهی را انتخاب کردهای. شاهد اخراج کارگران بسیاری بهدلایل متفاوتی، مانند 5 دقیقه تأخیر یا مشاجره با دیگر کارگران بودم. از طرف دیگر موانع زبانی هم یکی دیگر از معضلات کاری بود. چراکه بسیاری از هندیها و اروپای شرقیها انگلیسی چندانی بلد نبودند. درنتیجه کارگران دائمی در توضیح چگونگی روش کار برای کارگران موقت بیحوصله میشدند و همین امر در نهایت منجر بهمشاجره و تنش لفظی و گاهی نیز فیزیکی میشد.
زمانی که بهبخش بستهبندی منتقل شدم، بهبودی در وضعیتم حاصل نشد. از همان لحظهی ورود نگاههای خیره و مضحک مرا دنبال میکردند. مردی جوان، آنقدر جوان که میتوانست نخستین فرزند من باشد، هربار که سعی میکردم با او صحبت کرده و یا سئوالی از او بپرسم مرا نادیده میگرفت. او بهمن نگاه میکرد و صحبتهایم را نادیده میگرفت. این موضوع برای من بسیار آزار دهنده بود. من نمیدانستم از چنین رفتاری چه نتیجهای باید گرفت و یا چه باید کرد. بار دیگر، مشاجرهای بین من و یکی از همکارانم در گرفت، و در این مشاجره او مرا میمون خواند و افزود که جای من و خانوادهام در باغوحش است... در همین لحظه یکی از مدیران خط تولید بدون هرگونه توضیحی من را بهخطی دیگر منتقل کرد.
بالاخره، مدتی در بخش نظافت کارخانه کار کردم. تعامل و ارتباط هرچه کمتر با سرگروهها و مدیران خط برای من بهتر بود؛ دیگر مانند خط تولید مثل سگوحشی بهتو دستور نمیدادند و نهایتاً میگفتند این را تمیز کن و تو هم تمیز میکردی. با این حال بازهم تنش وجود داشت، و چندین بار بین من و همکارانم مشاجرهای درگرفت، همکارانی که بهکار من بهعنوان نظافتچی احترام نمیگذاشتند. در چنین وضعیتی هیچکس نیست که از تو حمایت کند، و از آنجایی که کارگر موقت هستی، مسئولان هروقت که بخواهند و بدون هرگونه توضیحی میتوانند تو را اخراج کنند. بدون اینکه حتی فرصتی برای دفاع از خود داشته باشی میتوانند از دست تو خلاص شوند.
چند وقتی است که کاری دائمی در شرق لندن پیدا کردهام. برای شرکت خدماتی-نظافتی بزرگی، دفاتر را تمیز میکنم. این کار فشار روحی و تنش کمتری دارد و دستمزدش کمی از حداقل دستمزد بالاتر است. با اینحال، بهواقع خشنود نیستم. دوست دارم شغل پردرآمدتری داشته باشم، چرا که هنوز پول کم میآورم. از طرفی هم، طرفدار مردمم در نیجریه هستم و میخواهم بهآنها کمک کنم. از اینرو، در پی بازگشت به کار مراقبتی و کمکیاری با دستمزدی بهتر هستم. باید دید که چه میشود.
بیشتر اوقات را در خانههای همگانی در شرق لندن زندگی کردهام. معمولاً مشکلی پیش نیامده است، اما هرگز هم با همخانهایهایم دوست نشدهام. هرکسی بهدنبال کار و زندگی خودش است. من در خانهای 6 خوابه با ایتالیاییها زندگی کردهام. دو نفر از آنها دانشجو بودند و مابقی کارگر. آدمهای خوبی بودند، با اینحال 99 درصد وقتم را در اتاقم میگذراندم. بهیاد دارم که وقتی ایتالیاییها تصادفاً در آشپزخانه بهیکدیگر برمیخوردند، کمی گپوگفت میکردند و مدتی را هم در اتاق نشیمن با هم میگذراندند. اما برای من هرگز چنین اتفاقی نیفتاد. بهنظرم نقطهی اشتراک آنها این بود که ایتالیایی بودند و بهزبانی مشترک صحبت میکردند.
خانهای که هماکنون در آن زندگی میکنم، مردی انگلیسی زندگی میکند و مابقی همه سیاهپوست هستند، (یک پسر، یک دختر، یک زن و شوهر با یک نوزاد تازه بهدنیا آمده و من). با هم معاشرتی نداریم. از طرفی هم حتی فضای مشترکی برای نشستن نداریم، و بیدلیل هم که نمیتوان کسی را بهاتاقت دعوت کنی، چراکه داشتن کمی حریم خصوصی بهخودی خود در این خانه سخت است. و حقیقت دارد که چنین شرایطی آدم را کمی گوشهگیر و منزوی میکند. بنابراین، بهاین انزوا عادت میکنید و سپس در اتوبوس و محلکار و غیره رفتاری مشابه خواهید داشت.
اصولا در انگلیس زیاد با کسی معاشرت نمیکنم. درصورتی که در نیجریه اینطور نبودم. اما اکنون علاقهای بهمعاشرت با دیگران ندارم. کارم که تمام میشود، میخواهم بهخانه بازگشته و خودم را در اتاقم محبوس کنم. و البته با چنین روشی پیدا کردن شریک زندگی آسان نیست. در حالحاضر مجرد هستم. اما دوست دارم با مردی که او هم جدی باشد خانوادهای تشکیل بدهیم. واقعاً دوست دارم که حداقل یک فرزند داشته باشم، چراکه غیر از این احساس میکنم که بعد از مرگ چیزی از خود برای باقی گذاشتن ندارم. اما زمان بهسرعت میگذرد. از طریق اینترنت با افرادی آشنا شدهام، اما آشنایی از طریق اینترنت مشکلات خودش را دارد. همهی افرادی که از طریق اینترنت با آنها آشنا میشوید خود را خشنود و با مزه جلوه میدهند، اما این را نمیدانید که حقیقتاً چهکاره اند.
در حالحاضر هنوز میخواهم در انگلستان بمانم. هنوز امیدوارم که عشق زندگیام را در اینجا پیدا کرده و خانوادهای تشکیل دهیم. اما اگر کار و زندگی در انگلستان سرانجامی نداشته باشد، راهی کانادا خواهم شد، جایی که بخشی از خانوادهام در آنجا زندگی میکند. اما نه ایالات متحده، همانطور که گفتم هرگز نمیخواهم در این کشور زندگی کنم. اما ممکن است کانادا یک گزینه باشد.
یادداشتها
خاطرات یک دوست ـ قسمت چهلمویکم
چند پاراگرافِ آخر از قسمت چهلم
نزدیک به چهار سال آشنایی و دوستی های مان بعنوان هم زندانی از عشرت آباد تا بندهای چهار و پنج و شش زندان شماره یک قصر، گستره متنوعی از تجارب را با هم داشتیم. بدون آنکه اختلافات مان در درک و چند و چون مبارزات را در یک کلاسور مشترک ریخته باشیم، اما همواره حسی مثبت و دوستانه را بین مان برقرار کرده بودیم.
ادامه مطلب...خاطرات یک دوست ـ قسمت چهلم
چند پاراگرافِ آخر از قسمت سیونهم
زندان شماره یک قصر سال های 53-54 را در دو مسیر موازی می توانم تصویر کنم؛ یکی تلاشی که می کوشید بهر صورتی شده یک گذشته «شکسته-بسته»از تشکیلات درون زندان را«احیا» کرده و بازسازی کند. بدون آنکه به لحاظ فکری بار تازه ای داشته باشد یا به مسائل تازه طرح شده در جنبش پاسخی روشن و کارآمد بدهد. این بیشتر بیک فرمالیسم «تشکیلاتی»می مانست تا یک جریان با درون مایه ای از اندیشه، نقد، و خلاصه درس گرفتن از ضعف و قوت های جریانات طی شده. همه ی آنهایی که به نوعی هویت طلبی تشکیلاتی مبتلا شده بودند و انقلاب را نه فرآیندی استعلایی نمی دیدند بلکه؛ مسیری تعریف شده یکبار برای همیشه می پنداشتند.
ادامه مطلب...خاطرات یک دوست ـ قسمت سی ونهم
چند پاراگرافِ آخر از قسمت سیوهشتم
در جستجوگری و صحبت با افراد بندهای چهارو پنجو شش تا زمانیکه یکیدو ماه اول در راهرو بند چهار بودم و بعد به یکی از اتاقهای بند پنج منتقل شدم. در ظهرهای چند روز متوالی که فرصتی بعداز غذا داشتیم و میشد وقت صحبت کردن داشت، مسعود رجوی با من وقت گذاشت و مفصل از وقایع و تحلیل ها و اشتراک مواضع و رویدادهای منتهی به سرکوب پلیس و موضع شخصی خودش صحبت کرد. میزان علاقه اش به تفصیل این موضوع برایم جای شگفتی داشت. او در جاهایی شروع به انتقاد از خودش بعنوان «رهبری» جریان کرد. گفته های او بیشتر از هر چیزی مرا دچار شگفتی می کرد و درک و جذب مطالبش را برایم سخت می کرد. من هنوز هم نمی فهمم چطور می شود اینقدر راحت راه و روش خطا رفت و بعد نشست و به آن انتقاد کرد و باز هم همان روال را ادامه داد !
ادامه مطلب...خاطرات یک دوست ـ قسمت سیوهشتم
چند پاراگرافِ آخر از قسمت سیوهفتم
با رسیدن به تهران مسافرین در ترمینال پیاده شدند و ما را با همان اتوبوس به داخل زندان قصر و درآنجا هم یکسره تا جلوی «ندامتگاه شماره یک» یا همان زندان شماره یک بردند. و آنجا با اندک وسایل شخصی پیاده مان کردند. و شروعی تازه با افسران زندان جدید و بازدید و لخت شدن و تندی متداول را تجربه کردیم و با حوصله از سر گذراندیم.
ادامه مطلب...خاطرات یک دوست ـ قسمت سیوهفتم
چند پاراگرافِ آخر از قسمت سیوششم
در زندان بسرعت با بزرگان جنبش چریکی از نزدیک محشور شدم. اولین چیزهایی که آموختم مسائل «سازمانی» بود. جنبش چریکی در نوباوگی عملی خودش سخت تحت ضربات سرکوب قرار گرفته و نیروهایش را به نوعی میشود گفت«تلفات» داده بود. کثرت دستگیریها، علیرقم مقاومتهای ستایش انگیز بسیاری در بازجوییها؛ مانع از هدر دهی نیروهایی نشد که قرار بود رهبری و استخوانبندی این جنبش را حفظ و صیانت کنند. در تحلیلهای بعدی؛ چه در زندان و چه در درون گروههای چریکی انجام شده توجه کمی را به نقش ضعفهای سازمان نیافتگی و خلعهای آسیب پذیر آن کردند. در حالیکه هر چقدر مبارزه سهمگینتر و هرچقدر سرکوبها سبوئانهتر باشد اهمیت سازمانیافتگی دم افزون تر میشود. در حقیقت اگر سلاح درک حقایق مبارزات انقلابی فلسفه و منطق «ماتریالیستی-دیالکتیکی» است؛ سلاح مقابله با نظامهای سرکوبگر و پلیسی «سازمان» است. آن هم از منظر «سازمان پذیری» نیروهای انقلابی. درباره این مقوله در جاهای دیگری به قوت پرداخته ایم.
ادامه مطلب...* مبارزات کارگری در ایران:
- فیل تنومند «گروه صنعتی کفش ملی»- قسمت دوم
- فیل تنومند «گروه صنعتی کفش ملی»
- بیانیه شماره دوم کمیته دفاع از کارگران اعتصابی
- تشکل مستقلِ محدود یا تشکل «گسترده»ی وابسته؟!
- این یک بیانیهی کارگری نیست!
- آیا کافکا بهایران هم میرود تا از هفتتپه بازدید کند !؟
- نامهای برای تو رفیق
- مبارزه طبقاتی و حداقل مزد
- ما و سوسیال دمکراسی- قسمت اول
- تجمع اول ماه می: بازخوانی مواضع
- از عصیان همگانی برعلیه گرانی تا قیام انقلابی برعلیه نظام سرمایهداری!؟
- ائتلاف مقدس
- وقتی سکه یک پول سیاه است!
- دو زمین [در امر مبارزهی طبقاتی]
- «شوراگراییِ» خردهبورژوایی و اسماعیل بخشی
- در مذمت قیام بیسر!
- هفتتپه، تاکتیکها و راستای طبقاتی
- تقاضای حکم اعدام برای «جرجیس»!؟
- سکۀ ضرب شدۀ فمنیسم
- نکاتی درباره اعتصاب معلمان
- تردستی و تاریخ، در نقد محمدرضا سوداگر و سید جواد طباطبایی
- دختران مصلوب خیابان انقلاب
- «رژیمچنج» یا سرنگونی سوسیالیستی؟!
- هفتتپه و پاسخی دوستانه بهسؤال یک دوست
- اتحادیه آزاد در هفتتپه چکار میکند؟
- دربارهی جنبش 96؛ سرنگونی یا انقلاب اجتماعی!؟
- دربارهی ماهیت و راهکارهای سیاسیـطبقاتی جنبش دیماه 96
- زلزلهی کرمانشاه، ستیز جناحها و جایگاه چپِ آکسیونیست!؟
- «اتحادیه مستقل کارگران ایران» از تخیل تا شایعه
- هزارتوی تعیین دستمزد در آینه هزارتوی چپهای منفرد و «متشکل»
- شلاق در مقابله با نوزایی در جنبش کارگری
- اعتماد کارگران رایگان بهدست نمیآید
- زحمتکشان آذری زبان در بیراههی «ستم ملی»
- رضا رخشان ـ منتقدین او ـ یارانهها (قسمت دوم)
- رضا رخشان ـ منتقدین او ـ یارانهها (قسمت اول)
- در اندوه مرگ یک رفیق
- دفاع از جنبش مستقل کارگری
- اطلاعیه پایان همکاری با «اتحاد بینالمللی در حمایت از کارگران در ایران»
- امضا برعلیه «دولت»، اما با کمک حکومتیان ضد«دولت»!!
- توطئهی خانه «کارگر»؛ کارگر ایرانی افغانیتبار و سازمانیابی طبقاتی در ایران
- تفاهم هستهای؛ جام زهر یا تحول استراتژیک
- نه، خون کارگر افغانی بنفش نیست؟
- تبریک بهبووورژواهای ناب ایرانی
- همچنان ایستاده ایم
- دربارهی امکانات، ملزومات و ضرورت تشکل طبقاتی کارگران
- من شارلی ابدو نیستم
- دربارهی خطابیه رضا رخشان بهمعدنچیان دنباس
- قطع همکاری با سایت امید یا «تدارک کمونیستی»
- ایجاد حزب کمونیستی طبقهی کارگر یا التجا بهنهادهای حقوقبشری!؟
- تکذیبیه اسانلو و نجواهای یک متکبر گوشهنشین!
- ائتلافهای جدید، از طرفداران مجمع عمومی تا پیروان محجوب{*}
- دلم برای اسانلو میسوزد!
- اسانلو، گذر از سوءِ تفاهم، بهسوی «تفاهم»!
- نامهی سرگشاده بهدوستانم در اتحاد بینالمللی حمایت از کارگران
- «لیبر استارت»، «کنفرانس استانبول» و «هیستادروت»
- «لیبر استارت»، «سولیداریتیسنتر» و «اتحاد بینالمللی...»
- «جنبش» مجامع عمومی!! بورژوایی یا کارگری؟
- خودشیفتگی در مقابل حقیقت سخت زندگی
- فعالین کارگری، کجای این «جنبش» ایستادهاند؟
- چکامهی آینده یا مرثیه برای گذشته؟
- کندوکاوی در ماهیت «جنگ» و «کمیتهی ضدجنگ»
- کالبدشکافی یک پرخاش
- توطئهی احیای «خانهکارگر» را افشا کنیم
- کالبدشکافیِ یک فریب
- سندیکای شرکت واحد، رفرمیسم و انقلاب سوسیالیستی
* کتاب و داستان کوتاه:
- دولت پلیسیجهانی
- نقد و بازخوانى آنچه بر من گذشت
- بازنویسی کاپیتال جلد سوم، ایرج اسکندری
- بازنویسی کاپیتال جلد دوم، ایرج اسکندری
- بازنویسی کاپیتال جلد اول، ایرج اسکندری
- کتاب سرمایهداری و نسلکشی ساختاری
- آگاهی طبقاتی-سوسیالیستی، تحزب انقلابی-کمونیستی و کسب پرولتاریایی قدرت...
- الفبای کمونیسم
- کتابِ پسنشینیِ انقلاب روسیه 24-1920
- در دفاع از انقلاب اکتبر
- نظریه عمومی حقوق و مارکسیسم
- آ. کولنتای - اپوزیسیون کارگری
- آخرین آواز ققنوس
- اوضاعِ بوقلمونی و دبیرکل
- مجموعه مقالات در معرفی و دفاع از انقلاب کارگری در مجارستان 1919
- آغاز پرولترها
- آیا سایهها درست میاندیشند؟
- دادگاه عدل آشکار سرمایه
- نبرد رخساره
- آلاهو... چی فرمودین؟! (نمایشنامه در هفت پرده)
- اعتراض نیروی کار در اروپا
- یادی از دوستی و دوستان
- خندۀ اسب چوبی
- پرکاد کوچک
- راعش و «چشم انداز»های نوین در خاورسیاه!
- داستان کوتاه: قایق های رودخانه هودسون
- روبسپیر و انقلاب فرانسه
- موتسارت، پیش درآمدی بر انقلاب
- تاریخ کمون پاریس - لیسا گاره
- ژنرال عبدالکریم لاهیجی و روزشمار حمله اتمی به تهران
* کارگاه هنر و ادبیات کارگری
- شاعر و انقلاب
- نام مرا تمام جهان میداند: کارگرم
- «فروشنده»ی اصغر فرهادی برعلیه «مرگ فروشنده»ی آرتور میلر
- سه مقاله دربارهی هنر، از تروتسکی
- و اما قصهگوی دروغپرداز!؟
- جغد شوم جنگ
- سرود پرولتاریا
- سرود پرچم سرخ
- به آنها که پس از ما به دنیا می آیند
- بافق (کاری از پویان و ناصر فرد)
- انقلابی سخت در دنیا به پا باید نمود
- اگر کوسه ها آدم بودند
- سوما - ترکیه
- پول - برتولت برشت
- سری با من به شام بیا
- کارل مارکس و شکسپیر
- اودسای خونین
* ترجمه:
- رفرمیستها هم اضمحلال را دریافتهاند
- .بررسی نظریه انقلاب مداوم
- آنتونیو نگری ـ امپراتوری / محدودیتهای نظری و عملی آتونومیستها
- آیا اشغال وال استریت کمونیسم است؟[*]
- اتحادیه ها و دیکتاتوری پرولتاریا
- اجلاس تغییرات اقلیمیِ گلاسکو
- اصلاحات اقتصادی چین و گشایش در چهلمین سال دستآوردهای گذشته و چالشهای پیشِرو
- امپراتوری پساانسانی سرمایهداری[1]
- انقلاب مداوم
- انگلس: نظریهپرداز انقلاب و نظریهپرداز جنگ
- بُرهههای تاریخیِ راهبر بهوضعیت کنونی: انقلاب جهانی یا تجدید آرایش سرمایه؟
- بوروتبا: انتخابات در برابر لوله تفنگ فاشیسم!
- پناهندگی 438 سرباز اوکراینی به روسیه
- پیدایش حومه نشینان فقیر در آمریکا
- پیرامون رابطه خودسازمانیابی طبقه کارگر با حزب پیشگام
- تأملات مقدماتی در مورد کروناویروس و پیآیندهای آن
- تاوان تاریخی [انقلابی روسیه]
- تروریسم بهاصطلاح نوین[!]
- جنبش شوراهای کارخانه در تورین
- جنبش مردم یا چرخهی «سازمانهای غیردولتی»
- جوانان و مردم فقیر قربانیان اصلی بحران در کشورهای ثروتمند
- چرا امپریالیسم [همواره] بهنسلکشی باز میگردد؟
- دستان اوباما در اودسا به خون آغشته است!
- رهایی، دانش و سیاست از دیدگاه مارکس
- روسپیگری و روشهای مبارزه با آن
- سرگذشت 8 زن در روند انقلاب روسیه
- سقوط MH17 توسط جنگنده های نیروی هوائی اوکراین
- سکوت را بشکنید! یک جنگ جهانی دیگر از دور دیده میشود!
- سه تصویر از «رؤیای آمریکایی»
- سه مقاله دربارهی هنر، از تروتسکی
- شاعر و انقلاب
- فساد در اتحادیههای کارگری کانادا
- فقر کودکان در بریتانیا
- قرائت گرامشی
- کمون پاریس و قدرت کارگری
- گروه 20، تجارت و ثبات مالی
- لایحه موسوم به«حق کار»، میخواهد کارگران را بهکشتن بدهد
- ماركس و خودرهایی
- ماركسیستها و مذهب ـ دیروز و امروز
- مانیفست برابری فرانسوا نوئل بابوف معروف بهگراکوس[1]
- مجموعه مقالات در معرفی و دفاع از انقلاب کارگری در مجارستان 1919
- مجموعه مقالات در معرفی و دفاع از انقلاب کارگری در مجارستان 1919
- ملاحظاتی درباره تاریخ انترناسیونال اول
- ممنوعیت حزب کمونیست: گامی به سوی دیکتاتوری
- نقش کثیف غرب در سوریه
- نگاهی روششناسانه بهمالتیتود [انبوه بسیارگونه]
- واپسین خواستهی جو هیل
- واپسین نامهی گراکوس بابوف بههمسر و فرزندانش بههمراه خلاصهای از زندگی او
- ویروس کرونا و بحران سرمایه داری جهانی
- یک نگاه سوسیالیستی بهسرزمینی زیر شلاق آپارتاید سرمایه