rss feed

16 بهمن 1398 | بازدید: 934

کدام جنایت غم‌انگیزتر است؟ سرنگونی هواپیما یا ده‌ها هزار کودک خیابانی؟

نوشته: عباس فرد

برای مثال، طی 10 سال گذشته 2556 کودک پناهجو در هلند گم شده‌اند که در مقایسه با فاجعه‌ی سرنگونی پرواز شماره 752 هواپیمای اوکراینی بسیار فاجعه‌بارتر، غیرانسانی‌تر و دلخراش‌تر است. سارقین این کودکان با آن‌ها چه می‌کنند؟ گرچه پاسخ به‌این سؤال هول‌ناک‌ است؛ اما بیان آن می‌تواند به‌درک بهتر ماهیت و ساختار وجودی جمهوری‌های اروپایی که اغلب با رادیکال‌نمایی بهشت‌آسا تصویر می‌شوند، کمک کند

 

 

کدام جنایت غم‌انگیزتر است؟

 سرنگونی هواپیما یا ده‌ها هزار کودک خیابانی؟

 

 یکی از افراد نسبتاً نزدیک فامیل زنگ زد که از حال و احوال من جویا شود؛ و گپ و گفتگویی داشته باشیم. او که حدود 45 سال سن دارد، مستأجر است، در آمد ماهانه‌اش حدود 5 میلیون تومان است، و همسر و دو فرزند هم دارد، پس از حال و احوالی آمیخته به‌اندوهی سنگین، گفت: خوش به‌حال شماها که اونور آب هستید و از این همه دروغ و فریب غم‌انگیز آسوده‌اید. پرسیدم که دیگه چی شده؟ گفت: مگر نشنیدی که سپاه یک هواپیمای اوکراینی رو با 176 سرنشین که اغلب از نخبه‌های مملکت بودند با موشک سرنگون کرده و موجب مرگ همه‌ی آن‌ها شده است. گفتم: شنیدم، اما علت این اندوه سنگین تو را نمی‌فهمم! مگر دفعه‌ی اول است که با این‌جور مرگ‌ومیرها مواجه می‌شویم؟ جواب داد: نه؛ اما این یکی فرق می‌کند. سه روز دروغ گفتند تا مجبور شوند راستش را بگویند.

چند روزی که از این گفتگو گذشت، به‌واسطه‌ی تماس با دیگر نزدیکان و آشنایان و هم‌چنین به‌واسطه‌ی سرک کشیدن توی شبکه‌های اجتماعی و مراجعه به‌سایت‌هایی که خودرا اپوزیسیونِ جمهوری اسلامی معرفی می‌کنند، به‌این نتیجه رسیدم که احساس و «اندیشه‌ی» آن فامیلی که زنگ زد و از روزگارش (به‌این دلیل که در ایران می‌گذرد) شکایت داشت و اقامت در اروپا و آمریکا را بهشتی دور از دسترس می‌پنداشت، بیانی نمونه‌وار از فضای احساس و «اندیشه‌ی» آن بخشی از طبقه‌ی به‌اصطلاح متوسط (و در واقع خرده‌بورژوازیِ رانت‌خوار روبه‌اضمحلال) است که بنا به‌نگاه ذاتاً ماورایی و فرافکنانه‌اش به‌زندگی اجتماعی و هستی مادی، 176 قربانیِ نظام جنایت‌کار خلافت سرمایه‌داریِ اسلامی را ـ‌شیعه‌گونه‌ـ به‌عَلَم و کوتل خود تبدیل کرده تا ضمن نوحه‌سرایی و ابراز مخالفت با حاکمیت کنونیِ خلافت اسلامی، نه تنها جوهره‌ی نظام را که سرمایه‌دارانه است، از زیر ضرب بیرون بکشد، بلکه مبارزه‌ی پراکنده و گاه عصیان‌گرانه‌ی توده‌های مردم را نیز به‌مثابه‌ی رانتِ مبارزاتی به‌سرقت ببرد، بالا بکشد و از احتمال اعتلای آن هرچه بیش‌تر بکاهد.

*****

شکی در این نیست که عامل مرگ 176 سرنشین هواپیمای اوکراینی، جمهوری اسلامی است. شکی در این نیز نیست که ابراز اندوه و احترام برای سرنشینان هواپیمای اوکراینی که قربانی وضعیت فزاینده‌ی ضدارزشی‌ـ‌سیاسی، ضدانسانی و جنایت‌کارانه‌ی نظام حاکم برایران شده‌اند، عملی ارزش‌آفرین و به‌لحاظ تبادلات انسانیْ پسندیده و قابل احترام است. شکی در این نیست که تحت سیطره‌ی جمهوری اسلامی، حرمت انسان و به‌موازات آنْ حق زندگی روندی روبه‌کاهش داشته است. شکی در این نیست که کاهش مداوم حرمت انسانی، کاهش ‌ارزش زندگی و حق زنده ماندنْ ناشی از کاهش ارزش تولید و به‌طور هم‌زمان افزایش سود ناشی از تجارتِ غیرقابل تفکیک از رانت‌های اداری‌ـ‌دولتی، چپاول مازادهای طبیعی و  بلع مازادهایی است که منشأ آنْ کاهش مداوم و فزاینده‌ی ارزش نیروی‌کار است. و بالاخره، شکی در این نیست که رژیم اسلامی حاکمْ ساختار ‌خلافت‌گونه‌ی ولایت شیعی را چنان به‌موازات و حتی در درون جمهوریتِ بورژواییِ نظامْ گسترانده که بازی‌های الاکلنگیِ بین خلافت و جمهوریت به‌بارزترین ویژگی سیاسی این رژیم تبدیل شده است.

اما، با توجه به‌همه‌ی این‌ها، حقیقت این است‌که حتی بدون توجه به‌تحقیقات آماری و تحلیل‌های نظری نه چندان ناچیز، و فقط براساس مشاهده‌ی مکرر می‌توان به‌درستی دریافت و حکم کرد که ماهیت و زیربنای این نظام، علی‌رغم تبعیتِ نظری‌ـ‌روبنایی‌‌اش از احکام اسلامی، بدون هرگونه تبصره‌ و تفسیریْ بورژوایی است؛ و تضاد عمده‌ و شاکله‌ی این نظام، با توجه به‌ویژگی‌اش (که ازجمله نوعی عقب‌ماندگیِ آمیخته به‌عقب نگهداشتگی است)، تضاد و درعین‌حال وحدتِ بین کار و سرمایه است.

بنابراین، براساسمشاهده و ‌‌تحلیل و تعقل طبقاتی‌ـ‌تاریخی، آلترناتیو حقیقی (یعنی: از ریشه تغییردهنده و درعین‌حال به‌لحاظ تولیدی و انسانیْ تکامل‌بخشنده‌‌ی این جامعه) سوسیالیستی است؛ و تدارکِ روندهای مادیت بخشنده‌ی آن ـ‌نیز‌ـ ضرورتی بی‌چون‌وچرا و عاجل است. نتیجه این‌که هرگونه کنش و برهم‌کنشی که به‌عامل بازدارنده‌ی این تدارک ضروری و عاجل تبدیل شود، آگاهانه یا به‌واسطه‌ی ناآگاهی، بازدارنده و بالطبع ارتجاعی است.

*****

آن‌چه این نوشته می‌خواهد به‌مثابه یک پیام تحلیلی‌ـ‌تصویری در مقابل خواننده‌ی مفروض قرار بدهد تا او خودش فکر کند و نتیجه بگیرد، این است‌که اولاً‌ـ تمرکز شیون‌آمیز و شیعه‌گونه‌‌‌ی  به‌اصطلاح مدرن یا “up to date”[!؟] روی این جنایت جمهوری اسلامی (یعنی: سرنگونی پرواز شماره 752 هواپیمایی بین‌المللی اوکراین با موشک سپاه) صرفاً سیاسی است، از رئوفت نوعی‌ـ‌انسانی تهی است، و سوسیال دمکراتیک است؛ دوماً‌ـ پیامد تمرکز اساساً سیاسی، فوق‌العاده اغراق‌آمیز و سوسیال دمکراتیک روی این جنایت جمهوری اسلامی این است‌که گستره‌‌ی بسیار وسیع و قربانیان بسیار پرشمارِ دیگر جنایات ناشی از ماهیت بورژوایی نظام جمهوری اسلامی را می‌پوشاند و آن چیزی را آگراندیسمان می‌کند که می‌توان به‌پوسته‌ی سیاسی‌ـ‌ایدئولوژیک نظام سرمایه‌داری حاکم نسبت داد؛ و سوماً‌ـ حمله‌ی صرفاً سیاسی به‌پوسته‌ی سیاسی‌ـ‌ایدئولوژیک نظام سرمایه‌داری ایران (که در واقع، ماهیت بسیار جنایت‌کارترانه‌ی آن را عملاً کتمان می‌کند) کنشی رژیم‌چنجی است که خواسته یا ناخواسته هم‌سویی با بورژوازی آمریکایی‌ـ‌اروپایی را در مقابله با سازمان‌یابی توده‌های کارگر و زحمت‌کش به‌دنبال دارد.

*****

نگاه گذرایی به‌جامعه‌ی ایران به‌طور واضحی نشان می‌دهد که این جامعه مالامال از فجایعی است‌که فاجعه‌ی سرنگونی هواپیمای اوکراینی، علی‌رغم قربانی شدن 176 انسانی که حقیقتاً شایسته‌ی زندگی بودند، به‌لحاظ وسعت یکی از کوچک‌ترین و به‌لحاظ تعداد قربانی یکی از کم‌شمارترین فجایعی است که از ذات نظام جمهوری اسلامی نشأت می‌گیرد و تداومی روبه‌گسترش نیز دارد:

ــ حدود 3 میلیون جوان بی‌کار که زندگی‌شان به‌دلیل بی‌افقی اقتصادی و اجتماعی، مالامال از افسردگی و مملو از سرخوردگی‌هایی است که با هرجرقه‌‌ی اعتراضیْ مشتعل می‌شوند، ‌عصیانی عمل می‌کنند، و سرکوب‌های جنایت‌بار دی‌ماه 96 و آبان 98 را به‌گونه‌ای خونین‌تر به‌تکرار می‌کشانند.

ــ نزدیک به 3 میلیون‌ معتاد که میانگین امید به‌زندگی آن‌ها حتی به 40 سال هم نمی‌رسد.

ــ دستمزد و حقوق‌هایی که در ناچیز بودن‌شانْ بردگیِ شغل‌های دوم و سوم را به‌دنبال دارد، کانون خانواده را به‌طرف فروپاشی سوق می‌دهد، کودکان و نوجوانان فراری را به‌دنبال  دارد، زمینه‌ی پیدایش  کودکان کار و خیابانی را ایجاد می‌کند، و به‌تن‌فروشی نیز دامن می‌زند.

ــ افزایش روزافزون اشکال مختلف حاشیه‌نشینی [این‌جا] و [این‌جاافزایش کارتون‌خوابی را به‌‌دنبال داشته که این یک نیز به‌نوبه‌ی خود در دوجهت گسترش یافته است: از یک طرف گورخوابی و از طرف دیگر تاکسی‌خوابی که بنا به‌ویژگی‌ فقرزده‌ای که دارند، نه تنها پیامدهای فاجعه‌بارشان روشن نیست، بلکه آمار دقیقی هم از آن‌ها در دست نیست و تحقیقی هم در این زمینه صورت نمی‌گیرد.

 ــ پدیده‌ی به‌سرعت در حال افزایش تن‌فروشی که سن این نوع از بردگی را تا 12 سالگی هم کاهش داده است.

ــ نزدیک به 30 هزار قربانی تصافات جاده‌ای، حدود 650 هزار نزاع ارجاعی سالانه به‌پزشکی قانونی و بیش از 1000 قتل با اسلحه‌ی سرد در سال که نتیجه‌ی بی‌ارزشی نیروی‌کار است و پرخاش‌گری و خشونت را به‌عنصری جاری و رایج در برخوردهای عادی مردم تبدیل کرده است.

ــ افزایش فاجعه‌بار خودکشی، تفتیش پلیسی در همه‌ی ابعاد زندگی (که حتی توالت خانه‌ها را نیز دربرمی‌گیرد)، و ده‌ها نابه‌سامانیِ فاجعه‌بار ریز و درشت دیگر که شرح و تفسیر آن‌ها مصداق مثال مثنوی 70 من خواهد بود.

همه‌ی پدیده‌‌های نام‌برده‌ی بالا و همه‌ی آن‌ فجایع اجتماعی و روانی دیگر، که شناخت آن‌ها به‌تحقیق و آماربرداری گسترده‌ای نیاز دارد، نشانه‌ها‌ی حاکمیت نظام جمهوری اسلامی است که در واقع نظام سرمایه‌داری با ویژگی‌های فرهنگی‌ـ‌اسلامی و ‌اجتماعی‌ـ‌تاریخی جغرافیای سیاسی ایران است.

اگر این‌ فجایع مختص جامعه‌ی ایران بود، دراین‌صورت انگشت گذاشتن روی وجه اسلامی و صرفاً سیاسی رژیم حاکم در ایران جای بحث و بررسی بیش‌تری ‌داشت؛ اما فجایع فوق نه تنها در ایران (که تحت سیطره‌ی رژیم اسلامی است)، بلکه در بسیاری از کشورهای دیگر نیز (مانند تایلند) که به‌لحاظ دینی ربطی هم به‌اسلام ندارند، قابل مشاهده است. به‌طورکلی، بسیاری از فجایع نام‌برده‌ی بالا، گرچه به‌اشکال متفاوت و متأثر از ویژگی‌های سرزمین‌های گوناگون، ‌اما با جوهره‌ی هم‌سان‌، در بسیاری از کشورهای غیراسلامیِ آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین و حتی اروپا و ایالات متحده نیز به‌طور واضحی قابل مشاهده است و به‌کرات هم مشاهده و ثبت شده است.

*****

یکی از شیوه‌هایی که اغلب افراد و گروه‌های «اپوزیسیون» ایرانی برای بیان چیستی، چگونگی و به‌طورکلی ماهیت جنایت‌کارانه‌ی جمهوری اسلامی به‌آن متوسل می‌شوند، مقایسه‌ی آشکار یا ضمنی وضعیت به‌اصطلاح قانون‌مدارانه، رفاهی، و امکانات انسانی در اروپای (شمالی و غربی) و نیز ایالات متحده با جمهوری اسلامی است. مهم‌ترین نکته‌ای که درباره‌ی این مقایسه‌ها می‌توان گفت، سطحی (و در واقع) غیرواقعی بودن آن‌هاست. چراکه منهای استاندارد بالایِ رفاهی کشورهای شمالی جهان که عمدتاً ناشی از چپاول چندصدساله‌ی کشورهای جنوبی جهان (مانند ایران) است، بسیاری از فجایعی هم که در اروپا و آمریکای شمالی واقع می‌شود، مورد توجه قرار نمی‌گیرد، که نتیجه‌ی آن به‌هرصورت ارائه‌ی تصویری دروغین از این کشور‌هاست.

برای مثال، طی 10 سال گذشته 2556 کودک پناهجو در هلند گم شده‌اند که در مقایسه با فاجعه‌ی سرنگونی پرواز شماره 752 هواپیمای اوکراینی بسیار فاجعه‌بارتر، غیرانسانی‌تر و دلخراش‌تر است. سارقین این کودکان با آن‌ها چه می‌کنند؟ گرچه پاسخ به‌این سؤال هول‌ناک‌ است؛ اما بیان آن می‌تواند به‌درک بهتر ماهیت و ساختار وجودی جمهوری‌های اروپایی که اغلب با رادیکال‌نمایی بهشت‌آسا تصویر می‌شوند، کمک کند: خوش هیکل‌ترین، خوش سیماترین و بازارپسندترین آن‌ها را از همان کودکی به‌تن‌فروشی می‌کشانند؛ و آن‌هایی هم که قابل عرضه به‌بازار سکس نیستند، از هلند بیرون برده می‌شوند تا در جاهای «امن‌تر» به‌قطعات مختلفِ چشم و کلیه و کبد و غیره تقسیم شوند و هرقطعه را در بازار سیاه اعضای بدن بفروشند!

هلند یکی از لیبرال‌ـ‌بورژواترین، «دمکرات»‌ترین و مرفه‌ترین کشورهای اروپایی‌ـ‌آمریکایی است؛ و یکی از ویژگی‌های دموکراسی بورژوایی قانون‌مدار بودن آن‌ است. برای مثال، قضات در هلند برخلاف دادستان که در استخدام دولت است، در استخدام دولت نیستند، و دولت درست مانند مردم عادی که وکیل می‌گیرند، قاضی می‌گیرد که قضاوت دادگاه معینی را برعهده بگیرد. از این هم قابل توضیح‌تر این‌که دادگاه‌های هلند نه تنها براساس اقرار متهمین قضاوت نمی‌کنند، بلکه گزارش‌ها و تحقیقات پلیس را هم تا زمانی که درستی آن‌ها توسط دستگاه قضایی اثبات نشود، اساس قضاوت قرار نمی‌دهند. با همه‌ی این احوال، هلند یکی از بهشت‌های فرار مالیاتی در جهان است و به‌‌بهشت تبهکاران مواد مخدر در اروپا نیز تبدیل شده است. نتیجه این‌که منهای رفاه نسبی که عمدتاً ناشی از چپاول کشورهای به‌اصطلاح درحال توسعه است، هلندِ بورژوا دمکرات و غیراسلامی ـ‌به‌لحاظ جنایت‌پیشگی‌ـ دارای همان جوهره‌ای است که شاکله‌ی اساسی جمهوری اسلامی است. بنابراین، وقوع انواع و اقسام فجایع انسانی در ایران نه به‌خاطر اسلامی بودن این رژیم که اساساً ناشی از بورژوایی بودن آن است که در تبلیغات «اپوزیسیون» و ازجمله در همین «عاشورایی» که برای سرنگونی جنایت‌بار هواپیمای اوکراینی راه انداختند ـ‌خواسته یا ناخواسته‌ـ پنهان می‌شود.

آن‌چه باید روی آن تأکید کرد، به‌عبارتی این است‌که هلند نه تنها وضعیت وجودی همه‌ی کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری را در ویژگی خود بیان می‌کند، بلکه فراتر از این‌که کشورِ خاصی، اعم از  «توسعه‌یافته» یا «درحال توسعه» باشد، وضعیت عمومی مناسبات و نظام سرمایه‌داری در همه‌ی کشورهای جهان کنونی را نیز، منهای چگونگی حاکمیت ایدئولوژیک‌ـ‌سیاسی آن (اعم از این‌که اسلامی یا غیراسلامی باشند)، به‌طور واضحی نشان می‌دهد.

فجایع انسانی که علت اساسی همه‌ی آن‌ها فقر اقتصادی ناشی از وجود نظام‌های سرمایه‌داری، استثمار نیروی کار و چپاول مازادهای طبیعی است، مختص ایران یا هلند نیست. به‌بیان روشن‌تر: فقر، سوءِ استفاده‌ی جنسی از کودکان، گسترش تن فروشی زنان و مردان در جهان، گسترش افسردگی و حدود  800000 خودکشی سالانه در جهان، مرگ‌ومیر ده‌ها هزار کودک در اثر جنگ‌های منطقه‌ای، به‌علاوه‌ی انواع دیگر مصیبت‌های گریبان‌گیر بشری نه تنها ناشی از اسلام یا هر دین دیگری نیست، بلکه ناشی از هیچ تبیین ایدئولوژیک‌ـ‌سیاسیِ دیگر هم نیست. تبیین‌های ایدئولوژیک (اعم از مذهبی یا غیرمذهبی) تاآن‌جایی کارآیی دارند که مناسبات اقتصادی‌ـ‌اجتماعی معینی به‌آن‌ها امکان و اجازه‌ی وجود و بقا می‌دهد و آن‌ها نیز به‌واسطه‌ی ترویج و القای اشکال مختلف ماورائیت‌باوری و ماورائیت‌گراییْ بقای آن مناسبات را استحکام بیش‌تری بخشیده و به‌ضریبِ امکان تداوم آن نیز می‌افزایند.

*****

ــ سال‌ها پیش با یکی از رفقای بسیار عزیزم حوالی خیابان انقلاب قرار داشتیم. پس از اجرای قرار، درحال قدم زدن و گفتگو بودیم که با یک آشنای مشترک برخورد کردیم؛ او با حالتی نیمه‌غمگین و نیمه‌عصبانی تعریف کرد که دختر 7 ساله‌ی همسایه‌شان که با بساط چوبکی روی کول پدرشان امرار معاش می‌کنند، دیشب مُرد. به‌نظر این آشنا علت مرگ دخترک نداشتن غذای کافی و عدم معالجات لازم  در مقابل بیماری بسیار ساده‌ای بود. پس از چند دقیقه سکوت، رفیق همراهم با نوعی شیطنت که حاوی پیام خاصی هم بود، گفت: خوش به‌حال دخترک و خوش به‌حال پدر و مادرش که بچه‌شون تو این سن‌وسال مُرد!؟

من با حالتی پرخاشجویانه گفتم فلانی چی میگی؟ اولاً که اون دختر هزار جور آرزوی بیان نشده داشت که می‌بایست بزرگ می‌شد، و اگر نه همه، اما بخشی از آن‌ها را تجربه می‌کرد و از تجربه‌ی خودش لذت می‌برد و به‌زندگیش معنی می‌داد.... رفیقم حرفم را قطع کرد و گفت: تو تضمین می‌کنی یا ما می‌تونیم تضمین کنیم که این دختری که مثل دسته‌ی ‌گل پژمرده شده و دیروز با ‌مرگی بدون زجر و خصوصاً بدون تحقیر با این دنیای پُر از فاجعه خداحافظی کرد، اگر زنده می‌ماند می‌توانست بدون زجر و تحقیر، زندگی کند؟

با نوعی استفهامِ غم‌گینانه جواب دادم نه؛ و سکوتی بسیار سنگین و طولانی ما را فراگرفت که حتی متوجه نشدیم که اون آشنایی که ما را به‌این وادی تلخ کشانده بود، کِی ما را ترک کرد تا ما در سکوت برخاسته از آرزوهای حسرت‌زده‌ و ناامیدوارمان هم‌چنان غوطه‌ور بمانیم. سکوتی که هنوز هم بعضی وقت‌ها سنگینی و حسرتِ تلخ آن را احساس می‌کنم.

 ــ اگر همین امروز مسافتی در حدود میدان امام حسین (فوزیه سابق) تا میدان آزادی (شهیاد سابق) را در خیابان‌هایی که به‌شمال شهر تهران راه می‌برند، کمی آهسته طی کنیم، خیلی راحت با حدود 400 بچه‌ی زیر 12 سال مواجه می‌شویم که با فروختن گل، فال، آدامس و غیره ویا با پاک کردن شیشه‌ی ماشین‌ها ـ‌به‌نوعی‌ـ‌ در پیِ کسب درآمد و پول هستند. از این بگذریم که بسیاری از آن‌ها صاحب و ارباب دارند و مثل راننده‌های تاکسی سابق شبانه باید دخل بدهند؛ اما نکته‌‌ی واقعاً امروزی، «مدرن» و «متساوی‌الحقوق» این کودکان در این است که برخلاف آن روز که من با رفیقم قدم می‌زدیم و آن آشنای تلخ‌گو را دیدیم، حدود نیمی از این کودکان دختر هستند؛ و نه تنها هیچ تضمینی وجود ندارد که زندگی را بدون زجر و تحقیر پشتِ‌سر بگذارند، بلکه شواهد و قرائن بسیاری حاکی از این است که بسیاری از آن‌ها مورد انواع تجاوزها و ازجمله تجاوز جنسی قرار می‌گیرند و به‌تن فروشی و گورخوابی و هزار مصیبت غیرانسانی دیگر نیز کشانده خواهند شد!

 ــ برای لحظه‌ای تخیل کنیم که در وضعیتی غیرمنتظره و خلق‌الساعه این امکان به‌وجود بیاید که 200 نفر از همان بچه‌هایی را که در خیابان‌های تهران و دیگر کلان‌شهرها به‌نوعی درگیر پول درآوردن و بیگاریِ کودکانه هستند، با شکم سیر و لباس‌های شیک و احترامات معمول برای یک سفر گردشی و درعین‌حال تفریحی سوار هواپیما شوند. شادی آن‌ها نه تنها وصف‌ناپذیر، بلکه برای ناظرین چنین صحنه‌هایی شعف‌انگیز و امیدآفرین نیز خواهد بود. گرچه این بچه‌ها که اغلب حتی تجربه‌‌ی سرعت‌های بالا با اتومبیل را هم ندارند، به‌هنگام پرواز هواپیماْ هیجانی ترس‌آلوده از خود نشان می‌دهند؛ اما پس از این‌که مهمان‌دارها با مهربانی و احترام به‌آن‌ها بگویند که می‌توانند کمربندهای خودرا بازکنند، و مقداری تنقلات (مثلاً بستنی یا شکلات) به‌آن‌ها تعارف کنند، آرام می‌شوند و در مقایسه با زندگی دیروز خود درخیابان‌های شهرْ لذتی بهشت‌آسا و وصف‌ناپذیر را نیز احساس خواهند کرد.

 ــ در مقایسه‌ی بین بردگی، بیگاری و اشکال مختلف تجاوزی که این کودکان در معرض آن قرار دارند، و احساسی که اینک در داخل هواپیما از زندگی دارند، این سؤال پیش می‌آید که آیا زیست 30 ساله در شرایط بردگی به‌چند ساعت زندگی در وضعیتی که تخیل کردیم، نمی‌ارزد؟ از تئوری‌بافی‌‌های ظاهراً اومانیستی و شعارپردازی‌های سوپر انقلابیِ حقیقتاً پاسیویستی که بگذریم، به‌همان سیاقی که افراد زیر شکنجه در تکاپوی پایان بخشیدن به‌زنده بودنی هستند که شکنجه را امکان‌پذیر می‌سازد، و به‌پیروی از طنز خردمندانه‌ی آن دوستی که کمی بالاتر تحت عنوان «رفیق بسیار عزیز» از او نام بردم، چاره‌ای جز این ندارم که بگویم: وقتی که تبادلات فرارونده و هم‌چنین کنش‌های سازمان‌دهنده و درعین‌حال سازمان‌یابنده‌ای در مقابل سقوط روزافزون ارزش‌های انسانی و انقلابی وجود ندارد تا نویدبخش رهایی کودکان بردگی و بیگاری باشد، مرگ این کودکان ـ‌درست همانند آدمی که زیر شکنجه قرار داردـ گرچه با اندوهی جگرخراش همراه است، اما برای خودشان نوعی رهایی به‌حساب می‌آید. آری، مرگ (مثلاً در حادثه‌ی سقوط هواپیما که انتظار آن نمی‌رود و احساس هم نخواهد شد) در مقایسه با زیست کنونی و آتی این کودکان رهایی از شکنجه و تحقیر و تجاوز است!؟؟

*****

بسیاری از سایت‌هایی که خودرا اپوزیسیون وضعیت سیاسی موجود در ایران تعریف می‌کنند، در هم‌راهی و هم‌نوایی با خرده‌بورژوازی رانت‌خوارِ روبه‌ورشکستگی (که برخوردش با فرودستان نیز تفرعن‌آمیز است)، ضمن این‌که به‌گونه‌ای اغراق‌آمیز و در عین‌حال پرخاش‌گرانه به‌سوگ 176 قربانی پرواز شماره‌ی 752 نشستند که با موشک سپاه پاسدارن سقوط کرده، از احساس فریب‌‌خوردگی و مغبونیت نیز سرشار بودند. چرا؟ برای این‌که دولت جمهوری اسلامی پس از 3 روز، آن هم در اثر فشارهای بین‌المللی، بالاخره حقیقت را پذیرفت که علت سقوط این هواپیما موشک‌پرانی سپاه پاسداران بوده است. نکته‌ی ضمنی و نهفته در چنین احساس و چنین بیاناتی این است‌که دولت‌های لیبرال دموکراتیک که پرچم‌دارشان ایالات متحده است، درصورت وقوع این‌گونه حوادث به‌پاس ارزش‌های لیبرال دمکراتیکْ بی‌درنگ حقیقت را بیان می‌کنند تا مردم عزیزشان (مانند خرده‌بورژوازی دُردانه‌ی ایرانی و اپوزیسیونی که از یک طرف طیف گسترده‌اش تو بغل «عمو» ترامپ و بورژوازی لیبرال دموکرات اروپایی‌آ‌مریکایی غش می‌کند و سوی دیگر طیفش در آغوش دایی پوتین و بورژوازی تازه به‌دوران رسیده و فوق‌العاده خبیث چین از هوش می‌رود، دچار سرخودرگی و مغبونیت نکنند و دموکراسی بورژوایی نیز خدشه‌دار نشود.

*****

پرواز TWA تی‌دبلیوای 800، متعلق به‌شرکت هواپیمایی ترنس ورلد ایرلاینر (TWA)، در 17 ژوئیه 1996 دوازده بعد از برخاستن از باند فرودگاه جان اف کندی به‌طور ناگهانی منفجر شد؛ لاشه‌ی آن در جنوب لانگ آیلند به‌درون اقیانوس اطلس سقوط کرد؛ و تمامی 230 سرنشین این بوئینگ 747 (212 مسافر و 18 خدمه) که از نیویورک به‌قصد پاریس حرکت کرده بود، کشته شدند.

از صبح روز بعد از حادثه، کارشناسان ستاد ملی ایمنی حمل‌ونقل ایالات متحده به‌محل حادثه رفتند تا بتوانند از نزدیک شواهد موجود را بررسی نمایند. آن‌ها قطعات لاشه‌ی هواپیما را به‌منظور مونتاژ، بازسازی و بررسی تمامی احتمالات به‌آشیانه منتقل کردند. مقامات سازمان امنیت حمل‌و‌نقل ملی به‌بررسی علل فنی این سانحه پرداختند و هم‌زمان، مسئولان اف‌بی‌‌آی تحقیقات کیفری در مورد پرواز تی‌دبلیوای 800 را آغاز کردند.

انفجار ناگهانی این هواپیما فرضیه‌های اولیه‌ متعددی چون وجود یک حمله‌ی تروریستی، ورود یک بمب به‌صورت قاچاقی به‌داخل هواپیما، اصابت احتمالی یک شهاب‌سنگ، هدف گرفتن اشتباهی این هواپیما توسط رزم‌ناوهای نیروی دریایی ایالات متحده (که هم‌زمان با سقوط هواپیما درحال مانور و تمرینات نظامی بودند) و حتی مداخله‌ی امواج الکترومغتاطیسی را نیز مطرح ساخت.

اف‌بی‌آی 16 ماه پس از شروع تحقیقات  اعلام کرد که هیچ مدرکی دال بر وقوع حمله‌ی تروریستی پیدا نکرده ‌است و به‌تحقیقات خود در این خصوص خاتمه داد. سرانجام، ستاد ملی ایمنی حمل‌و‌نقل ایالات متحده آمریکا نتایج تحقیقات 4 ساله‌ی خود را (که یکی از پیچیده‌ترین و پرهزینه‌ترین تحقیقات سوانح هوایی تاریخ ایالات متحده آمریکا به‌حساب می‌آید) در23 اوت 2000 منتشر کرد. این ستاد در گزارش خود علت انفجار این هواپیما را چنین اعلام کرد که: جرقه در مدار اتصال کوتاه الکتریکی (مدار سیم‌کشی هواپیما) سبب مشتعل شدن بخارهای مجاور مخزن سوخت که در بال میانی هواپیما قرار دارد، شده ‌است و در نهایت مخزن خالی سوخت هواپیما به‌حدی داغ گردیده که به‌یک‌باره منفجر شده ‌است.

هرچند بنا به‌ادعای مقامات مسئول رسیدگی به‌سانحه‌ی تی‌دبلیوای 800، انفجار هواپیما طبیعی و به‌علت بُروز نقص فنی در داخل هواپیما بوده ‌است، اما برای بسیاری از کارشناسان و خویشاوندان قربانیان این سانحه، نتایج تحقیقات هیچ‌گاه قابل قبول نبوده است. به‌باور این‌ها شواهد موجود و مشاهدات عینی شاهدان حاکی از بُروز نقص فنی نیست و در این میان مقامات رده بالای آمریکایی به‌منظور پنهان ساختن اشتباهات خود حقیقت این ماجرا را پنهان کرده‌ و در روند تحقیقات و ارائه‌ی اطلاعات حقیقی صادق نبوده‌اند. برای مثال، علی‌رغم این‌که اطلاعات و مدارک رادار پروازی تی‌دبلیوای 800 در همان روزهای اولیه حادثه پیدا شده بود، مقامات امنیتی آمریکا اعلام کردند که این اطلاعات مفقود شده و بعد از دست‌برد و بعضاً ناپدیدسازی این مدارک و اسناد، آن‌ها را منتشر کردند.

به‌هرروی، تمامی شاهدان عینی این سانحه (که 736 نفر بودند) اذعان داشتند که لحظاتی قبل از انفجار هواپیما یک شئ نورانی عجیب (مانند یک گلوله‌ی آتشین یا چیزی شبیه به‌موشک) به‌صورت زاویه‌دار از سمت دریا به‌بالا حرکت شده و درست بلافاصله بعد از آن، هواپیما منفجر شده ‌است. از میان شاهدان عینی 258 نفرشان در مصاحبه با ‌اف‌بی‌آی اصرار داشتند که هواپیما براثر برخورد یک شئ خارجی سقوط کرده است.

 دایت برولی خلبان دیگری (از خطوط هوایی ایرفرانس) که هم‌زمان با این هواپیما در آن منطقه در حال پرواز بود و لحظاتی قبل از انفجار دقیقاً بر بالای هواپیمای بوئینگ 747 (که بهترین زاویه دید است) قرار داشت، بیان کرد: «نور روشنی همراه با یک رد آتشین، نزدیک هواپیما، درست پیش از منفجر شدنش مشاهده کردم». بسیاری از شاهدان عینی از این فرضیه که رزم‌ناوهای نیروی دریای آمریکا در حین مانور نظامی در محاسبات خود خطا کرده‌اند و این هواپیمای مسافربری را به‌اشتباه مورد هدف قرار داده‌اند، حمایت کردند. هرچند فرضیه سقوط هواپیما به‌واسطه‌ی اصابت موشک هنوز به‌طور قطعی اثبات نشده ‌است و هنوز هم پس از گذشت سالیان طولانی علت قطعی این سانحه در هاله‌ای از ابهام باقی مانده‌ است. اما فرضیه‌ اصابت موشک به‌این علت از سایر فرضیه‌ها قوی‌تر است که نیروی دریایی آمریکا در همان روز (17 ژوئیه 1996) در سواحل جنوبی لانگ آیلندِ نیویورک (که از تراکم جمعیتی بسیار بالایی دارد)، مشغول برگزاری و انجام مانورهای سری و نظامی بود.

به‌هرروی، علی‌رغم انکارهای اولیه، سرانجام نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا پس از پیدا شدن اسناد و مدارک مفقود شده، حضور حداقل 3 رزم‌ناو جنگی خود را در زمان وقوع این حادثه در اقیانوس اطلس پذیرفت.

....................

به‌هرروی، حقیقت فقط نزد خداست؛ چراکه او اَعلَم است.... درغیر این‌صورت علت سقوط پرواز تی‌دبلیو 800 از پرده‌ی اتهام ناشی از تناقض بین مشاهدات مردمی و نتیجه‌گیری دولتی بیرون می‌آمد!؟

*****

یکی از روشن‌گرانه‌ترین معیارها برای ارزیابی ‌طبقاتی‌ـ‌تاریخی یک کنش اجتماعی که تا تظاهرات ضددولتی هم پیش می‌رود، نگاه به‌عمده‌ترین شعارهای آن است. شعارهای آکسیون‌های پس از فاجعه‌ی سرنگونی پرواز شماره 752 و خصوصاً در اعتراضات 21 دی‌ماه 1398 به‌شرح زیر بود:

ــ این‌همه جنایت، مرگ براین ولایت؛

ــ سلیمانی قاتله، رهبرش هم قاتله؛

ــ خامنه‌ای حیا کن، مملکت رو رها کن؛

ــ بترسید، بلرزید، ما همه باهم هستیم؛

ــ 1500 نفر، کشته‌ی آبان ماست؛

ــ کشته ندادیم که سازش کنیم، رهبر قاتل رو ستایش کنیم؛

ــ به‌من نگو فتنه‌گر، فتنه تویی ستمگر؛

ــ مرگ بر دیکتاتور؛

ــ سپاهی حیا کن، مملکت رو رها کن؛

ــ توپ، تانک، فشفشه، آخوند باید گم بشه؛

ــ نظام جنایت می‌کند، رهبر حمایت می‌کند؛

ــ دشمن ما همین‌جاست، دروغ میگن آمریکاست؛

ــ ننگ ما، ننگ ما، رهبر الدنگ ما؛

ــ حکومت سپاهی نمیخواهیم، نمیخواهیم؛

ــ فرمانده کل قوا، استعفا استعفا؛

ــ سپاهی بی‌کفایت، مایه ننگ ملت؛

ــ خامنه‌ای باهوش باش، ما ملتیم نه اوباش؛

ــ مرگ برستمگر، چه شاه باشه، چه رهبر؛

ــ مرگ براصل ولایت فقیه

ــ اصلاح‌طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا.

 

منهای این نظرِ قابل تحقیق و بررسی که بخش عمده‌ی این شعارها مدیریت شده‌اند؛ اما وجه مشترک همه‌ی آن‌ها، گرچه به‌اشکال و پتانسیل‌های متفاوت، رژیم‌چنجی‌اند، و نه تنها بار طبقاتی و سوسیالیستی ندارند، بلکه می‌توانند به‌مثابه‌ی ابزار ضدسوسیالیستی نیز مورد استفاده قرا بگیرند!؟

*****

با کنار هم چیدن نکاتی که تا این‌جا (همانند قطعات یک پازل) ارائه کردیم، تصویری ترسیم می‌شود که در پرتو دو سؤال اساسی (به‌مثابه‌ی دو روی یک سکه‌ی واحد) چهره‌ای آشکارتر پیدا می‌کند: اول این‌که، عامل تعیین‌کننده‌ی شکل‌گیری و بروز فجایعی که اشاراتی به‌آن‌ها داشتیم، چیست؟ دوم این‌که چرا افراد و گروه‌هایی که خود را اپوزیسیونِ رژیم جمهوری اسلامی معرفی می‌کنند، علی‌رغم وجود انبوه عظیمی از فجایع با قربانی‌های بسیار پرشمارتر و جنایت‌بارتر، این‌چنین روی فاجعه‌ی موشک‌پرانی سپاه پاسداران به‌سوی هواپیمای اوکراینی و سرنگونی آن متمرکز شدند، جزئیات آن را به‌تصویر کشیدند و شیون و زاری سردادند، و حتی این نوحه‌سرایی را بازنشر کردند که: «ببینید با چه هیولاهایی طرفیم! جوانان ما را میکُشند، پیکرشان برمیدارند و تشییع میکنند! و ما را از گرفتن مراسم منع و تهدیدمان میکنند!»؟

گرچه پاسخ این دو سؤال به‌هم پیوسته در لابلای نکات ارائه شده‌ی بالا وجود دارد و با کمی دقت قابل بازخوانی است؛ اما از تکرار صریح‌تر و تأکیدآمیزتر این پاسخ‌ها می‌توان به‌این نتیجه رسید که قسمت عمده‌ی آن بخش از سوسیال دمکراسیِ «اپوزیسیونِ» جمهوری اسلامی که خط فاصل خودرا از «محور مقاومتی‌هایِ» پرو شرقی و طرف‌دار وضعیت موجودِ جامعه‌ی ایران جدا کرده‌ است‌، بدون این‌که مورد اصابت موشک قرار گرفته باشد، بنا به‌ماهیت سوسیال دمکراتیک خودْ از آن سوی بام سقوط کرده‌ و در نقطه‌ی مقابل «پرو شرقی‌های» طرف‌دار وضعیت موجود (که معنای عملی‌اش طرف‌داریِ شرم‌گینانه و پنهان از رژیم جمهوری اسلامی است)، در مقابل سؤالِ «رژیم‌چنج» یا سرنگونی سوسیالیستی؟! فعلیت «پرو غربی» را برای خود برگزیده‌اند که در مختصات کنونی معنایی جز فعل‌وانفعلات رژیم‌چنجی در راستای منافع بورژوازی به‌اصطلاح غربی و خصوصاً بورژوازی ایالات متحده ندارد.

انتخابِ راه‌کارهای راهبر به‌سرنگونی سوسیالیستی نظام سرمایه‌داری حاکم بر جغرافیای سیاسی ایران مستلزم تلاش در ایجاد ارتباط ارگانیک‌شونده، سازمان‌یابنده و خودآگاه‌کننده‌ با توده‌های کارگر و مردم زحمت‌کشی است‌که زیر فشارهای سیاسی‌ـ‌اقتصادی‌ـ‌اجتماعی و هم‌چنین از پسِ سنت‌های باقی‌مانده‌ی ماقبل سرمایه‌داریْ به‌طور اسف‌انگیزی در پراکندگی به‌سرمی‌برند‌ و تشکل گریزند. چنین روی‌کردی مستلزم حضور اساساً معقول نسبتاً محسوس در داخل کشور، فعلیتی مستمر، نسبتاً طولانی، پُرشتاب، تحقیقاتی درباره‌ی علت‌ها، و نیز روی‌گرداندن از هیجانات رژیم‌چنجی است‌که نخستین گام آنْ تعویض ریل پوزیسیون رهبری و قهرمانی برای این مردم به‌دوستی با آن‌هاست. در دشواری و سنگینی این نخستین گام به‌کرشمه و تمثیل می‌توان گفت که در مواردی ـ‌حتی‌ـ از قرار گرفتن در مقابل جوخه‌ی اعدام هم دشوارتر است!؟

اما، روی‌کرد رژیم‌چنجی به‌واسطه‌ی مطلقیت‌ بخشیدن به‌پوسته‌ی سیاسیِ نظام سرمایه‌داری، بزرگ‌نمایی پاره‌ای فجایع و پنهان کردن کلیت فاجعه‌آفرین این نظام در پسِ تبیین‌های ایدئولوژیک آن (که زمینه‌ی مناسبی برای کنش‌های آکسیونیستیِ‌ خارج از کشوری را فراهم می‌کند)، با تصوری زودبازده، مملو از هیجان، قهرمان‌گرایانه‌ـ‌قهرمان‌پرورانه،  و در بسیاری از مواقع با استفاده از کمک‌های سیاسی‌ـ‌اجتماعی‌ـ‌اقتصادی‌ِ بورژوازی غربی یا غیرخودی‌ـ‌غرب‌گرای منطقه‌ای و نیز کمک خرده‌بورژوازی خودی همراه است، که با ماهیت «طبقه‌ی متوسطی» سوسیال دمکراسی هم‌خوان است و برخلاف پراتیک سوسیالیستی و انقلابی نیازی به‌تغییر ریل‌های انسانی‌ـ‌انقلابی در رابطه با کارگران، زحمت‌کشان و فرودستان جامعه ندارد.

به‌بیان روشن‌تر: کنش انقلابی‌ـ‌سوسیالیستی یا تغییری که توأم با حرکت تاریخی باشد، مستلزم دگرگونی‌های انقلابی بسیار ژرفی در خاصه‌های سوسیال دمکراتیک «اپوزیسیون» رژیم است؛ درصورتی‌که کنش‌های رژیم‌چنجی با تکیه روی جنبه‌ی خرده‌بورژواییِ سوسیال دمکراسی، بی‌نیاز از تغییرِ تکامل‌دهنده‌ی خویشتن و حرکت تاریخی، تنها روی تغییرِ صرف که ناگزیر فقط پوسته‌ی سیاسی نظام سرمایه‌داری را هدف می‌گیرد، متمرکز می‌شود و چنان‌چه به‌اهداف خود (که احتمال تحقق آن بسیار ناچیز است) دست یابد، ارمغانش برای توده‌های کارگر و مردم زحمت‌کش و فرودست وضعیتی بسیار استثمارگرانه‌تر و جنایت‌بارتر از وضعیت کنونی است. راز نوحه‌سرایی و بزرگ‌نماییِ موشک‌پرانی به‌هواپیمای اوکراینی و چشم پوشیدن از ذات جنایت‌کارانه‌ی نظام جمهوری اسلامی (که بورژوایی است) در همین «تغییرِ صرف»در مقابل «تغییرِ توأم با حرکت تاریخی» است.

آخرین کلام این‌که: شعار «خیابان سنگر است»، آگاهانه یا ناآگاهانه شعار همه‌باهمی و فراطبقاتی است که فقط به‌درد تحرکات رژیم‌چنجیِ ضدکارگری می‌خورد و به‌همین دلیل هم ارتجاعی است. توده‌هایی که بدون سازمان و آگاهی طبقاتی به‌خیابان می‌آیند، حتی اگر به‌لحاظ کمّی بسیار هم پُرشمار باشند، ازآن‌جاکه از مناسبات تولیدی‌ـ‌اجتماعی خود که شاکله‌ی کیفیِ هویت آن‌هاست، تهی می‌شوند، امکان تبادل مفهومی‌ ندارند و نامتشکل‌تر از پیش به‌خانه بازمی‌گردند تا تحت سیطره‌ی بیش‌تر کنش‌های رژیم‌چنجی قرار بگیرند و سیاه‌چال جمهوری اسلامی را به‌سیاه‌چالی تبدیل کنند که خودشان از فعالین آن بوده‌اند!؟

*****

به‌هرروی، اگر قرار براین باشد که راستای تغییری انتخاب شود که حرکتی طبقاتی‌ـ‌تاریخی را در هرگام به‌آزمون می‌کشد، در رابطه با توده‌های مردم از اساس باید به‌گونه‌ی دیگری عمل کرد؛ یعنی:

برای مردمی که به‌تحقیر در تمام شئون و مناسبات اجتماعی تن داده‌اند، نباید برتر و شریف‌تر بود؛ شرافتمندان تنها بار حقارت‌های چنین مردمانی را می‌افزایند.

برای مردمی که در تمام حرکات اجتماعی خطا کرده‌اند، نباید درست‌کارانی نصیحت‌گر بود؛ پندآموزان تنها بر بُعد خطای چنین مردمی می‌افزایند.

برای مردمی چنین فروکوفته و درمانده نباید دلسوز بود یا برآنان ترحم کرد؛ ترحم و دلسوزی تنها حسی است که حتی عشق را می‌کشد، کاری که از تنفر هم ساخته نیست.

آن‌چه در برابر این مردمْ انسانی است، مقدمتاً هم‌دردی است.

در هم‌دردی است که دو انسان برابر، با دردی مشترک بی‌آن‌که وام‌دار یکدیگر باشند، در کنار هم می‌ایستند، و به‌امکان تبادلات انسانی و انقلابی دست می‌یابند.

در هر حسی غیر از هم‌دردی، چه اشرافیت شرف باشد، چه نصیحت‌گری، یا تمایزی روشن‌فکرانه و یا ترحم، آدمیان دو پاره‌اند. پاره‌ای با چهره‌ای نیمه‌خدایی و خودبیگانه‌کننده به‌تصویر موجودی می‌نگرد که آن پاره‌ی دیگر در فرودست، درحالی‌که از انسانیت خود سلب شده آماده‌ی مصلوب شدن بر صلیب اشرافیت اوست.

در ترحم، تحقیر شریفانه‌ی موجود اشرف، یا در جستجوی کُرنش و سپاس بنده‌وار موجودِ فرودست است یا در پی توهم باور به‌برتری خود بر دیگری است.

برای مردمی چنین باید تنها دوست بود و هم‌درد، همراه و هم‌پا و شانه به‌شانه. چنین کسی اگر چه خود حقیر نیست حقارت دیگران را برنمی‌تابد و اگر چه خطاکار نیست در خطای دیگران نیز خود را سهیم می‌داند و مسئولیت آن را می‌پذیرد.

آن‌کس که درد می‌کشد تنها به‌دردِ خودْ آگاه است و آن‌کس که هم‌دردی می‌کند نه تنها به‌درد، بلکه به‌خود نیز آگاه است.

هم‌درد بودن چون گذر کردن از یک رود است آن‌سان که رود را از خویش بگذرانیم، گذشتن از یک کوه به‌گونه‌ای که کوه را در خود درنوردیم، پیمودن یک راه چونان‌که راه را در خود بپیماییم. چنین است وحدت جان‌ها و بدانیم که، جان هر زنده‌دلی‌، زنده به‌جان دگریست.

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

یادداشت‌ها

خاطرات یک دوست ـ قسمت هشتم

آخرین پاراگراف قسمت هفتم

.... او که بی‌سامان بود، جستجوی سامان عاطفی را در بستری دیگر انتظار داشت. اما چنین نشده بود. این‌جا هم یک گریزگاهی بود که بر همه‌ ناتوانی­ ها و سستی­ های او در انتخاب، سرپوش می‌گذاشت.

یک‌بار از او پرسیدم چرا با این خانوم ازدواج کردی؟ گفت: «آقاجون و مامانم رفتن خواستگاری، فامیل بود. می‌گفتن دختر با کمالاتیه». پرسیدم پس چی شد؟ جواب داد «آخه من اسیر عشقم بودم». او اسیر ضعف نفس خودش شده بود. یک‌جای خیلی مهمی نتونسته بود اراده کنه، ولی آدرس غلط را به‌یاد سپرده بود.

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست ـ قسمت هفتم

آخرین پاراگراف قسمت ششم

... البته میزعباس خودش هم بعد مرگ محترم خانم، دوبار دیگر به‌همان سیاق ازدواج کرد. اما دیگر اولادی نیاورد و به‌همان چهار فرزند از همسر اول و پنج فرزند از محترم خانم اکتفا کرد. همسران بعد از محترم خانم هم از وجاهت‌های زنانه‌ی خوبی برخوردار بودند. میزعباس­ قا در مناسباتی بسیار احترام‌آمیز زندگی کرد و از تائید همه ـ‌جز نقد آقا مهدی‌ـ بهره‌مند بود.

ادامه مطلب...

استحاله‌ی برادرزادگی به‌رفاقت!؟

پاسخی به‌نوشته‌ی رضا رخشان در فیس‌بو‌ک‌که برای ماندگاری بیش‌تر در سایت «رفاقت کارگر» منتشر می‌شود.

نوشته‌ی: عباس فرد

رضا جان، از آن‌جاکه گفتگو یا جدل علنی من و تو در صفحه‌ی فیس‌بوک تو جریان یافته ا‌ست، من هم از دوستان سایت «رفاقت کارگری» خواستم‌که نوشته‌ی تو و پاسخ من را در این سایت نیز بازنشر کنند تا ضمن دسترسی عمومی‌تر این نوشته‌ها، از ماندگاری احتمالی بیش‌تری هم برخوردار شوند. امید است‌که مخالفت شدیدی نداشته باشی. این را هم بگویم که فیس‌بوک مطلبی با این حجم را از من نمی‌پذیرد.

ادامه مطلب...

در جواب رفیق عباس فرد

[این نوشته‌ی رضا رخشان در پاسخ به‌یادداشت «رضا جان تند رفتی!»، از عباس فرد است که در فیس‌بوک منتشر شده و به‌منظور جواب متقابل در این‌جا نیز منتشر می‌شود].

ادامه مطلب...

رضا جان، تند رفتی! پاسخ به‌نوشته رضا رخشان (با عنوان از پروکاتور تا آژیتاتور که در فیس‌بوک منتشر شد)

نوشته: عباس فرد

من در تمام 55 سالگی که بی‌وقفه درگیر این‌گونه مسائل (یعنی: مسائلی مانند کتاب خواندن، فکر کردن به‌امورات اجتماعی، مبارزه‌ی کارگری، مناسبات سوسیالیستی و مانند آن) بوده‌ام، لحظه‌ای به‌اعتبار و آبرو اهمیت ندادم و از هیچ فرد و گروهی هم به‌لحاظ اجتماعی حساب نبرده‌ام. به‌بیان روشن‌تر، آن‌قدر مغرور هستم که اگر روزی قدمی را از روی ترس اجتماعی، حفظ آبرو و یا کسب اعتبار بردارم، به‌راحتی می‌توانم به‌این‌گونه زندگی به‌نحوی خاتمه بدهم. پس، برای لحظه‌ای گاز را شل کن تا من پیاده هم به‌شما که سواره‌اید، برسم.

ادامه مطلب...

* مبارزات کارگری در ایران:

* ترجمه:


* گروندریسه

کالاها همه پول گذرا هستند. پول، کالای ماندنی است. هر چه تقسیم کار بیشتر شود، فراوردۀ بی واسطه، خاصیت میانجی بودن خود را در مبادلات بیشتر از دست می دهد. ضرورت یک وسیلۀ عام برای مبادله، وسیله ای مستقل از تولیدات خاص منفرد، بیشتر احساس میشود. وجود پول مستلزم تصور جدائی ارزش چیزها از جوهر مادی آنهاست.

* دست نوشته های اقتصادی و فلسفی

اگر محصول کار به کارگر تعلق نداشته باشد، اگر این محصول چون نیروئی بیگانه در برابر او قد علم میکند، فقط از آن جهت است که به آدم دیگری غیر از کارگر تعلق دارد. اگر فعالیت کارگر مایه عذاب و شکنجۀ اوست، پس باید برای دیگری منبع لذت و شادمانی زندگی اش باشد. نه خدا، نه طبیعت، بلکه فقط خود آدمی است که میتواند این نیروی بیگانه بر آدمی باشد.

* سرمایه (کاپیتال)

بمحض آنکه ابزار از آلتی در دست انسان مبدل به جزئی از یک دستگاه مکانیکى، مبدل به جزئی از یک ماشین شد، مکانیزم محرک نیز شکل مستقلی یافت که از قید محدودیت‌های نیروی انسانی بکلى آزاد بود. و همین که چنین شد، یک تک ماشین، که تا اینجا مورد بررسى ما بوده است، به مرتبۀ جزئى از اجزای یک سیستم تولید ماشینى سقوط کرد.

top